با حکم اعدام رفتم پیش دادستان انقلاب، نامم را که گفتم، پرسید:
«همان عباس معروفی معروف؟»
پروندهام را شرح دادم. تلفن روی میزش را به سمتم چرخاند، خواست همان لحظه بگویم شمارههای چاپی مجله توقیفشدهام را بیاورند.
تا رسیدن مجلات، سراغ کتاب جدیدم را گرفت. گفت دلم میخواهد سمفونی مردگان را بخوانم. توی کیفم نسخهای از چاپ سومش داشتم. همین که آن را روی میز گذاشتم، مبلغ روی جلد را به طرفم گرفت. تردیدم را برای دریافت پول که دید گفت: «این میز قضا و قدره.» پول را گرفتم.
بعد، مشغول بررسی سابقهام شد و گفت: «هیچ لکهای توی کارتان ندیدم.»
پیگیر پروندهام شد. جلسه مجدد دادگاه را با حضور هیئت منصفه برگزار کرد.
حکم اعدامم رد شد و تبرئه شدم...
✍ خاطرهای به نقل از عباس معروفی،
درمورد #شهید_جمهور ، ابراهیم رئیسی
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
به باغبون بگویید دیگه لاله نکاره
گوشه گوشهٔ این سرزمین، لاله زاره
یه کتابی رو دارم میخونم که خط به خطش نکته هست.
کتابم شده مثل کتاب زیست تجربی، زیر تمام سطرها خط کشیدم. 😁
همین که دوربینت رو جمع میکنی، سوژه پشت سوژه تو سطح شهر دیده میشه.
واقعا چرا؟؟
#کف_خیابان