eitaa logo
منطقه سکوت:)
239 دنبال‌کننده
9 عکس
18 ویدیو
0 فایل
تا حالا شده فکر کنی یه دردی داری که فقط تو از سنگینی‌ش خبر داری؟ انگار یه غصه‌ی اختصاصی باشه که هیچ‌کس نمی‌فهمه… اما باور کن، تو تنها نیستی. کپی؟ ممنوع نیست ولی از داستان ❌❌
مشاهده در ایتا
دانلود
جدیدیا خوش آمدید 😁☘ یه بیو بدم؟🥹 من نازنینم💔 یه دختر ۱۳ ساله که از ۸ سالگی تا الان خیلی ضربه خورده😢🫩 ولی رشد کرده و بزرگ شده🤕 پیشم بمونید که احساس تنهایی نکنم🥰🍀 دلیل اینکه پدرم رو از دست دادم؟
میخوام لینک ناشناس جدید بزارم ۱۰ تا پیام بشه میزارم🥹 داستان امشب گذاشته نمیشه💔❤️‍🩹
برسیم به ۱۶۰ براتون داستان میزارم😁🥰
زندگی من:پارت ۷ تا صدای بسته شدن در اومد شروع کردم به جمع کردن وسایل بچگونم🫣🧦 جوراب برداشتم و چند تا لباس و شلوار نمیدونستم دارم چیکار میکنم🤷‍♀🫨 فقط میدونستم باید برم این زندگی دیگه درست نمیشه و جای من اینجا نیست😱😢 یدفعه احساس کردم خیلی خوابم میاد 🥱😴 رفتم توی فکر😵‍💫 همون جوری که تو فکر بودم یک نفر از خواب بلندم کرد😲 از خواب پریدم😵 کسی دورو برم نبود ترسیدم که سعید و مامانم اومده باشن🤦‍♀😭
زندگی من:پارت ۸ رفتمو مطمئن شدم که کسی خونه نیست😌 سریع تر از جت وسایلامو جمع کردم درو باز کردم😧😵‍💫 دیدم مامانو سعید جلوی درن🤕😭 سعید گفت چیکار داری میکنی؟ گفتم هیچی😱 گفت میخواستی فرار کنی؟ گفتم نه بخدا میخواستم یه دور بزنم🥲 گفت پس این ساک چیه🤨😏 گفتم جمع کردم که اگه تا شب نیومدید من که کلید ندارم همون بیرون لباسامو عوض کنم😃🙂‍↕️ با خنده ی کوچیکم...
زندگی من:پارت ۹ یه خنده ی کوچیک کردمو سعید عصبانی شد☹️😣 محکم کتکم زد و موهامو میکشـــــــــید هر چی میگفتم موهامو نکششش منو کتک میزد اونموقع در تا اتاق من خیلی راه بود😕🙂‍↔️ منو پرت کرد توی اتاق😢😭 مامانم بی توجه به هیچی رفت توی آشپز خونه🙁 مامانم داد زد و گفت چرا گذاشتیش توی اتاق؟ ذوق کردم😍😍 ولی بعد ادامه داد... بندازش از خونه بیرون😔😢 منم از فرصت استفاده کردمو توی پله ها کفشامو ورداشتم و فقط دوییدم سعید تا یه جایی دنبالم دویید و دید نمیتونه رفت که ماشین رو برداره😱😶‍🌫
زندگی من:پارت ۱۰ دوییدم توی خرابه ی کنار خونمون🫣 قایم شدم تا بره وقتی رفت😲 دوییدم از خرابه بیرون یکدفعه مامانم رو دیدم🫣💔 داشت گریه میکرد و منو نگاه میکرد دوییدم سمتش فهمیدم دلش با منه و نمیدونه چیکار کنه😭 بهم گفت مامان خودت میدونی من عاشقتم ولی نمیدونم باید چیکار کنم😐😔 منم گفتم کاش میشد هیچ وقت ازدواج نمیکردی😵🙅‍♀ و فقط دوییدم سمت خونه های بعدی😞😭
زندگی من:پارت ۱۱ ۳ تا کوچه که رد شد رسیدم به مدرسه م🥺 اون زمان خیلی باهوش بودم نصبت به بقیه ی بچه های مدرسه🫩😃 همچی رو حفظ بودم خلاصه رفتم توی مدرسه و به خانوم مدیرمون گفتم خانوم فقط منو نجات بدید🤕😶‍🌫 گفتش چیشده دخترم؟ چرا این موقع از روز اومدی مدرسه؟ مامانت کجاست؟ فقط گفتم خانوم منو ببر جایی دیگه😒😶‍🌫 گفت بیا بریم خونمون😞😔💔 گفتم نه خانوم خونتون نمیام منو ببرید جای دیگه😭❤️‍🩹
زندگی من: پارت۱۲ خانممون منو برد یک جای خیلی بزرگ که هیچ وقت یادم نمیره نمیدونستم بخندم یا گریه کنم😭😁 بعده ها فهمیدم که اونجا مجموعه ی پرورشگاهی بوده من رو سپرد به یک خانوم مهربون توی اونجا❤️‍🩹🌱 بهش گفت مواظبش باش هر روز میام بهش سر میزنم🌱 منم بغل کرد و گفت دخترم تو تنها نیستی دیگه بهش فکر نکن💔 بعد از ۱ماه اونجا بودن با خیلی ها دوست شدم🌱❤️‍🩹 اونها هم مثل من خانوادشون تنهاشون گذاشته بودن🥹😞 همه همدرد بودیم💔🌱 ولی یک روز از اون روز های سخت و دل تنگی های من:).....
252.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا💔 ما که این همه اشک ریختیم...
469.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما کاری از دستم بر نمیاد❤️‍🩹