جدیدیا خوش آمدید 😁☘
یه بیو بدم؟🥹
من نازنینم💔
یه دختر ۱۳ ساله که از ۸ سالگی تا الان خیلی ضربه خورده😢
ولی رشد کرده و بزرگ شده🤕
پیشم بمونید که احساس تنهایی نکنم🥰🍀
دلیل اینکه پدرم رو از دست دادم؟
میخوام لینک ناشناس جدید بزارم
۱۰ تا پیام بشه میزارم🥹
داستان امشب گذاشته نمیشه💔❤️🩹
زندگی من:پارت ۷
تا صدای بسته شدن در اومد شروع کردم به جمع کردن وسایل بچگونم🫣🧦
جوراب برداشتم و چند تا لباس و شلوار
نمیدونستم دارم چیکار میکنم🤷♀🫨
فقط میدونستم باید برم
این زندگی دیگه درست نمیشه و جای من اینجا نیست😱😢
یدفعه احساس کردم خیلی خوابم میاد 🥱😴
رفتم توی فکر😵💫
همون جوری که تو فکر بودم
یک نفر از خواب بلندم کرد😲
از خواب پریدم😵
کسی دورو برم نبود
ترسیدم که سعید و مامانم اومده باشن🤦♀😭
زندگی من:پارت ۸
رفتمو مطمئن شدم که کسی خونه نیست😌
سریع تر از جت وسایلامو جمع کردم
درو باز کردم😧😵💫
دیدم مامانو سعید جلوی درن🤕😭
سعید گفت چیکار داری میکنی؟
گفتم هیچی😱
گفت میخواستی فرار کنی؟
گفتم نه بخدا میخواستم یه دور بزنم🥲
گفت پس این ساک چیه🤨😏
گفتم جمع کردم که اگه تا شب نیومدید من که کلید ندارم همون بیرون لباسامو عوض کنم😃🙂↕️
با خنده ی کوچیکم...
زندگی من:پارت ۹
یه خنده ی کوچیک کردمو سعید عصبانی شد☹️😣
محکم کتکم زد و موهامو میکشـــــــــید
هر چی میگفتم موهامو نکششش منو کتک میزد
اونموقع در تا اتاق من خیلی راه بود😕🙂↔️
منو پرت کرد توی اتاق😢😭
مامانم بی توجه به هیچی رفت توی آشپز خونه🙁
مامانم داد زد و گفت چرا گذاشتیش توی
اتاق؟
ذوق کردم😍😍
ولی بعد ادامه داد...
بندازش از خونه بیرون😔😢
منم از فرصت استفاده کردمو توی پله ها کفشامو ورداشتم و فقط دوییدم
سعید تا یه جایی دنبالم دویید و دید نمیتونه رفت که ماشین رو برداره😱😶🌫
زندگی من:پارت ۱۰
دوییدم توی خرابه ی کنار خونمون🫣
قایم شدم تا بره
وقتی رفت😲
دوییدم از خرابه بیرون
یکدفعه مامانم رو دیدم🫣💔
داشت گریه میکرد و منو نگاه میکرد
دوییدم سمتش
فهمیدم دلش با منه و نمیدونه چیکار کنه😭
بهم گفت
مامان خودت میدونی من عاشقتم ولی نمیدونم باید چیکار کنم😐😔
منم گفتم کاش میشد هیچ وقت ازدواج نمیکردی😵🙅♀
و فقط دوییدم سمت خونه های بعدی😞😭
زندگی من:پارت ۱۱
۳ تا کوچه که رد شد
رسیدم به مدرسه م🥺
اون زمان خیلی باهوش بودم نصبت به بقیه ی بچه های مدرسه😃
همچی رو حفظ بودم
خلاصه رفتم توی مدرسه و به خانوم مدیرمون گفتم خانوم فقط منو نجات بدید🤕😶🌫
گفتش چیشده دخترم؟
چرا این موقع از روز اومدی مدرسه؟
مامانت کجاست؟
فقط گفتم خانوم منو ببر جایی دیگه😒😶🌫
گفت بیا بریم خونمون😞😔💔
گفتم نه خانوم
خونتون نمیام
منو ببرید جای دیگه😭❤️🩹
زندگی من: پارت۱۲
خانممون منو برد یک جای خیلی بزرگ
که هیچ وقت یادم نمیره نمیدونستم بخندم یا گریه کنم😭😁
بعده ها فهمیدم که اونجا مجموعه ی پرورشگاهی بوده
من رو سپرد به یک خانوم مهربون توی اونجا❤️🩹🌱
بهش گفت مواظبش باش هر روز میام بهش سر میزنم🌱
منم بغل کرد و گفت دخترم تو تنها نیستی دیگه بهش فکر نکن💔
بعد از ۱ماه اونجا بودن
با خیلی ها دوست شدم🌱❤️🩹
اونها هم مثل من خانوادشون تنهاشون گذاشته بودن🥹😞
همه همدرد بودیم💔🌱
ولی یک روز از اون روز های سخت و دل تنگی های من:).....