زندگی من:پارت ۱۳
یه مادر پدر خیلی اَخمو اومدن پرورشگاه🫣
ازشون ترسیدم
ولی کلی هدیه برام آوردن و ازم خواهش کردن که بیا😔😢
منم چون محبت ندیده بودم رفتم😞🤕
ولی اون....
بدترین تصمیم زندگیم بود😭💔
توی اون خونه شده بودم نوکر😞😔
دختر برو جارو برقی بکش
دختر برو حیاط جارو کن
دختر برا مهمونا چایی بیار
و.... از ادا هایی که داشتن🫣😔😔
زندگی من:پارت ۱۴
خلاصه یک شب از اون شبا
شنیدم مامانم (یعنی خانومی که منو به فرزندی قبول کرد)
داشت به یکی از رفیقاش میگفت:
اره میدونم که این دختر،دختره رقیه اس😢🫣
دیگه نمیخوامش و ازش بدم میاد😔😭
و قطع کرد🤕
کاش میشد هیچ وقت اون تلفن قطع نمیشد و بیشتر حرف میزدن😢😁
چرا؟؟
زندگی من:پارت ۱۵
خب باید بگم که اگر بیشتر حرف میزدن زندگی من بهتر میشد😍
چون قرار بود یکی از دوستای مامان اصلیم بیاد🫣🥰
از یه طرف میترسیدم
که نکنه منو ببره پیش مامانم و دوباره تکرار بشه😢😔
یک روز صبح بود تا جایی که یادمه
رفتیم محضر
و من رفتم شدم دختر اونها❤️🩹😍
از اون به بعد خوشی های زندگی من شروع شد😍🥰
اون مامانی بود که دوست مادر واقعیم بود و ارتباط داشت میتونست منو بده دست مامانمو سعید😭😁
ولی بخاطر من اون ارتباط رو قطع کردن که من اذیت نشم☘
یک روز که قرار بود زمین و هر چیزی که من میخوام به نامم بخوره🙂↕️
من اونموقع ۱۰ ساله بودم ولی فقط یه چیز خواستم🤗😒
اونم این بود که!؟.....
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای کسی تنگ است که هیچوقت نداشتمش... :(
251.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای اونی که بودی تنگ شده!
مامان❤️🩹
دلم برای اونی که بودی
اون لحظاتی که با بابا زندگی میکردیم💔
تــــــــنــــ💔ـگــه
زندگی من:پارت ۱۶
گفتم مامان من فقط یچیزی میخوام💔🫣
اونم اینکه منو ببرید پیش بابام😭😔
دلم میخواد بعد ۴ یا ۵ سال بابامو ببینم❤️🩹
باهاش حرف بزنم😔
مثل بقیه دوستام که میان دم خونمونو میگن با بابام رفتم بیرون😭😞
دلم میخواست به همشون بگم من بابا ندارم و این بابا...
بابای اصلیم نیست❤️🩹
زندگی من:پارت ۱۸
نکنه اینا هم بهم ظلم کنن😏
نکنه دوباره سختی زندگیم شروع بشه☹️
واییییییی😭😢
چیکار میکردم با این فکرااا😤😶🌫
شب که خوابیدم...
بابام اومد به خوابم🥺😔
بهم گفت که نگران نباش 😭😢
بعدش هرچی صداش کردم
بابااااااااااااا
باباااااااااااااااا
صدام میچرخید😔😟
ولی هیچ کس جوابی نداد😣😖
فردا صبحش وقتی بیدار شدم ساکمو جمع کردم🧐
یهو یاد خوابم افتادم....
زندگی من:پارت ۱۷
خلاصه که بعد از کلی زندگی با عشق مامان و بابام🥰😍☺️
یه روز از روزای سرد زمستون🥶🤯
مامانم گفت بریم تهران😱
ترسیدممممم
چون مامان اصلیم تهران زندگی میکرد😤😭
صد تا فکر تو سرم میچرخید☹️😣
نکنه منو دوباره بدن دست مامانم🥲
نکنه دوباره زندگیم بد بشه😒😞
نکنه سعید و مامانم اذیتم کنن