زندگی من:پارت ۱۸
نکنه اینا هم بهم ظلم کنن😏
نکنه دوباره سختی زندگیم شروع بشه☹️
واییییییی😭😢
چیکار میکردم با این فکرااا😤😶🌫
شب که خوابیدم...
بابام اومد به خوابم🥺😔
بهم گفت که نگران نباش 😭😢
بعدش هرچی صداش کردم
بابااااااااااااا
باباااااااااااااااا
صدام میچرخید😔😟
ولی هیچ کس جوابی نداد😣😖
فردا صبحش وقتی بیدار شدم ساکمو جمع کردم🧐
یهو یاد خوابم افتادم....
زندگی من:پارت ۱۷
خلاصه که بعد از کلی زندگی با عشق مامان و بابام🥰😍☺️
یه روز از روزای سرد زمستون🥶🤯
مامانم گفت بریم تهران😱
ترسیدممممم
چون مامان اصلیم تهران زندگی میکرد😤😭
صد تا فکر تو سرم میچرخید☹️😣
نکنه منو دوباره بدن دست مامانم🥲
نکنه دوباره زندگیم بد بشه😒😞
نکنه سعید و مامانم اذیتم کنن