زندگی من: پارت ۲۴
روی نامه نوشتم به امید دیدار مجدد😭💔
ولی این دیدار مجدد معلوم نبود کی هست❤️🩹🌱
خلاصه بگم✅😃
از تهران رفتیم سمت جاده قم😁🤗🙂↕️
خوشحال بودم که قرار نیست برم جایی😆😲
تو همین فکر بودم که یکدفعه مامانم گفت:
زندگی من پارت ۲۵
محمد جواد نرفتیم اونجا👆🫣
و بابامم پیچید دوباره سمت تهران😱😭
واییی خدای من کمکم کنن چیکار کنم
الان دارن منو کجا میبرننن😢💔
ای بابا مگه مامان نگفت جایی قرار نیست بریم😔😐
خب دوباره فکرم رفت سمت سعید😱🤕
یعنی میخوان با سعید قرار بزارن منو بدن دستش!؟
یعنی چه اتفاقی داره میوفته!؟
زندگی من پارت ۲۶
تو همین فکر ها چشمام رفت روی هم😒
به اندازه ی یک دقیقه خوابم برد😴🥱
توی همون موقع یه خوابی دیدم
خواب دیدم که مامانمو سعید دارن منو میزنن🤕🤒
منم توی همون هین از مامان بابام (نیکا و محمدجواد)کمک میخواستم و اونها هم میخندیدن🙄😬
یک دفعه از خواب پریدم😵💫😵
چیزی که جلوی من بود شبیه یه خواب بود ولی واقعیت تمام بود.....🥴
321.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلاتکلیفم مثل بچه ای که دفتر مدرسه صداش زده... و کارشونو نمیگن :)
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷
ꔚⱺꔚ @skoott405 ꔚⱺꔚ
396.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتا اگر اینجور واکنش اون باشه !
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷
ꔚⱺꔚ @skoott405 ꔚⱺꔚ
181.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفرینم خوبه ولی....
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷
ꔚⱺꔚ @skoott405 ꔚⱺꔚ