امروز عصر بالاخره برای خودم نسکافه درست کردم ، از صبح دلم میخواست بخورم ، ولی هر بار میگفتم بعدا ، آخرش نزدیک غروب یادم افتاد ، لیوان را برداشتم و کنار پنجره نشستم ، اولش فقط میخواستم چند دقیقه همانجا باشم ، ولی نفهمیدم چقدر گذشت ، چند نفر از کوچه رد شدند ، یک بچه با دوچرخهاش چند بار رفت و برگشت ، بعد هم همهچیز دوباره ساکت شد ، نمیدانم چرا نگاه کردن به خیابان را دوست دارم، حتی وقتی هیچ اتفاق خاصی نمیافتد ، قرار بود کتاب بخوانم ، اما بیشتر حواسم به خودم بود تا کتاب ، یک صفحه را دوبار خواندم و آخرش فهمیدم اصلا یادم نیست چه نوشته بود ، کتاب را بستم و دوباره نسکافهام را برداشتم ، تا آن موقع تقریباً سرد شده بود ، از خودم خندهام گرفت ، همیشه همینطور میشود ، با شوق برای خودم چیزی درست میکنم و بعد آنقدر غرق فکر میشوم که یادم میرود بخورمش ، امروز اگر ازم بپرسند چه کار کردی ، احتمالاً جواب خاصی ندارم ، فقط یک عصر معمولی بود ، ولی دلم خواست همین را بنویسم ، چون حس میکنم بعدها بیشتر دلم برای همین عصرهای معمولی تنگ میشود تا روزهای شلوغ
بعضی روزا آدم فقط دلش میخواد یه گوشه بشینه ، یه فنجون چای بریزه ، یه کتاب قدیمی باز کنه و چند صفحه بخونه ، نه برای اینکه چیزی یاد بگیره ، فقط برای اینکه یه کم از شلوغی دنیا فاصله بگیره یه آهنگ آروم هم گوشهی اتاق پخش بشه ، پنجره نیمهباز باشه ، بوی بارون یا خاک بیاد ، نور زرد چراغ روی صفحههای کتاب بیفته و زمان ، برای چند دقیقه، یادش بره که باید بگذره ، بعضی حسها نه توضیح دارن ، نه اسم ، فقط باید
زندگیشون کرد