میدونید من اگه تو دهه پنجاه بودم احتمالاً از اون دخترای محجبهی ترگلورگلِ بهظاهر موقر بودم، با یه روحیهی یاغی و یه رگهی غلیظ از شرارت. تو جمعهای زیرزمینی پرسه میزدم، نشریه و اعلامیه دستبهدست میکردم، خبرها رو میقاپیدم و فقط خودم و وسط ماجرا میانداختم . ماجراجو و هنجارشکن و یه کم دردسرساز، فقط یکم =] ، جالبتر بودم مگه نه ؟!
میخواستم دم غروب برم بشینم رو نیمکت شکسته پارک و چشم بچرخونم ببینم رمالی، فالگیری، کفبینی، عجوزهای نمیاد کف دستم رو ببینه بهم بگه اقبالت بلنده ولی راهت پر شرّه؟! بعد دوتا سنگ درخشان رنگی بده دستم و بگه سه وعده یکبار که دلت مثل مرغ نیمبسمل شده پر پر میزد، سنگها رو بزن بههم. از صدای جرقهش کلاغ میاد با دونهی خیر، شبونه بکارش. صبح فردا درخت میشه، از توت روی شاخههاش که بخوری باز قرص میشه دلت.
میخواستم برم منتظرش بشینم.
نرفتم.
شاید براتون سوال باشه که چرا این همه رو آقای چاوشی تاکید دارم ، پس اجازه بدید درموردشون پرحرفی کنم
سـو
شاید براتون سوال باشه که چرا این همه رو آقای چاوشی تاکید دارم ، پس اجازه بدید درموردشون پرحرفی کنم
(اولش باید بگم که این یک مانیفست شخصیاست و حتی شاید موقت)
چیزی در محسن چاوشی[که شبیه همه ما انسان است و با اشتباه] وجود داره که من رو شگفتزده میکنه، و اون توجهش به کلمات، لحن و معنای اونهاست.
در تقریبا تمامی آثاری که چاوشی خوانندگی اونها رو به عهده داشته، اگر اولین دلیل استقبال مخاطب صدای خواننده و یا ملودی کار باشه، دلیل بعدی انتخاب شعر مناسبه 🫴🏻
سـو
(اولش باید بگم که این یک مانیفست شخصیاست و حتی شاید موقت) چیزی در محسن چاوشی[که شبیه همه ما انسان ا
خسته شدم اجازه بدید مابقیِ پر حرفی رو بذاریم برایِ یه شب دیگه