یک روز معمولی مانند روز های دیگر بود ولی برای من متفاوت بود. فنجان قهوه ام را در دست داشتم بخار داغ اش را روی روزنه های پوست صورتم احساس میکردم، عطر قهوه همه جا را گرفته بود و قهوه ام خوشمزه تر از همیشه به نظر میآمد. وقتی که به اتاقم بازگشتم ابر ها چهرهی درخشان خورشید را پشت خود مخفی کرده بودند. هوای خاکستری با رو تختیِ خاکستری رنگ من جور شده بود. کتاب ام را برداشتم و نشستم روی تخت و یک اهنگ پلی کردم. کتابم را باز کردم و شروع کردم به خواندن، به قهوهی تلخ ام نگاه کردم که اشتیاق زیادی برای نوشیدنش داشتم و اولین قلپ را خوردم. متفاوت بود، مانند کل روزی که گذراندم. روز بی دغدغه ای بود. کاری نداشتم جز بودن در دنیای سحر آمیز تنهایی و زیبای خودم و این بود از دلایلی که من این روز را متفاوت میدانم.
هدایت شده از 𝘮𝘺 𝘢𝘯𝘨𝘦𝘭
اگه کسی کنجکاو بود بدونه چشماش باهام چیکار میکنه پیشنهاد میکنم اهنگ"HEAVEN AND BACK" از دقیقه 2:45 تا اخرشو گوش بده