سُلْطَانْمُحَمَّدِخُدَابَندِه | محمدکریمی
#روایت_من_از_جنگ 📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
مقدمه
این چند ماه آنقدر حوادث متعددی رخ داده و اتفاقات سهمگینی به وقع پیوسته که حتی توان فکر کردن به همه آن را نداریم. از طرفی هرکدام از ما آنقدر درگیر اخبار بودهایم و تجربیات مختلفی را روی کولهپشتی خود انبار کردهایم که اگر بخواهیم آنها را ثبت و ضبط کنیم، دهها جلد کتاب میشود.
هرکدام از افراد، منابع اطلاعاتی مختلفی دارند، از آنها برداشتهای مختلفی داشته اند و در معرض تجربههای تلخ و شیرینی بوده اند و در نهایت روایتهای مختلفی از این چند ماه در ذهن آنها شکل گرفته است.
من نیز به عنوان یک دانشجویعلوماجتماعی که باید بتواند توصیفی از این شرایط ارائه کند، تصمیم گرفتم روایت خودم را از جنگ ارائه دهم.
باتوجه به شدت پیچیدگی و چند بعدی بودن جنگها، شاید نتوان با یکی دو یادداشت، یک تصویر جامع و منسجم از این پدیده اجتماعی ارائه داد لذا باتوجه به وجه ایدئولوژیکی که دارم، تصمیم گرفتم طی ۱۲ یادداشت، این جنگ را برای آیندگان به تصویر بکشم. بدیهی است که در این صورت، فقط سرود حماسه سر نخواهم داد یا فقط از درد و رنج آن نخواهم گفت...
این روایت، صرفا بیان خاطره و تجربه نیست و لابلای آن سعی میکنم علاوه بر بیان خرده روایت های خودم، وجه #تاریخ_شفاهی بودن آن را نیز مورد نظر قرار دهم.
فِـهــرِسـت
پَــردِه اوَّل: سٰـــاعَتِ دُوُّمِ روزِ نُهُـم
پَـــردِه دُوُّم: خیــٰـابَـان جُـمهُــــوری
پَــردِه سِوُّم: تٰــابوتْهـــٰای کُوچَــک
پَــــردِه چَهَـــارم: کَــــفِ خیـٰــابـــان
پَرده پَنْجُم: شَبهـٰای قَـدر انقِلاب
پَــردِه شِشُـم: لِیوَانهـٰـای کـاغَذِی
پَــردِه هَفتُم: شِیشِههـای شِکَسْتِه
پَردِههَشتُم:غَرِیبِههَاوَپِدَرخواندِههَا
پَردِهنُهُم: ظَرفهَای کثیفِ مِهمَانِی
پرده دهم:
پرده یازدهم:
پرده دوازدهم:
پ.ن. تصویر این پست، در تهران خلق شد. بهترین تصویری که گویای این روزهای ما است...
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَــردِه اوَّل: سٰـاعَتِ دُوُّمِ روزِ نُهُـم
اطلاع از این که زمان شروع #جنگ، هرکسی کجا بوده و چه کار میکرده و آن لحظه ی اولی که خبر حملات را شنیده، چه واکنشی نشان داده، برای همه ما جالب است.
روز شنبه نهم اسفند ماه، من طبق معمول در مدرسه بودم. شنبهها با دانش آموزان هشتمی، نگارش دارم. دو سالی هست که نگارش تدریس میکنم.
از سال ۱۳۹۷ که عنوان معلمی را برای خودم پسندیدم، شش سال متوالی، مطالعات اجتماعی درس دادم ولی به دلائل مختلف از تدریس این درس دلزده شدم و خواستم فاز جدیدی را تجربه کنم. نزدیکترین گزینه برای من، درس عربی و نگارش بود. اینکه اصلا این سه درس چه ربطی به هم دارند و یک نفر چطور میتواند این سه درس را تدریس کند و در هرکدام هم کبّاده بکشد، بماند.
ساعت دوم، اواسط کلاس، یکی از دانشآموزان اجازه گرفته که به دستشویی برود. رفت و برگشت ولی وقتی وارد کلاس شد، پرسید که اجازه دارد خبری را بگوید و من هم که از همه جا بیخبر، اجازه دادم. گفتم شاید اخبار مدرسه است و مهم است. گفت که آقا، #تهران را زده اند! کلاس از شدت هیجان ترکید. ده دقیقه ای طول کشید تا کلاس را به حالت پایدار برگرداندم. کار تدریس را ادامه دادم تا زنگ خورد.
داخل دفتر دبیران، همه مشغول چک کردن گوشی خود بودند. اینترنت تقریبا نیمه قطع بود. پیام رسان های داخلی چند لحظه وصل میشد و دوباره قطع میشد. هرکسی هرچه شنیده بود را میگفت ولی هیچکدام دقیقا نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است
پدرم تماس گرفت که تهران را بدجور زده اند و حتما دانشگاه تعطیل است و اگر بلیت گرفته ای سریعا آن را کنسل کن. برای ساعت ۲۳ بلیت داشتم برای تهران. این هفته، هفته دوم ترم دوم بود. هفته پیش را هم نرفته بودم. به هر طریقی بود بلیت را کنسل کردم و البته ۵۲ هزارتومان هم جریمه کنسلی بلیت بود که خودش از حسابم کم کرد.
اتفاق عجیب این بود که خانواده ها برای بردن فرزندان شان به مدرسه آمده بودند و سرکلاس که بودیم هر چند دقیقه یکبار، یکی از معاونین می آمد و نام یکی دو نفر را صدا میزد که با وسایلشان بروند پایین. برای تعجب آور بود. جنگ بود، درست، اما با خودم میگفتم بعید است دشمن، اینقدر نفهم باشد که بخواهد همین اول کار مدرسه ها را بزند. نمیدانستم آنچه را که خانواده ها در اخبار شنیده بودند!!
زنگ سوم هم تمام شد. رفتیم برای نماز جماعت. تا حدود ساعت ۱۳، کمتر از ثلث جمعیت مدرسه، حاضر بودند. ماه رمضان بود. نماز را خواندیم، امام جماعت، بین دو نماز رو کرد به بچه ها و خواست که برای سلامتی #رهبر_انقلاب دعا کنند. همه ما دعا کردیم، اما هیچکس نمیدانست آنچه باید، واقع شده بود...
مدرسه که تمام شد راه افتادم به سمت خانه. در این مسیری که می آیم، یک پمپ بنزین است. صف پمپ بنزین طولانی بود. ماشین ها در سه لاین برای ورود به پمپ بنزین صف کشیده بودند.هربار بود جنگ هم بیاید پمپ بنزین ها شلوغ میشود، چه برسد به اینکه این بار یک جنگ تمام عیار شروع شده بود. حدودا تا سه روز وضع جایگاههای سوخت همین بود. خدا را شکر کردم که دیروز تعلل نکردم و باک ماشین را پر کردم. زندگی در این کشور به ما یاد داده است، هیچگاه نباید کار امروز را به فردا انداخت و الا شاید خسارت آن سر به فلک بکشد!
آمدم خانه. خانمم تعجب کرد. گفتم امروز حجره هم نمیروم، بلیت شب را هم کنسل کرده ام. فعلا خانه میمانم تا ببینیم چه میشود. همه در بهت و حیرت بودیم. نه اخبار، درست و حسابی میگفت چه شده و نه اینترنت درست و حسابی داشتیم که راحت بتوانیم جست و جو کنیم و از ما وقع سردربیاوریم.
بهت و حیرت، گیجی و پریشانی روح جنگ است. هیچکس نمیداند قدم بعدی چیست و اشتباهترین کار در این شرایط، اقدامهای هیجانی و واکنشی است.
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#یادداشت_های_توئیتری
عملکرد غرورآفرین و تدبیر نیروهای مسلح در مدیریت مراحل مختلف #جنگ_رمضان حاکی از اینست که نظامیان ما از تجربه جنگهای گذشته استفاده کرده اند و هربار درصدد رشدوارتقای خود هستند و نقاط ضعف دفاعی ما را خوب شناخته اند و برای رفع آن کوشیدهاند؛
اما آیا اندیشمندان و فعالان اجتماعی و فرهنگی هم چنین ارزیابی داشته اند؟
پ.ن. و من پاسخ میدهم که باتوجه به آنچه میبینم و میشنوم، قطعا خیر!
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَردِه دُوُّم: ساکنِ خیابَان جُمهُوری
حوالی ساعت ۲۳ شب بود که یکی از رفقا، داخل گروه نوشت:«انا لله و انا الیه راجعون» و رفت و دیگر جواب پیامها را نداد. لحظات حساس و دلهره آوری بود. از صبح شنیده بودم حوالی خیابان جمهوری را زده اند، از طرفی برای همه واضح بود که دشمن، آنقدر جسور هست که دست به این کار بزند. از طرفی دیگر شنیده بودم که خود ایشان، چند وقت پیش به یک تیم از اعضای خبرگان گفته بودند که تا آنها مرا نزنند، آرام نمیشوند، بروید دنبال گزینههای رهبری باشید.
من، قلبا آقای خامنهای را دوست داشتم. سوالاتی هم داشتم، اما مگر میشود کسی در مصدر تصمیم گیری باشد و نقدی به تصمیمات او وارد نباشد؟ او پدر ما بود. من اصلا به #حوزه آمدم تا شبیه چون اویی بشوم. او #امام_امت بود و حق پدری گردن امثال من دارد. پسر هرچقدر هم که پدرش را نقد کند، میداند که آخر، سر سفره اوست.
سحر روز یازدهم رمضان بود، مشغول سحری خوردن بودم که یکی از رفقا زنگ زد. بعد از حال و احوال گفت، آقا را زده اند، میخواستند دیشب خبر را اعلام کنند ولی عقب انداختند و احتمالا فرداصبح خبر را اعلام میکنند. بغض کردم، چشمانم گرم اشک شد اما اشکم را فرو خوردم. چند لحظه مکث کردم و بعد پرسیدم: مطمئنی؟ برای برنامه های سحر ماه مبارک رفته بود مشهد، یعنی با صدا و سیما مرتبط بود. معلوم بود که مطمئن است. این چه سوال احمقانهای بود! خداحافظی کردم و خبر را به خانمم دادم. زد زیر گریه...
آه! لعنت به این صبح زودها. یک صبح زمستانی، خبر شهادت #حاج_قاسم را از اخبار شنیدیم و دنیا روی سر همه ما خراب شد. بعد از آن اتفاق، منطقه روز به روز بی ثباتتر شد. حاجی که رفت، کشور دیگر روی آرامش ندید. یک صبح بهاری، خبر شهادت شهید #رئیسی را دادند و ایران در بهت فرو رفت.
چند لحظه بعد، تلویزیون خبر شهادت آقا را رسما اعلام کرد. یک لحظه احساس کردم همهٔ پناه خود را از دست دادهایم، این بار دیگر واقعا یتیم شده بودیم. #حاج_قاسم، #سیدحسن، حاج رمضان، سرداران سپاه، همه و همه شاگردان و مریدان سیدعلی بودند. هرکدام از این استوانهها که رفتند، دلمان به بودن او گرم بود، اما با رفتن او به که دلگرم باشیم؟
آقای خامنهای در تاریخ ایران جاودانه شد. ۳۷ سال حکومت در میانهٔ بدترین تهدیدها و ناملایمات و بدون از دست دادن حتی یک وجب از خاک این سرزمین. او به راستی فرمانده این جنگی است که اکنون بیش از ۳۶ روز از شروع آن میگذرد!
آیت الله خامنهای، معمار این نظام است، او اساسا خود جمهوری اسلامی است با همهٔ ضعفها و قوتهایش. من شهادت میدهم که او با تمام توان، از #جمهوریت این نظام دفاع کرد و در این راه بارها از آبروی خود مایه گذاشت و مسیری را هموار کرد که کسی جز او توانایی آن را نداشت.
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَــردِه سِوُّم: تٰـابوتْهــٰای کُوچَـک
همان صبح شنبه نهم اسفند که رژیم خبیث صهیونیستی برای بار دوم حمله را آغاز کرد، همزمان به چند نقطه حمله کرد. یکی از آن نقاط، #مدرسه_شجره_طیبه #میناب بود. حمله ای که منجر به شهادت ۱۶۸ کودک و تعدادی از معلمان مدرسه و والدین دانشآموزان شد.
در حد چند صد کلمه میتوان در مورد اخباری که در حول این ضایعه شکل گرفت صحبت کرد و پای تک تک عکس های منتشر شده گریه کرد؛ اما اینها هیچکدام کمترین تسلی برای دل مادران و پدران داغدار نیست! و هیچگاه نخواهد توانست عمق فاجعه را ترسيم کند و آمار و ارقام هیچگاه نخواهد توانست آتشی که در دل این خانوادهها افروخته شده و حتی ممکن است تا چند نسل آنها را تحت تأثیر قرار دهد، برای ما بنمایاند.
بعد از این اتفاق، هر بار به فاطمه، دختر کوچکم نگاه میکنم و خودم را در حد چندلحظه به جای پدران آنها تصور میکنم، اشک در چشمانم حلقه میزند و وجودم آتش میگيرد. هربار خود را در قبرستان میناب تصور میکنم و مادرانی را میبینم که روزهاست پای قبر تنها فرزندشان، چادر زدهاند و با سکوتی وهمناک به قبر دخترشان خیرهاند، قلبم درد میگيرد. و الله اینها اغراق نیست. داغ، سخت است و داغ فرزند جگرسوز است و داغ فرزند خردسال، خانمان برانداز!
کربلای میناب، چشمهای از خون است که هیچگاه از جوشش نخواهد افتاد و خاطرهٔ تلخش از ذهن ما ایرانیها پاک نخواهد شد.
این فاجعه آنقدر تکان دهنده بود که بسیاری از خبرگزاریهای خارجی آن را پوشش دادند و دولت آمریکا را به شدت محکوم کردند و هنوز و بعد از گذشت ۳۸ روز، هنوز از آن حرف میزنند و تصویر قبرهای کوچکی که در کنار هم کنده شده بود و برای دفن این پیکرهای مطهر تدارک دیده بودند، قاب ماندگاری شد که بسیاری را در بهت و ناراحتی فرو برد.
هدف قرار دادن یک مدرسهٔ ابتدایی در آغاز جنگ، به طوری که همهٔ افراد داخل مدرسه کشته شوند، یک جنایت جنگی نابخشودنی و سند محکمی شد بر جنایتکار بودن دولت ایالات متحده. بسیاری از رخدادهای تاریخی، تفسیر برداراند و افراد از زوایای مختلف آن را بررسی میکنند و بعضا به جمعبندی واحدی نمیرسند، اما این اتفاق از آن صراحتهای تاریخی است که هیچکس را توان انکار آن نیست!
اما سوال مهمی که هنوز در ذهن بسیاری است این است که چرا آغاز این جنگ باید با زدن مدرسه باشد و چرا این مدرسه؟
برخی مثل #آیت_الله_بیات که اخیرا صوتی از ایشان منتشر شده که حدود دو هفته قبل از شروع جنگ، آن را پیشبینی کرده و نکاتی میگویند، از جمله اینکه قرار بوده بعد از عید، ایران درگیر یک جنگ بزرگ شود ولی به علت بیحرمتیهایی که در دی ماه به ساحت مقدس قرآن شد و باعث شد شیاطین تقویت شوند، این جنگ در ماه رمضان رخ خواهد داد و حتما در آغاز جنگ، تعدادی دختر کودک را شهید خواهند کرد، چرا که هیچچیز مانند آن نمیتواند جبهه شیطان را تقویت کند و...
شنیدم که برخی، دقیقا همین دست مسائل را در توجیه چرایی انتخاب مدرسه میناب بیان کرده بودند.
پاسخ دیگر در نام مدرسه نهفته است. نام کامل مدرسه، «مدرسه شجرهٔطیبه نیروی دریایی سپاه پاسداران» است. این مدرسه برای فرزندان پاسداران مستقر در همان حوالی بوده و احتمالا دشمن محاسبه کرده که با زدن فرزندان پاسداران، #تنگه_احد رها میشود و آن منطقه به هم میریزد و امکان حمله زمینی و... فراهم میشود و... اما نشد. بماند که برخی از نیروهای نظامی مستقر در جنوب، هم فرزند و هم همسرشان را در این واقعهٔ شوم از دست دادهاند و شاید هنوز نتوانسته باشند بر سر مزار آنها حاضر شوند... و چه کسی جز خدا از دل این شیرمردان خبر دارد؟
و شاید هم هر دو مد نظر آن شیطانصفتان بوده است... و الله العالم.
پ.ن. در مورد تاثیر جنیان در این جنگ نیز مطالبی شنیدهام که ترجیح میدهم باور نکنم!
پ.ن. میخواهم این پستها، با عکسهای مرتبط منتشر شود ولی با این وضع اینترنت، تقریبا ممکن نیست! پس توقع عکس نداشته باشید.
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
تا شدم صید تو آسـوده زهـر صیّادم
وای بـر من گـر ازین قیـد کنـی آزادم
#فروغی_بسطامی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
تو وعده میدهی و فکـر میکنی که مرا
هـزار سـالــگیِ نـوح و صبـرِ ایوب است
#سجاد_سامانی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
بس که گلهایم به گور دستهجمعی رفتهاند
دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پُرشدهاست
#فاضل_نظری
#مدرسه_میناب
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَـــردِه چَهَــارم: کَـــفِ خیـٰـابــان
از همان یکشنبه دهم اسفند که اعلام کردند به خیابانها بیایید، ما رفتیم. بعضی شبها را به صورت کاروان ماشینی و بیشتر شبها را سر چهار راه آتشنشان یا میدان احمدآباد و یا چند نقطه دیگر که نزدیک منزل بود، میایستادیم و پرچم میگرداندیم. عموماً همسرم میرود نزدیک تریبون و شعار میدهد و پرچم تکان میدهد، فاطمه میرود در غرفه کودکان و نقاشی میکشد و جایزه میگيرد و من هم اکثرا سرم توی گوشی است، کانالهای خبری ام را چک میکنم، چایی میخورم و مراقب فاطمه هستم... این وضع حدود این چهل شب اخیر ما است...
این که مردم حدود چهل شبانه روز است در خیابان هستند، حقیقتا شگفتآور است. مردم حقیقتا خیابان را چسبیده اند تا مبادا برخی دولتمردان، ترسها و خواستههای خود را به حساب آنها فاکتور کنند!
اگر شبها سوار ماشین بشوید و در شهر چرخی بزنید، از میادین اصلی و چهارراه ها گرفته تا کوچه پس کوچههای شهر که حتی فکرشم را هم نمیکنید اینجا اصلا وجود داشته باشد، خواهید دید که پرچم ایران را از سر در خانهها آویزان کرده اند و عده ای هم ایستاده اند و شعار میدهند.
این شبها و روزها، علیرغم همه تلخیها و ابهامها، پر از شاعرانگی است. از توجه یک ملت به پرچم کشورشان تا سرودن شعر و شعارهای مختلف و جملاتی که بعضا با دست خط خودشان روی یک تکه مقوا نوشته اند. در برخی موکبها دیده ام که میکروفون را به کودکان میدهند تا شعار بدهند و مردم هم با جدیت تکرار میکنند.
لطافت روح مردم را هم میتوانید این روزها ببینید که چطور هنوز برای مظلومیت #شهدای_میناب گریه میکنند. چطور در اوج غم و اندوه، روحیه خود را نمی بازند و همچنان با مشت گره کرده و پرچم به دست، شعار میدهند.
اگر به نقاط مختلف شهر بروید، میبینید که مردم با تیپ و ظاهر مختلف و متنوع و بعضا با اندیشههایی که اگر سر باز کند، می بینید بسیار با هم اختلاف دارند، در کنار هم ایستاده اند و پرچم به دست گرفته اند. افرادی که شاید در غیر از این شرایط، هیچگاه نتوان در کنار هم بودن آنها را حتی تصور کرد!
در مورد ابعاد مختلف این حرکت اجتماعی میتوان صحبتها کرد؛ هرچند به نظر من مهمترین کارکرد آن، کمک به حفظ روحیه خود مردم است. بعد از شروع جنگ اگر به خیابان نمیآمدیم و در گوشه خانه می ماندیم و اخبار چک میکردیم، حتما تا الان شکسته بودیم.
هنوز تلخی و وحشت حوادث دی ماه از یادمان نرفته است. یادم هست تا چندین روز، شبها خیلی زود خیابان خلوت میشد و مغازه ها را میبستند! اما این روزها، وسط یک جنگ تمام عیار، در حالیکه جنگندهها بالای سر ما هستند و گهگاه صدای انفجار هم میآيد، مردم تا پاسی از شب، کف خیابان هستند و شعار میدهند.
اگر این حس امنیت و همدلی نبود، حتما دشمنان به آنچه میخواستند و برنامه ریزی کرده بودند رسیده بودند. شوخی نیست که در ساعت اول جنگ، رهبر و همه فرماندهان رده بالای نظامی یک کشور را بزنی، فرماندهانی که همین ۹ ماه پیش و پس از شهادت فرماندهشان منصوب شده اند، و روال جاری مملکت با هیچ خللی مواجه نشود!
نمیخواهم بگویم، همه ش به خاطر حضور مردم است. تدبیر #رهبر_شهید و شجاعت و صلابت نیروهای مسلح و عقلانیت دولتمردان، در کنار حمایت مردم است که معنا دارد و این همه در همین چهار کلمه خلاصه شده که مردم خطاب به فرماندهان خود گفتند:
میدان با شما، خیابان با ما!
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
دریاست دهر، کشتیخویش استوار دار
دریــا، تهـی ز فتنــهٔ طوفــان نمیشـود
#پروین_اعتصامی
📜 @soltan_mohammad