#روایت_من_از_جنگ
پَــردِه سِوُّم: تٰـابوتْهــٰای کُوچَـک
همان صبح شنبه نهم اسفند که رژیم خبیث صهیونیستی برای بار دوم حمله را آغاز کرد، همزمان به چند نقطه حمله کرد. یکی از آن نقاط، #مدرسه_شجره_طیبه #میناب بود. حمله ای که منجر به شهادت ۱۶۸ کودک و تعدادی از معلمان مدرسه و والدین دانشآموزان شد.
در حد چند صد کلمه میتوان در مورد اخباری که در حول این ضایعه شکل گرفت صحبت کرد و پای تک تک عکس های منتشر شده گریه کرد؛ اما اینها هیچکدام کمترین تسلی برای دل مادران و پدران داغدار نیست! و هیچگاه نخواهد توانست عمق فاجعه را ترسيم کند و آمار و ارقام هیچگاه نخواهد توانست آتشی که در دل این خانوادهها افروخته شده و حتی ممکن است تا چند نسل آنها را تحت تأثیر قرار دهد، برای ما بنمایاند.
بعد از این اتفاق، هر بار به فاطمه، دختر کوچکم نگاه میکنم و خودم را در حد چندلحظه به جای پدران آنها تصور میکنم، اشک در چشمانم حلقه میزند و وجودم آتش میگيرد. هربار خود را در قبرستان میناب تصور میکنم و مادرانی را میبینم که روزهاست پای قبر تنها فرزندشان، چادر زدهاند و با سکوتی وهمناک به قبر دخترشان خیرهاند، قلبم درد میگيرد. و الله اینها اغراق نیست. داغ، سخت است و داغ فرزند جگرسوز است و داغ فرزند خردسال، خانمان برانداز!
کربلای میناب، چشمهای از خون است که هیچگاه از جوشش نخواهد افتاد و خاطرهٔ تلخش از ذهن ما ایرانیها پاک نخواهد شد.
این فاجعه آنقدر تکان دهنده بود که بسیاری از خبرگزاریهای خارجی آن را پوشش دادند و دولت آمریکا را به شدت محکوم کردند و هنوز و بعد از گذشت ۳۸ روز، هنوز از آن حرف میزنند و تصویر قبرهای کوچکی که در کنار هم کنده شده بود و برای دفن این پیکرهای مطهر تدارک دیده بودند، قاب ماندگاری شد که بسیاری را در بهت و ناراحتی فرو برد.
هدف قرار دادن یک مدرسهٔ ابتدایی در آغاز جنگ، به طوری که همهٔ افراد داخل مدرسه کشته شوند، یک جنایت جنگی نابخشودنی و سند محکمی شد بر جنایتکار بودن دولت ایالات متحده. بسیاری از رخدادهای تاریخی، تفسیر برداراند و افراد از زوایای مختلف آن را بررسی میکنند و بعضا به جمعبندی واحدی نمیرسند، اما این اتفاق از آن صراحتهای تاریخی است که هیچکس را توان انکار آن نیست!
اما سوال مهمی که هنوز در ذهن بسیاری است این است که چرا آغاز این جنگ باید با زدن مدرسه باشد و چرا این مدرسه؟
برخی مثل #آیت_الله_بیات که اخیرا صوتی از ایشان منتشر شده که حدود دو هفته قبل از شروع جنگ، آن را پیشبینی کرده و نکاتی میگویند، از جمله اینکه قرار بوده بعد از عید، ایران درگیر یک جنگ بزرگ شود ولی به علت بیحرمتیهایی که در دی ماه به ساحت مقدس قرآن شد و باعث شد شیاطین تقویت شوند، این جنگ در ماه رمضان رخ خواهد داد و حتما در آغاز جنگ، تعدادی دختر کودک را شهید خواهند کرد، چرا که هیچچیز مانند آن نمیتواند جبهه شیطان را تقویت کند و...
شنیدم که برخی، دقیقا همین دست مسائل را در توجیه چرایی انتخاب مدرسه میناب بیان کرده بودند.
پاسخ دیگر در نام مدرسه نهفته است. نام کامل مدرسه، «مدرسه شجرهٔطیبه نیروی دریایی سپاه پاسداران» است. این مدرسه برای فرزندان پاسداران مستقر در همان حوالی بوده و احتمالا دشمن محاسبه کرده که با زدن فرزندان پاسداران، #تنگه_احد رها میشود و آن منطقه به هم میریزد و امکان حمله زمینی و... فراهم میشود و... اما نشد. بماند که برخی از نیروهای نظامی مستقر در جنوب، هم فرزند و هم همسرشان را در این واقعهٔ شوم از دست دادهاند و شاید هنوز نتوانسته باشند بر سر مزار آنها حاضر شوند... و چه کسی جز خدا از دل این شیرمردان خبر دارد؟
و شاید هم هر دو مد نظر آن شیطانصفتان بوده است... و الله العالم.
پ.ن. در مورد تاثیر جنیان در این جنگ نیز مطالبی شنیدهام که ترجیح میدهم باور نکنم!
پ.ن. میخواهم این پستها، با عکسهای مرتبط منتشر شود ولی با این وضع اینترنت، تقریبا ممکن نیست! پس توقع عکس نداشته باشید.
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
تا شدم صید تو آسـوده زهـر صیّادم
وای بـر من گـر ازین قیـد کنـی آزادم
#فروغی_بسطامی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
تو وعده میدهی و فکـر میکنی که مرا
هـزار سـالــگیِ نـوح و صبـرِ ایوب است
#سجاد_سامانی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
بس که گلهایم به گور دستهجمعی رفتهاند
دیگر از گلهای پرپر خاک گلدان پُرشدهاست
#فاضل_نظری
#مدرسه_میناب
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَـــردِه چَهَــارم: کَـــفِ خیـٰـابــان
از همان یکشنبه دهم اسفند که اعلام کردند به خیابانها بیایید، ما رفتیم. بعضی شبها را به صورت کاروان ماشینی و بیشتر شبها را سر چهار راه آتشنشان یا میدان احمدآباد و یا چند نقطه دیگر که نزدیک منزل بود، میایستادیم و پرچم میگرداندیم. عموماً همسرم میرود نزدیک تریبون و شعار میدهد و پرچم تکان میدهد، فاطمه میرود در غرفه کودکان و نقاشی میکشد و جایزه میگيرد و من هم اکثرا سرم توی گوشی است، کانالهای خبری ام را چک میکنم، چایی میخورم و مراقب فاطمه هستم... این وضع حدود این چهل شب اخیر ما است...
این که مردم حدود چهل شبانه روز است در خیابان هستند، حقیقتا شگفتآور است. مردم حقیقتا خیابان را چسبیده اند تا مبادا برخی دولتمردان، ترسها و خواستههای خود را به حساب آنها فاکتور کنند!
اگر شبها سوار ماشین بشوید و در شهر چرخی بزنید، از میادین اصلی و چهارراه ها گرفته تا کوچه پس کوچههای شهر که حتی فکرشم را هم نمیکنید اینجا اصلا وجود داشته باشد، خواهید دید که پرچم ایران را از سر در خانهها آویزان کرده اند و عده ای هم ایستاده اند و شعار میدهند.
این شبها و روزها، علیرغم همه تلخیها و ابهامها، پر از شاعرانگی است. از توجه یک ملت به پرچم کشورشان تا سرودن شعر و شعارهای مختلف و جملاتی که بعضا با دست خط خودشان روی یک تکه مقوا نوشته اند. در برخی موکبها دیده ام که میکروفون را به کودکان میدهند تا شعار بدهند و مردم هم با جدیت تکرار میکنند.
لطافت روح مردم را هم میتوانید این روزها ببینید که چطور هنوز برای مظلومیت #شهدای_میناب گریه میکنند. چطور در اوج غم و اندوه، روحیه خود را نمی بازند و همچنان با مشت گره کرده و پرچم به دست، شعار میدهند.
اگر به نقاط مختلف شهر بروید، میبینید که مردم با تیپ و ظاهر مختلف و متنوع و بعضا با اندیشههایی که اگر سر باز کند، می بینید بسیار با هم اختلاف دارند، در کنار هم ایستاده اند و پرچم به دست گرفته اند. افرادی که شاید در غیر از این شرایط، هیچگاه نتوان در کنار هم بودن آنها را حتی تصور کرد!
در مورد ابعاد مختلف این حرکت اجتماعی میتوان صحبتها کرد؛ هرچند به نظر من مهمترین کارکرد آن، کمک به حفظ روحیه خود مردم است. بعد از شروع جنگ اگر به خیابان نمیآمدیم و در گوشه خانه می ماندیم و اخبار چک میکردیم، حتما تا الان شکسته بودیم.
هنوز تلخی و وحشت حوادث دی ماه از یادمان نرفته است. یادم هست تا چندین روز، شبها خیلی زود خیابان خلوت میشد و مغازه ها را میبستند! اما این روزها، وسط یک جنگ تمام عیار، در حالیکه جنگندهها بالای سر ما هستند و گهگاه صدای انفجار هم میآيد، مردم تا پاسی از شب، کف خیابان هستند و شعار میدهند.
اگر این حس امنیت و همدلی نبود، حتما دشمنان به آنچه میخواستند و برنامه ریزی کرده بودند رسیده بودند. شوخی نیست که در ساعت اول جنگ، رهبر و همه فرماندهان رده بالای نظامی یک کشور را بزنی، فرماندهانی که همین ۹ ماه پیش و پس از شهادت فرماندهشان منصوب شده اند، و روال جاری مملکت با هیچ خللی مواجه نشود!
نمیخواهم بگویم، همه ش به خاطر حضور مردم است. تدبیر #رهبر_شهید و شجاعت و صلابت نیروهای مسلح و عقلانیت دولتمردان، در کنار حمایت مردم است که معنا دارد و این همه در همین چهار کلمه خلاصه شده که مردم خطاب به فرماندهان خود گفتند:
میدان با شما، خیابان با ما!
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#شعر
دریاست دهر، کشتیخویش استوار دار
دریــا، تهـی ز فتنــهٔ طوفــان نمیشـود
#پروین_اعتصامی
📜 @soltan_mohammad
#حكمت
کوتاهنظـر غافـل از آن سـرو بلنـد است
کاین جامـه به اندازهی هرکـس نبریدند
#فروغی_بسطامى
📜 @soltan_mohammad
#یادداشت_های_توئیتری
گفتمش:
تا کجای این قضیّه ایستادهای
در هراسِ اینهمه خبر...
ایستاد و گفت:
تا به آخرینفشنگِ آخرینخشابِ آخریننفر...
#مهدی_جهاندار
#ایران جان 🇮🇷
📜 @soltan_mohammad
#یادداشت_های_توئیتری
چقدر این روزها و شبها، جای صدا و ترانههای #حامد_زمانی در شهر خالی است...
هنوز هیچ آثاری نتوانسته جای صدای او و شعرهایِ حماسیِ پرمحتوای او را پرکند!
پ.ن. حامد زمانی در زمان مناسبی ظهور کرد و روی نقطهای دست گذاشت که حقیقتا نقطه ضعف جبهه هنری انقلاب بود و به نحو مناسبی توانست آن را پر کند. ایکاش او برمیگشت!
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
پَرده پَنْجُم: شَبهـٰای قَـدر انقِلاب
آغاز جنگ، مصادف شد با هفته دوم ایام ماه مبارک رمضان به همین خاطر، این جنگ، #جنگ_رمضان نام گرفت. حال عجیبی بود، صبح تا شب که روزه بودیم و بعد از افطار هم باید میرفتیم داخل خیابانها تا پاسی از شب.
حدود یک هفته بعد از آغاز جنگ، شبهای قدر را در پیش داشتیم. به وضوح از جمعیت خیابان در این شبها کاسته شد؛ هرچند برخی جلسات اعلام کردند که امسال به جای حضور در حسینیه و مساجد، کنار خیابان مراسم احیا را برگزار میکنند.
هوا سرد بود، آن رگ عوامیام هم اجازه نمیداد شبهای قدر را در خیابان باشم و دعای قرآن و... را نتوانم درست و حسابی انجام دهم. رفتیم هیئت فلان و فلان. هر شب یک جایی رفتیم، نمیخواستم، اما اینطور شد.
پارسال کل ایام ماه مبارک را نشستم فیلم سینمایی دیدم. نه حال مطالعه بود، نه حال کار علمی. امسال خیلی حال و هوای معنوی خوبی نداشتم، به معنای واقعی کلمه در حضیض معنویت عمرم بودم، گفتم لابد به خاطر این است که پارسال قدر ماه مبارک رمضان و لیالی قدر را ندانستم و به بطالت گذراندم. به خاطر همین، ماه مبارک امسال تصمیم گرفتم معنویتر باشم و فیلم و سریال نبینم تا شبهای قدر را از دست ندهم!
مقارنه جنگ و ماه رمضان هم خودش حال و هوای عجیبی ایجاد کرده بود. به نظرم تهاجمات اساسی ما در روزهای اول جنگ و آرامش مردم، تاحدی مربوط به این ماه بود. شاید اگر جنگ در غیر از این ماه شروع میشد، نتیجه متفاوتی داشت. دعا و تضرع مردم یقینا موثر است و این امکان، جز در رمضان، در هیچ ماهی میسر نیست.
از طرفی معتقدم این جنگ، شبهای قدر پروژه ناتمام #انقلاب_اسلامی نیز هست؛ اما نه به آن معنا که عدهای بر سر زبانها انداختند.
تئوریسینهای انقلاب از همان دهه چهل، #مسئله_فلسطین را به طور جدی مطرح میکردند و به حمایت از گروههای مقاومت فلسطین و لبنان میپرداختند. این ماجرا پس از پیروزی انقلاب و در ساختار #جمهوری_اسلامی هم امتداد یافت و شدت گرفت. کار به جایی رسید که رهبر فقید انقلاب بارها بر نابودی کامل رژیم جعلی تاکید داشتند؛ اما این حرف و حدیث ها هیچگاه به یک درگیری مستقیم منجر نشد تا ماجرای #جنگ_دوازده_روزه.
این جنگ، روزهای سرنوشت سازی برای هر دو دولت است. ایران و #ایزرائیل دشمنان درجه یک همدیگر اند. ما با هیچ کشور دیگری، این جنس نزاع چندبعدی که با آنها داریم را نداریم. به اندازه کافی هم طی این سالها برای هم رجز خوانده ایم.
اکنون صحنه نبرد مستقیم است. او تمام موجودیت ما را هدف گرفته است. این روزها، همانند شبهای قدر، تعیین کننده ادامه مسیر است. هم ما و هم آنها میدانیم که باید پافشاری کنیم و استقامت داشته باشیم.
انتهای این مسیر
یا باید نابودی دیگری باشد
یا به نقطه ای برسیم که تا سالها خیالمان از گزند دیگری راحت شود
و الا هر دو در یک نبرد فرسایشی بیانتها مضمحل خواهند شد.
✍️ محمـد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#یادداشت_های_توئیتری
پروردگارا!
ایالات متحده آمریکا (خداوندگار نظم نوین جهان)، #ایران را نیمه ویرانه و همیشه در بحران میپسندد.
نه ما را رها میکند تا با دست خودمان کشورمان در آرامش بسازیم و نه میتواند ما را ویران کند، آنگونه که با امثال لیبی کرد...
تو برای ما اینگونه مپسند!
پ.ن. راستی صفحه ویراستیمون هم، مدتی هست ۳۲۰ نفر را رد کرده، خواستید بهش سر بزنید:
🆔️ https://virasty.com/r/Zx1
✍️ محمد کریمی
📜 @soltan_mohammad
#روایت_من_از_جنگ
🎞 پَــردِه شِشُـم: لِیوَانهـٰـای کـاغَذِی
امشب نیز مانند شب گذشته، رفتم به موکبی که رفقا کنار خیابان راه انداخته بودند. موکب کوچکی بود و جمعیت زیاد نبود. شبهای قبل به اتفاق خانواده میرفتم میدان احمدآباد و در جمع کثیر مردم بودیم؛ آنجا برای من خوب بود اما اینجا به کمک من نیاز داشتند.
رفتم پای تریموس و مشغول ریختن چای شدم. چون هنوز خیلی کسی برای کمک نیامده بود، خودم سینی را برداشتم و ایستادم کنار خیابان تا چای را به ماشین های عبوری تعارف کنم. خیلی از این کار خوشم نمیآید از این جهت که نظم خیابان را به هم میریزد، مخصوصا با آنهایی که عمداً وسط خیابان میایستند تا سرعت ماشین ها را بشکنند و چایی تعارف کنند، چون ترافیک درست میکنند مشکل دارم. سعی کردم کنار خیابان بایستم به طوری که هم دیده شوم و بفهمند سینی چای دستم هست و هم خیلی مانع حرکت نشوم و حداقل یک لاین را آزاد بگذارم.
افراد جور واجوری برای چای گرفتن می ایستادند. این ایستگاهها و موکبهای گذری خیلی تجربه زنده و جالبی است.
دختر جوانی با یک شال مضطرب روی سرش، آمد سمت میز چای و گفت: به ما هم چای میدهید؟ و سه لیوان چای برداشت و رفت و من غرق فکر شدم که چرا باید لبه خشک فقهزدگی اینچنین بین ما فاصله بیندازد که او چنین بگوید و خدا میداند چه تعداد از همین افراد از ترس قضاوت اصلا سمت این موکب ها نمیآیند.
ماشینهایی هم که میایستادند تا چای بردارند هرکدام پر از داستان بودند. ماشینی ایستاد و یک مرد میانسال شیشه را پایین داد و چای را برداشت و رفت. روی صندلی جلو، میوه و سبزی و نان تازه بود. بوی نان تازه فضای ماشین را پر کرده بود. احتمالا خسته از یک روز پر تنش به خاطر کار و چک و ناکوکی دخل و خرجهای زندگی، داشت برمیگشت خانه و هوس کرده بود چند لحظه کنار خیابان بایستد و یک لیوان چای داغ بخورد.
یکی از مزایای این حرکتهای خیابانی، کندتر شدن زندگی است، آنهم در عصری که همه میخواهند با حداکثر سرعت به کار و بار خود برسند. درست است که گاهی بینظمیهایی هم رخ میدهد اما بهنظرم شهر دوست داشتنیتر میشود. به جای اینکه پا را روی گاز بگذاری و سریع از چراغهای خطر فرار کنی تا به خانه برسی، میدانی از محل کار تا منزل چندین ایستگاه (صلواتی) هست و میتوانی یک استکان چای تازه چای بخوری.
موتورها هم حکایت خودشان را دارند. برخی همان وسط خیابان موتور را نگه میداشتند و لیوان چای را میگرفتند و نوش جان میکردند. برخی با صبر و حوصله، جلوتر از موکب، موتور را پارک میکردند و برمیگشتند و میآمدند سر میز و با خیال راحت چای را برمیداشتند. بین همه موتوریها اگر راننده اسنپ یا پیک موتوری میدیدم، با چشمانم چای را تعارف میکردم و اگر میایستاد، خودم با سینی به سمتش میرفتم تا نخواهد خیلی راه بیاید.
تعارف که نداریم، هربار سر انتخابات با مردم کار داشتهایم، رفتهایم سمتشان و پای درد دلشان نشستهایم. بقیهٔ سال، خیلی کاری به کار کسی نداریم. اما اینبار فرق میکند، هرچند ماجرا خیلی جدیتر و خیلی پیچیدهتر است، اما احساس همدلی آن بیشتر است. حداقل کمتر دنبال تبیین دیگران هستیم! و این خوب است. وقتی بلد نیستیم با بقیه درست حرف بزنیم، کمتر چه بهتر!
✍️ محمد کریمی
📜 @soltan_mohammad