eitaa logo
سُلْطَانْ‌مُحَمَّدِخُدَابَندِه | محمدکریمی
306 دنبال‌کننده
170 عکس
5 ویدیو
3 فایل
بِـهـ راهِـ بَادیـهِـ رَفتـَنـ بِـهـ از نِشســتَنـ بـَـاطِــلـ کـِـهـ گــر مُــراد نَیـابَـمـ بِـهـ قَــدر وُسعـ بکوشَمـ طلبه سطح‌سه | ارشد جامعه‌شناسی | معلم | نویسنده برای ارتباط: @mkarimi94
مشاهده در ایتا
دانلود
پروردگارا! ایالات متحده آمریکا (خداوندگار نظم نوین جهان)، را نیمه ویرانه و همیشه در بحران می‌پسندد. نه ما را رها می‌کند تا با دست خودمان کشورمان در آرامش بسازیم و نه می‌تواند ما را ویران کند، آنگونه که با امثال لیبی کرد... تو برای ما این‌گونه مپسند! پ.ن. راستی صفحه ویراستی‌مون هم، مدتی هست ۳۲۰ نفر را رد کرده، خواستید بهش سر بزنید: 🆔️ https://virasty.com/r/Zx1 ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad
🎞 پَــردِه شِشُـم: لِیوَان‌هـٰـای کـاغَذِی امشب نیز مانند شب گذشته، رفتم به موکبی که رفقا کنار خیابان راه انداخته بودند. موکب کوچکی بود و جمعیت زیاد نبود. شب‌های قبل به اتفاق خانواده می‌رفتم میدان احمدآباد و در جمع کثیر مردم بودیم؛ آنجا برای من خوب بود اما اینجا به کمک من نیاز داشتند. رفتم پای تریموس و مشغول ریختن چای شدم. چون هنوز خیلی کسی برای کمک نیامده بود، خودم سینی را برداشتم و ایستادم کنار خیابان تا چای را به ماشین های عبوری تعارف کنم. خیلی از این کار خوشم نمی‌آید از این جهت که نظم خیابان را به هم می‌ریزد، مخصوصا با آن‌هایی که عمداً وسط خیابان می‌ایستند تا سرعت ماشین ها را بشکنند و چایی تعارف کنند، چون ترافیک درست می‌کنند مشکل دارم. سعی کردم کنار خیابان بایستم به طوری که هم دیده شوم و بفهمند سینی چای دستم هست و هم خیلی مانع حرکت نشوم و حداقل یک لاین را آزاد بگذارم. افراد جور واجوری برای چای گرفتن می ایستادند. این ایستگاه‌ها و موکب‌های گذری خیلی تجربه زنده و جالبی است. دختر جوانی با یک شال مضطرب روی سرش، آمد سمت میز چای و گفت: به ما هم چای می‌دهید؟ و سه لیوان چای برداشت و رفت و من غرق فکر شدم که چرا باید لبه خشک فقه‌زدگی این‌چنین بین ما فاصله بیندازد که او چنین بگوید و خدا می‌داند چه تعداد از همین افراد از ترس قضاوت اصلا سمت این موکب ها نمی‌آیند. ماشین‌هایی هم که می‌ایستادند تا چای بردارند هرکدام پر از داستان بودند. ماشینی ایستاد و یک مرد میانسال شیشه را پایین داد و چای را برداشت و رفت. روی صندلی جلو، میوه و سبزی و نان تازه بود. بوی نان تازه فضای ماشین را پر کرده بود. احتمالا خسته از یک روز پر تنش به خاطر کار و چک و ناکوکی دخل و خرج‌های زندگی، داشت برمی‌گشت خانه و هوس کرده بود چند لحظه کنار خیابان بایستد و یک لیوان چای داغ بخورد. یکی از مزایای این حرکت‌های خیابانی، کندتر شدن زندگی است، آن‌هم در عصری که همه می‌خواهند با حداکثر سرعت به کار و بار خود برسند. درست است که گاهی بی‌نظمی‌هایی هم رخ می‌دهد اما به‌نظرم شهر دوست داشتنی‌تر می‌شود. به جای اینکه پا را روی گاز بگذاری و سریع از چراغ‌های خطر فرار کنی تا به خانه برسی، میدانی از محل کار تا منزل چندین ایستگاه (صلواتی) هست و می‌توانی یک استکان چای تازه چای بخوری. موتورها هم حکایت خودشان را دارند. برخی همان وسط خیابان موتور را نگه‌ می‌داشتند و لیوان چای را می‌گرفتند و نوش جان می‌کردند. برخی با صبر و حوصله، جلوتر از موکب، موتور را پارک می‌کردند و برمی‌گشتند و می‌آمدند سر میز و با خیال راحت چای را برمی‌داشتند. بین همه موتوری‌ها اگر راننده اسنپ یا پیک موتوری می‌دیدم، با چشمانم چای را تعارف میکردم و اگر می‌ایستاد، خودم با سینی به سمتش می‌رفتم تا نخواهد خیلی راه بیاید. تعارف که نداریم، هربار سر انتخابات با مردم کار داشته‌ایم، رفته‌ایم سمت‌شان و پای درد دل‌شان نشسته‌ایم. بقیهٔ سال، خیلی کاری به کار کسی نداریم. اما این‌بار فرق می‌کند، هرچند ماجرا خیلی جدی‌تر و خیلی پیچیده‌تر است، اما احساس همدلی آن بیشتر است. حداقل کمتر دنبال تبیین دیگران هستیم! و این خوب است. وقتی بلد نیستیم با بقیه درست حرف بزنیم، کمتر چه بهتر! ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad
ممنون می‌شوم ما را به دوستان و فامیل و اطرافیان تون معرفی کنید 🙏🏻🌹🙏🏻
دلم یه خونهٔ آروم می‌خواهد! 🎯 گزارشی از کتابی با همین نام ✍️ محمد کریمی «دلم یه خونهٔ آروم می‌خواد»، نام کتابی است که سعی دارد با زبانی خودمانی به مهم‌ترین مشکلات و رنج‌های نوجوانان بپردازد و به آن‌ها در حل این مسائل کمک کند. منتشر شده در روزنامه ، شماره ۵۳۴۱، پنج‌شنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، صفحه ششم مطالعه متن کامل از طریق لینک زیر: 🌐 isfahanziba.ir/127620 📜 @soltan_mohammad
ایکاش مانند سازمان سیا، که هر سی سال، یکسری از پرونده ها را از محرمانگی خارج و منتشر میکنند، ما هم برای وزارت اطلاعات قانونی مشابه داشتیم تا حداقل آیندگان می‌فهمیدند دقیقا مسئولین با مردم الان دارند چیکار می‌کنند!! ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad
🎞پَــردِه هَفتُم: شِیشِه‌هـای شِکَسْتِه داخل یکی از همین گروه‌های ایتا، یکی از رفقا پیام گذاشته بود که اگر می‌خواهید به کسانی که منزلشان در این روزها آسیب دیده، کمک کنید به من اطلاع بدهید. خود او با یک گروه جهادی مرتبط شده بود که این روزها برای جمع‌آوری نخاله‌های ساختمانی و نظافت منازل و نصب شیشه و... می‌رفتند به مناطقی که هدف آتش دشمن قرار گرفته بود. من دودل بودم که بروم یا نه. از طرفی واقعا می‌خواستم کمک کنم و باری بردارم و از طرفی می‌ترسیدم چون کاری بلد نیستم، بروم و تازه باری باشم بر دوش آن‌ها که واقعا کاربلدند. بعد از پرس و جو فهمیدم کاری که الان مانده، فقط نصب شیشه‌های منازل است. روزهای قبل کارهای دیگرش انجام شده بود و الان فقط مانده بود نصب شیشه‌های در و پنجره منازل. به آسیدعلی آقا، همان رفیق قدیمی پیام دادم و اعلام آمادگی کردم که می‌خواهم حداقل یک روز را کمک کار شما باشم. اول قرار شد برویم محدوده سه راه سیمین و خانه‌هایی را بازدید کنیم که چند شب پیش به خاطر حملات شدیدی که به توپخانه ارتش شده بود، آسیب دیده بودند؛ اما بعد قرار عوض شد. گفتند بیایید خیابان هفتون. همان جایی که ۲۳ نفر از زن و کودک و مرد جوان و پیرمرد، در یک لحظه شهید شده بودند! اینکه چطور شده اینجا را زده، آیا کسی از مردم، آن سرهنگ پاسدار را لو داده یا اینکه به واسطه تلفن همراه شناسایی شده را نمی‌دانم. فقط این را می‌دانم که در جریان این حمله، ۲۳ نفر انسان کشته شدند، امیدهایی پوچ شد و چندین خانواده داغدار شدند، داغ‌هایی که برخی از آن‌ها شاید هیچگاه سرد نشود... حوالی ساعت ۱۰ صبح آنجا بودم، وارد خیابان کشاورز که شدم بنر شهدا را دیدم. سر هر کوچه و دم هر مسجد در این خیابان بنر زده بودند. ماشین را پارک کردم و منتظر ماندم تا سیدعلی آقا آمد. سه چهار سالی میشد که ندیده بودمش. لباس روحانیت واقعا برازنده‌اش بود. بعد از سلام و علیک، رفتیم به سمت مسجدی که دقیقا پشت محل حادثه بود. همه شیشه های منازل و مغازه ها و حتی ماشین‌ها تا شعاع چند ده متری کامل خرد شده بود. به ما گفتند به خانه‌ای برویم که دقیقا روبروی مسجد بود. یک خانه بسیار کوچک در دو طبقه. با اینکه مساحت هر طبقه کمتر از ۳۰ متر بود، اما هر طبقه ۱۲ قطعه شیشه کوچک و بزرگ داشت. مشغول شدیم به باز کردن زوار شیشه‌هایی که زوار فلزی داشت. خانه قدیمی بود و چهارچوب های آهنی آنقدر مندرس شده بود که هر لحظه میترسیدیم اگر زور بیشتری بزنیم، زوار آهنی خسته، کمر بشکند. باز کردن و بستن پیچ‌ها هم داستان دیگری داشت. دو نفر دیگر از رفقا آمدند کمک، یکی‌شان هم پیچ‌گوشتی برقی داشت و هم گچ‌کاری بلد بود. شیشه های نورگیر که آن‌ها هم تماما شکسته بود را باید گچ می‌زدیم. با گچ‌کاری مشکلی نداشتم ولی بلد نبودم! یعنی می‌دانستم که گچ درست کردن بلد نیستم. کار شیشه های اتاق که تمام شد رفتیم روی پشت بام. تا روی پشت بام بودم حس کنجکاوی‌ام گل کرد. اول، نیم نگاهی انداختم تا اطراف را برانداز کنم که خانه‌ای دید نداشته باشد، بعد دقیق‌تر نگاه کردم. شیشه‌های تاکسی زرد رنگی که در حیاط خانه کناری هم بود، خرد شده بود. کمی آن‌طرف تر، سقف سالن فوتسال محل خودنمایی می‌کرد اما قسمت عجیب ماجرا، تعداد بالای کلوخ ها و آجرهایی بود که گویا پس از انفجار به بالای آن پرت شده بود. اذان شد. نماز را به جماعت در مسجد محل خواندیم و باز سرکار برگشتیم. تقریبا کار شیشه‌های خانه تمام شد به جز یک شیشه که نیاورده بودند. حوالی ساعت ۱۴ رفتیم برای ناهار. تا ساعت ۱۶ فرصت داشتم، بعد ناهار ماندم تا ادامه کارها را انجام دهیم. گفتند تا وقت داریم برویم یک خانه دیگر. ساختمان های محل اصابت را دور زدیم و با گذر از دو سه کوچه رسیدیم دقیقا پشت محل انفجار. خانه های داخل کوچه، تمام از موج انفجار آسیب دیده بودند. آن‌ها که اصفهان مرا می‌شناسند می‌دانند که اینجا محله‌ای کم برخوردار است. خانه‌ها عموما دو یا سه طبقه‌اند و پلاک‌ها مشابه هم و هرکدام حدودا ۴۵ تا ۶۰ متر است. یکی از دلائل حجم بالای آسیب در این محله همین تراکم خانه‌ها و نحوه چینش آنها بوده است. به نظرم بعد از تمام شدن این ماجراهای جنگ دو اتفاق باید بیفتد: رشد تصاعدی مهاجرت از نقاط مختلف شهر و تغییراتی در شهرسازی و جانمایی مکان‌ها هر خانه داستانی داشت. در یک خانه، پیرمرد و پیرزنی زندگی می‌کردند که ابدا توانایی این کارها را نداشتند. در یک خانه دیگر، زوج جوانی بودند با یک پسر خردسال. پسر اسمش یوسف بود. داخل آن حیاط کوچک و دقیقا پشت محل انفجار، یوسف دو جوجه اردک نگهداشته بود. کار خانه آن‌ها را هم تمام کردیم. ساعت نزدیک ۱۶ بود و باید می‌رفتم تا به قراری که گذاشته بودم برسم. از همه خداحافظی کردم، خودم را حسابی تکاندن و رفتم سمت ماشین، درحالی‌که در ذهنم هزاران علامت سوال تاب می‌خورد. ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad
بـر مـهــلتِ زمـــانـه دون اعتمــاد نیست چون‌صبح در خوشی به‌سرآور دمی‌که‌هست 📜 @soltan_mohammad
🎞 پَردِه هَشتُم: غَرِیبِه‌هَا وَ پِدَرخواندِه‌هَا جنگ، سهمگین‌ترین اتفاقی است که انسان‌ها علیه یکدیگر رقم می‌زنند. هر لحظه و هر دقیقه جنگ، مهم و حیاتی است. در دوران جنگ، تک تک اخبار مهم اند و در این روزگار، یک توئیت می‌تواند ناگهان همه چیز را به هم بریزد. توئیت زده بود که اگر ایران کوتاه نیاید، تا ساعت ۴ بامداد روز چهارشنبه ۱۹ فروردین به وقت ایران، ما را نابود می‌کند و فلان و بهمان. او بلوف زیاد می‌زد، بنابر این خیلی ها اهمیتی ندادند، البته بازار، عکس العمل نشان داد و طی یک روز قیمت برخی کالاها مثل تخم مرغ تا ۴۰ هزارتومان افزایش یافت و نان خشک و آب معدنی کمیاب شد و ... . صبح روز چهارشنبه که از خواب بیدار شدم، بلافاصله گوشی را چک کردم تا ببینم کجاها را زده و چه شده است. این روزها تا از خواب بیدار می‌شوم، قبل از هرکاری، کانال‌های خبری را چک می‌کنم. خبر شوکه کننده بود! شروط ده‌گانه ایران را پذیرفته بود و قرار شده بود این شروط، مبنای باشد. ایران هم رسما به تن داده بود. من مثل برخی از افراد نیستم که می‌گویند: جنگ جنگ تا پیروزی و تا نابودی . اساسأ جنگ را اینقدر ساده نمی‌بینم. به مسئولین هم اعتماد دارم و طی این یکسال اخیر، آن‌ها را عاقل‌تر از آن یافته ام که نیازمند توصیه‌های کانال‌های بصیرت‌افزای ایتا و ... باشند. پس آتش بس برایم خیلی دور از انتظار نبود. آنچه وضع آتش بس را روز به روز خراب‌تر کرد، تا همین امروز که فقط یک روز به پایان مدت دو هفته‌ای آن مانده است، ابهاماتی بود که روی هم انباشته شد و هیچ کسی از مسئولین نیامد آن‌ها را توضیح بدهد. سکوت و ابهام، عضلات ذهن همه را فلج کرده بود. آن‌طرف، ترامپ هر ساعت یک توئیت میزد و چیزی به هم می‌بافت‌. این‌طرف سکوت بود‌ و سکوت. آنها که باید حرف می‌زدند نبودند و توی کانال‌ها پر بود از گمانه‌زنی افراد ریز و درشت. تلویزیون هم هرکسی که حتی یک‌بار از دم در وزارت خارجه رد شده بود را می‌آورد تا از این اوضاع، روایتی ارائه دهد که ما را پیروز معرفی کند. تقریبا تا ۳۶ ساعت بعد از آتش بس، هم پیامی ندادند و این سکوت نیز عجیب بود آن هم برای اتفاق به این مهمی. بعد هم که پیام دادند، نه به خاطر جنگ و آتش‌بس، که به خاطر چهلم شهادت . اختصاصا به این اتفاق هم نپرداختند، بلکه فقط در یک بند، بیان کردند که اگر بر فرض، الان لزومی داشته باشد که صحنه نبرد دچار سکوت بشود، باز مردم باید کف خیابان ها باشند تا پیروزی نهایی. با این قرائن، عده‌ای، باز آه و ناله سر دادند که وا انقلاباه، دوباره ماجرای جام زهر و تحمیل به رهبری و... حوالی ظهر همان چهارشنبه مسموم، یک اتفاق هولناک دیگر هم رخ داد. رژیم غاصب صهیونیستی به حمله کرد. یک حمله وحشیانه و تمام عیار. طی دو سه ساعت، جنوب لبنان را شخم زد و چند ده تن را به شهادت رساند. گفتند که ایران، لبنان را معامله کرده و آن را تنها گذاشته. تا دو روز وضع همین بود. باز کسی از مسئولین حتی یک توئیت نزد که دل مردم را گرم کند. شب به وضوح افزایش تعداد پرچم زرد حزب الله لبنان را دست مردم در میدان می‌شد مشاهده کرد. دوباره بحرانی پیش آمده بود و دوباره پشت پرده اتفاقاتی افتاده بود و دوباره مسئولین با مردم حرف نمی‌زدند. این صدا در ذهن همه وز وز می‌کرد که دوباره پدرخوانده‌ها تصمیماتی گرفته بودند و مثل همیشه مردم را غریبه‌تر از آن می‌دیدند که برایشان توضیحی بدهند. همه کلافه بودند. اگر ما در شرایط بحرانی بودیم و مثلا انبار مهمات ما ته‌کشیده بود، باید مسئولین می‌آمدند با مردم حرف میزدند تا اینقدر شعار "نه‌سازش‌نه‌تسلیم‌،نبردباآمریکا" سر ندهند. اگر هم پیروز میدان بودیم باید کار را یکسره می‌کردند و تعلل نمی‌کردند... مردم در این دوگانه افتاده بودند و هیچ راه فراری نداشتند! ابهام و سردرگمی داشت در خود هضمشان می‌کرد... این چهل شبانه روز، هرچقدر آهنگ تندِ شور و حماسه داشت، این دو هفته جز صدای چنگ یأس و ناامیدی چیزی نبود. در روزهای مرگ و زیر آتش دشمن، با افتخار و غرور تابوت‌های شهیدان را بالا می‌بردیم، اما اکنون در روزهایی که دیگر صدای جنگنده نمی شنویم، دست به کمر ایستاده‌ بودیم و نگران آینده، که قرار است کی دوباره جنگ شروع شود... بسیاری از مردم سرخورده شدند و خود را غریبه می‌پنداشتند و البته حق هم داشتند. اسرار نظامی را نباید فاش کرد، اما نباید یک نفر از همان تیم مذاکره کننده می‌آمد و با مردم صحبت می‌کرد و دل‌شان را گرم می‌کرد؟ ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad
گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معانی بهایی! از تو بدین نحو، صرفِ عمر بدیع است پ.ن. سوم اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ‌بهایی 📜 @soltan_mohammad
هـزاران قصــه‌ی نـاگفتـه در کـنـج دلم دارم برای شانه‌ٔ امنی که پیداکردنش سخت‌است 📜 @soltan_mohammad
والدین کمال‌گرا، نوجوانان سربه هوا! 🎯 چگونه حمایت‌های بی‌مورد والدین، فرزندان را بی‌مسئولیت بار می‌آورد؟ ✍️ محمد کریمی بارها شده است که در میان همکاران و در زمان استراحت در اتاق معلمان، از وضعیت سربه‌هوایی و بی‌خیالی دانش‌آموزانمان لب به شکایت گشوده‌ایم و وضعیت آن‌ها را با سال‌های قبل مقایسه کرده‌ایم؛ زمانی که خودمان دانش‌آموز بودیم که هیچ، وضعیت دانش‌آموزان الان، حتی با 10 سال پیش هم قابل‌مقایسه نیست. منتشر شده در روزنامه ، شماره ۵۳۱۵، پنج‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، صفحه ۲ مطالعه متن کامل از طریق لینک زیر: 🌐 https://isfahanziba.ir/124384 📜 @soltan_mohammad
🎞 پَردِه‌ نُهُم: ظَرف‌هَای کثیفِ مِهمَانِی پنجاه و پنج روز از آغاز یک حمله همه جانبه دیگر علیه ایران می‌گذرد. این روزها، مردم حول پرچم و وطن جمع شده‌اند و همگرایی و همدلی بی‌مانندی بین مردم در تیپ‌های مختلف شکل گرفته است. وقتی شب‌ها لابلای جمعیت‌ مردم می‌روم، وقتی پرچم را به دست میگیرم و درحالی که ضرب‌آهنگ مداحی‌های حماسی فضای اطرافم را پی کرده است، مدام به این فکر می‌کنم که فردای پس از جنگ چه شکلی باید باشد؟ اکنون شرایط جامعه مانند خانواده‌ای است که چندین نفر را برای میهمانی به خانه خود دعوت کرده‌اند. برای ایشان پذیرایی مفصلی تدارک دیده‌اند و علیرغم همه کمبودها سعی کرده اند مراسم آبرومندانه‌ای برگزار کنند. میهمانان نیز از هیچ زحمتی فروگذار نکرده اند و بچه‌های آنان نیز در کمال بی‌خیالی، بازی کرده و خانه را به هم ریخته اند. میهمانی که تمام می‌شود، پدر می‌ماند و هزینه‌های سنگین این مهمانی و یک جیب خالی که باید تا آخر ماه با آن سر کند، مادر می‌ماند با حجم بالای ظرف‌های کثیفی که روی هم تلنبار شده اند و خانه‌ای که به هم ریخته و آشفته است. این روزها و شب‌ها به وضوح می‌بینم که رواداری مردم در برابر یکدیگر بیشتر شده و به خاطر مسئله‌‌ای مهم‌تر، کدورت‌های کوچک خود را کنار گذاشته‌اند. از درد یکدیگر، دردشان می‌گیرد و هرکسی می‌خواهد برای وطن کاری کند. تاکنون بیش از ۳۰ میلیون نفر در شرکت کرده اند و بحث دفاع از نُقل همه محافل است. آنقدر صحبت از دشمنان بزرگتر هست که وقت نشود به دشمنان داخلی و دشمنی‌های خود بپردازند. دوران جنگ دوازده روزه نیز شاهد یک همگرایی بی‌مانند بین همه اقشار جامعه بودیم، به طوری که پس از شهریور ۱۴۰۱، عده‌ای کنار هم قرار گرفتند که اصلا تصور آن هم ممکن نبود. باید دقت کرد، و انسجامی که شاهد آن هستیم، همانند آنچه در دوران جنگ دوازده روزه شاهد آن بودیم، اولا گذراست و ثانیا دلالت خاصی ندارد، برخلاف آنچه که عده‌ای می‌خواهند از آن بهره‌برداری حداکثری کنند و جامعه ایران را یک جامعه وطن دوست و عاشق اسلام و انقلاب نشان دهند. اساسا پدیده‌هایی که در دوران اضطراب و بحران ظاهر می‌شوند، موقتی اند و نمود واقعی یک جامعه نیستند. وضعیت واقعی یک جامعه را باید در شرایط عادی آن سنجید. تصویر واقعی از یک جامعه، تصویرهایی از آن در روزهایی است که همه چیز عادی است و انسان‌ها غرق زندگی روزمره خودشان اند. در آن شرایط است که همه خصلت‌های انسانی مجال بروز دارند. دوران جنگ که تمام شود و مردم بروند سر خانه و زندگی شان و این شور حماسی که بخوابد، مردم می‌مانند و جهش سرسام آور هزینه‌هایی که ناشی از جنگ و زدن زیرساخت‌هایی مانند پالایشگاه‌، فولاد، صنایع نظامی و... به ما تحمیل شده است. اگر دست‌تان به خرج باشد همین الان نیز مشاهده می‌کنید که هزینه زندگی نسبت به دو ماه پیش چند ده درصد رشد داشته است. دوران جنگ که تمام شود و مفهوم دوباره به کنج پستوی ذهن مردم برگردد، مردم می‌مانند و این حجم بالای معضلات فرهنگی و اجتماعی. جوانانی که دوباره فکر و ذکرشان می‌شود رفتن از این خاک بلاخیز و مذهبی‌هایی که تمام دغدغه‌شان می‌شود شال و روسری هایی که باید سرجای خود قرار گیرند. دوران جنگ که تمام شود، باز ما هستیم و دو سر طیف افراط گرایان سیاسی که هرکدام برای تصاحب قدرت، از دیگری دیو می‌سازد و مردمی که بین این دو سر طیف در نوسان اند. روزی از این جماعت می‌ترسند و به آن جماعت رای می‌دهند و روز دیگر برعکس. اگر در این روزها و شب‌ها، از آینده غافل شویم و بحث‌های ما ناظر به آینده و دنیای پس از جنگ نباشد، باخته‌ایم. گره کور اقتصاد، زنجیرهای نامرئی ساختارهای فرهنگی و گسل‌های فعال اجتماعی مسائلی هستند که تا درست توصیف نشوند و تا برای حل آن‌ها برنامه‌ریزی‌های دقیق کوتاه مدت و بلند مدت نشود، معضلات کشور را مدام بازتولید خواهند کرد. من شکرگزار این هستم که در دوران سخت جنگ، درگیر مشکلات بیشتری نشدیم و همین همگرایی موقت را نیز می‌پسندم، اما باید بدانیم که اکنون هم شرایط خوبی نداریم و اگر به فکر چاره نباشیم و با همان دست‌فرمان قبلی ادامه دهیم، همه مشکلات و معضلات پیشین با سرعت و شدت بیشتری بازتولید خواهند شد. ✍️ محمد کریمی 📜 @soltan_mohammad