تو زندگی یه مرحلهای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی،، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همه چی پوچ و بی معنیه.
هدایت شده از ناگفتههایِ یک دوشیزه
مردها میتوانند در لحظه یک میلیون دختر را دوست داشته باشند اما یک مرد واقعی تنها یک دختر را به میلیونها شیوهی متفاوت دوست میدارد.
من موقعی که باید ناراحتیمو نشون میدادم خندیدم
موقعی که باید می رفتم یه دلیل برای موندن پیدا کردم
موقعی که باید جا میزدم اصرار کردم که حتی خسته ام نشدم. موقعی که نیاز به کمک داشتم وانمود کردم همه چیز رو به راهه، من از یه جایی به بعد دیگه خودم نبودم. ولی مشکل این نیست ؛ مشکل اینه الان که میخوام خودم باشم کسی باورش نمیشه.