#استخر_اخر
داستان «استخرِ آخر»
ساعت ۲:۱۳ بامداد بود که پسری وارد یک شهربازی متروکه شد. همهجا تاریک بود، جز یک چراغ کوچک که رویش نوشته بود:
POOL →
در را باز کرد.
پشت در، یک استخر بود.
نه یک استخر معمولی...
آب آرام بود، سرسرهها روشن بودند و چند حلقهی زرد روی آب شناور بودند؛ انگار همین چند دقیقه پیش کسی آنجا بوده.
اما هیچ صدایی نمیآمد.
پسر سوار یکی از حلقهها شد و جریان آب او را آرامآرام جلو برد.
بعد از چند دقیقه، یک تابلو دید:
«خروجی: ۵۰ متر»
جلو رفت.
دوباره همان تابلو را دید.
۵۰ متر.
این بار کمی جلوتر.
باز هم:
۵۰ متر.
او فهمید هرچقدر جلو میرود، فاصلهی خروجی تغییر نمیکند.
ناگهان صدای چکه... چکه... چکه... از پشت سرش آمد.
برگشت.
هیچکس نبود.
اما یکی از حلقههای زردی که چند لحظه قبل کنار دیوار بود، حالا درست پشت سرش شناور بود.
روی آن با ماژیک نوشته شده بود:
«تو قبلاً اینجا بودی.»
پسر ترسید و شروع کرد به حرکت کردن.
سرانجام به یک دو راهی رسید.
سمت چپ: یک سرسرهی آبی.
سمت راست: یک تونل تاریک.
روی دیوار نوشته بود:
«اگر صدای آب را شنیدی، سمت راست نرو.»
او سمت چپ را انتخاب کرد.
از سرسره پایین رفت...
و ناگهان دوباره خودش را در همان استخر اول دید.
همان حلقهها.
همان تابلو.
همان سرسره.
اما این بار یک تفاوت وجود داشت:
روی یکی از حلقهها، اسم خودش نوشته شده بود.
و از پشت سرش صدایی آرام گفت:
«دفعهی بعد، انتخاب درست رو انجام بده.»
چراغها خاموش شدند.
و وقتی دوباره روشن شدند...
استخر خالی بود. 🫧