متوازی؛
من عاشورا تاسوعا نمیخوام برم شهرستان
حوصله سوال شون ندارم
تو خودت انتخاب کردی چادری بشی
چرا
نکنه هوس نوجوانیه
چرا آنقدر روسریت جلوه
چرا آنقدر عقبه
در سکوت شب خانه زد
فریاد اما تو نشنیدی
دل به پایت افتاد
آزور کردم بعد تو دگر عاشق نشوم
ندونسته دلمو به غریبه سپردم ...
اون غریب ساده شمردم
گول چشم سیاهش رو خوردم
رفت از شهر که دلمو به خون بکشونه
جون من رو به لب بکشونه
جای دیگه آتیش بسوزنه