دلم نمیخواد باور کنم تا دوشنبه بیشتر مدرسه نمیرم.
درسته از همکلاسیام خیلی بدم میومد،ولی اونا ادمایی بودن که چندین ماه توی چند ساعت باهم زندگیمیکردیم.
حسم مثل وقتیه که بعد از کلی خوشگذروندن توی خونه مامانبزرگ وقت رفتن رسیده و تو باید بری خونه و معلوم نیست دوباره همون ادما با همون اتفاقا دوباره پیداشون بشه.
دلم واسه وقتایی که از مدرسه میومدم،ناهارمو میخوردم،مشقامو مینوشتم و بعد میشستم پایِ کامپیوترُ بازی میکردم تنگ شده.