هدایت شده از a girl written by angels
https://eitaa.com/springwind
تو یه کافه توی برانکس کار میکنی. یه مشتری هر روز صبح یه لیوان قهوه میگیره و میره. یه روز نمیاد. فرداش یه یادداشت روی میز جا مونده: «قهوهت از همه چی تو این شهر واقعیتر بود