- یهروز قبل امتحان ادبیات، دانشکده علوم اجتماعی تهران!
استاد مؤمنی بهم گفت عزیزم همچون شیر برو جلو و موفق شو.
استاد ملاباشی هم گفت هروقت دوست داشتی من هستم و بیا باهم حرف بزنیم.
خاله مهدیه وقتی داشت فیلم میگرفت با دوربینش اومد جلوم و گفت خب به نظرت کنکورت چی میشه ؟ خندم گرفت.
وقتی تو سلف دانشگاه با مهرو منتظر بودم سفارش آماده بشه ، مهرو صدای جیغطور درآورد و همه دانشجوهای اونجا برگشتن مارو نگاه کردن.
با استاد پارسانیا با هم با آسانسور رفتیم طبقه بالا، بهم گفت دخترم شما کجا میرین براتون دکمهشو بزنم؟
استاد م.ح به آبی گفت استاد مؤمنی حتی از گربههای دانشگاه هم تشکر کرد ولی از شما نه [، شما رو تهدید کرد که همراهی کنید تا بانو مجدد پژوهش کنه.]
در انتها استاد م.ح گفت نمرهی دفاع رو بیست اعلام میکنیم و من از شوق اشکهای قشنگم سر خوردن رو گونههام.
+ فقط ما میدونیم بانو چه مسیر سختی رو برای اتمام رسالهاش طی کرد ولی این مهمه که من مطمئنم شهید بهشتی روحش الان به خاطر این کار خوشحاله و احتمالا وقتی کار ترجمه و بینالمللی منتشر بشه خوشحالتر میشه.
و در آخر خودم از استرس امتحان فردا دارم سکته میکنم. امیدوارم دوش و یه لیوان بزرگ قهوه نجاتم بده. آمین.
- اهتمام ورزیدنم به اختفای تهدم درونیام
[یا به عبارتی سبز نگهداشتن قلمروهایِ سبز در حالی که مدتهاست پژمردهترینم.]
بسیار مضحک است.
لیک تنها امید من ، فیالحال و الیالابد
تو ای سُبحاتِ وَهم دریدهای
[باشد که گوشه چشمی به ما کنی..]