eitaa logo
عهدنگار
50 دنبال‌کننده
301 عکس
72 ویدیو
0 فایل
عهد نگاشته های گاه گاهی (سعیده رحیمی) نویسنده کتاب بانوان شیعه پژوهشگر تاریخ شفاهی زنان، جنسیت و تاریخ ، اندیشه تاریخی اجتماعی امام شهید دانشجوی دکتری تاریخ اسلام راه ارتباطی: @srahimi50
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ای اهل حرم میر و علمدار نیامد علمدار نیامد… @Farsna
﷽ زیارت ناحیه مقدسه ؙؙؙؙؙؙؙؙؙؙؙؙؙؙ السَّلامُ عَلَی أبى الفَضلِ العَبّاسِ بنِ أمیرِ المُؤمِنینَ، المُواسى أخاهُ بِنَفسِهِ، الآخِذِ لِغَدِهِ مِن أمسِهِ، الفادى لَهُ، الواقى، السّاعى إلَیهِ بِمائِهِ، المَقطوعَةِ یَداهُ، لَعَنَ اللّه ُ قاتِلَیهِ یَزیدَ بنَ الرُّقادِ الحیتى و حَکیمَ بنَ الطُّفیلِ الطّائِىَّ سلام بر ابوالفضل عبّاس، فرزند امیر مؤمنان؛ از خود در گذرنده با جان برای برادر، برگیرنده از دیروزش برای فردایش، فداییِ او، نگهدارنده، کوشنده برای رساندن آب به او، و کسی که دست هایش بُریده شد! خداوند قاتلانش یزید بن رُقاد حیتی و حَکیم بن طُفَیل طایی را لعنت کند! @m_a_akhavan
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 فوری/ لحظه ورود بدون اطلاع رهبر انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره) در مراسم عزاداری امشب شب عاشورای حسینی به کوری چشم یهود منم مسلمان حسین ......
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍عهدنگاشتی دیگر امروز بعد بیست سال و شاید بیشتر دستم به رنگ خورد، دستی که در حسرت رنگ، دلش را راضی کرده بود گاهی آنهم فقط گاهی قلم بدست شود و بجای رنگ بازی ، لختی بنویسد یا گاه گاهی بیت شعری بسراید... اما بهر حال یک آرزو هیچ وقت از عاشقانه ها محو نمیشود حتی اگر همیشه، بقچه اش گوشه ی صندوق خانه ی دل بسته بماند. امروز به لطف کلاس نقاشی دخترم و مربی مهربانش (و البته دوست عزیز و قدیمی ام) در کارگاه یکروزه ای (ورکشاپ) شرکت کردم و علی رغم گیجی شب نخوابیدن حاصل از خواب و بیداریهای شبانه ی طفلکم دوباره سعی کردم ، خلق کنم... و حس خوب آفریدن و بازی با نام حسین دلم را جلا داد❤️🖤❤️🖤❤️🖤 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق... دیوارکوب سمت راست کار حانیه و دیوارکوب سمت چپ ، برای من بماند به یادگار.... محرم ۱۴۴۷ چهارشنبه ۱۸تیر۱۴۰۴ https://eitaa.com/srahimi50313 برای شرکت در کارگاه چهار شنبه های طلایی هنرسرای مرایا👇 https://eitaa.com/Honaraammoozz
همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانه‌شان و گفت: «این خانه که این‌طوری نبود. دو هفته است داریم خرده شیشه جارو می‌کنیم و دوده و خاک پاک می‌کنیم. یک پنجره سالم نمانده‌بود.» موج انفجاری که خانه سردار رشید و سردار ربانی و سردار باقری را با خاک یکسان کرده بود، به همه خانه‌های اطراف هم آسیب زده بود. زینبِ حاج قاسم گفت: «خانه ما که نزدیک‌تر بود. به جز شیشه ها دیوارها هم ترک برداشته و گچ‌شان ریخته.» پرسیدم: «مامان تنها بود؟ نترسید؟» با لبخند و شجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کرده‌بود ماجرای آن شب را تعریف کرد. «آن شب همسرم نبود. من هم رفتم پیش مامان. شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا زدم. وسایل بابا را از همان موقع که شهید شده دست نزده‌بودیم. یادگاری‌های دیگرش را هم همانجا چیده‌ایم. همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش می‌داد. کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم. اذان صبح شد و من سجاده‌ام را توی پذیرایی باز کردم. مامان توی اتاق نماز می‌خواند. هیچ‌کدام چراغ را روشن نکرده‌بودیم و نور کمی که همیشه از بیرون می‌آمد تنها روشنایی خانه بود. هنوز سر سجاده بودم که یکهو صدای وحشتناکی آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط. تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد می‌داد. چشمهایم به سیاهی که عادت کرد، دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته. کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه. اولین کسی که دیدم پسر شهید کاظمی بود. سراسیمه گفت:‌ «آقا رشید رو زدن. خونه نمونین. فرار کنید.» دستم چسبید روی صورتم. «یعنی چی آقا رشید رو زده اند؟» چندقدمی رفتم سمت خانه آقا رشید. چیزی جز دود و سیاهی دیده نمی شد. محمدکاظمی آمد دنبالم. «مگه نمی گم فرار کنید. اینجا خیلی خطرناکه. ممکنه دوباره بزنه. مامان رو بردار فرار کن.» «وای مامان!» باعجله دویدم توی خانه. با کفش رفتم داخل پذیرایی همیشه تمیز مامان. بس که همه‌جا خرده شیشه بود. مامان با هیبتی که از گچ‌های دیوار سفید و ترسناک شده بود وسط خانه ایستاده‌بود. دویدم و بغلش کردم. «الهی قربونت بشم. چیزی نشده. باید بریم.» چادرمشکی‌هایمان را پیدا کردیم و کیف‌مان را برداشتیم و از خانه بیرون آمدیم. ماشینم را کمی جلوتر نگه داشته بودم. شانس آوردم روشن شد و توانستم مامان را برسانم خانه خودمان. خیالم که از مامان راحت شد برگشتم شهرک. فکرم مانده‌بود پیش وسایل بابا. آتش‌نشانی و نیروهای امدادی در همان فاصله رسیده بودند و مشغول ارزیابی بودند. محمدکاظمی داشت کمکشان می کرد و جای خانه ها را نشانشان می‌داد. مثل پدرش شجاع بود. با دیدن من برافروخته شد و داد کشید: «چرا برگشتی؟ اینجا خطرناکه.» کلمه ها توی دهانم جمله نمی‌شدند: «وسایل بابام...اتاق بابام...» منتظر نماندم چیزی بگوید و رفتم سمت خانه‌مان. در اتاق بابا را موج انفجار باز کرده‌بود. چراغ گوشی‌ام را روشن کردم و روی کمد گذاشتم و به سرعت شروع کردم به جمع کردن وسایل و یادگاری‌هایش. دست‌هایم می لرزیدند ولی نمی‌دانم با چه نیرویی خرده‌شیشه‌ها را کنار می‌زدم و لباس‌ها و سررسیدهای بابا را می‌ریختم توی نایلون. یکهو صدای جنگنده آمد. محمدکاظمی گفته بود که دوباره برمی‌گردند. چشم‌هایم را بستم. یک لحظه خوشحال شدم که می‌روم پیش بابا و دوباره می‌بینمش. اما باز پسر رفیق صمیمی بابا آمد و نگذاشت. آنقدر داد و فریاد کرد که بقیه وسایل را بی‌خیال شدم و با همان نایلونی که دستم بود آمدم بیرون و از شهرک خارج شدم. بعدش فهمیدم که جنگنده‌ها همان جای قبلی را زده و نیروهای امدادی را هم شهید کرده بود.» زینب ساکت شد. نه اشکی روی صورتش بود و نه دست هایش می لرزید. یک داستان تراژدی را حماسی تعریف کرده بود و ما هم رویمان نشده بود اشک و ناله بریزیم وسط. قصه ولی تازه توی ذهن من شکل می‌گرفت. زینب کسی بود که می‌توانست برود توی یک دادگاه بین المللی و از همه بدی‌های دنیا شکایت کند. بگوید من عاشق پدرم بودم و پدرم هم خاطر من را زیاد می‌خواست. ولی وقتی کودک بودم اشرار نگذاشتند کنار من باشد. وقتی نوجوان شدم داعش آمد و پدرم را سرگرم کرد و وقتی جوان شدم آمریکا او را از من گرفت و حالا که دارم به میانسالی می‌رسم اشقی اشقیا آمده و می‌خواهد یادگاری‌هایش را هم ازم بگیرد. دختری که حق داشته باشد از اشرار و داعش و آمریکا و اسرائیل انتقام بگیرد، باید هم قوی باشد و تراژدی را حماسه تعریف کند. زینب که رفت ریحانه دخترهای شهیدسلامی بلند شد و لباس و یادگاری‌های پدرش را نشان‌مان داد. یک تکه فلز هم بود که از کنار پیکر پدرشان آورده بودند. گفت:‌ این را بلند کنید. ببینید چقدر کینه و بغض توی همین قدر از چیزی که برای کشتن پدرم فرستاده‌اند، هست؟ فلز را بلند کردم. به اندازه دشمنی همه بدی ها با بابای ریحانه سنگین بود. به نظرم او هم می تواند به انتقام از همه بدیهای عالم فکر کند. https://eitaa.com/dimzan
«زنان در مسیر تولید ملی» مردم در تکاپوی مشروطه‌خواهی بودند. زنی از تبریز، همسایگان و زنان آشنای دیگر را دور هم جمع کرد. از این اجتماع انجمنی جوانه زد برای حرکت در مسیر تولید ملی. سوخت این موتور، غیرتی لطیف بود که از قلب می‌جوشید و به سر انگشتان زنان خیاط می‌رسید. حاجیه علویه خانم همسر حاجی میرزا علی از معتمدین بازار تبریز بود. زنی که در کنار لالایی فرزندانش و چشیدن طعم آبگوشت به محل تولید لباس‌هایش هم توجه داشت. او همه‌چیز را وطنی می‌خواست. از چای که عمدتا از هند وارد می‌شد تا دکمه‌‌ی چسبیده به لباس‌ها را. علویه خانم انجمنی تاسیس کرد که زنان را به دوخت لباس با پارچه‌های ایرانی و مردان را به نخریدن اجناس و لباس‌‌های خارجی ترغیب می‌کرد. انجمنی که آیت‌الله میرزا حسن مجتهد تبریزی(از یاران شیخ فضل‌الله نوری) هم حامی‌اش شد. سر و صدای این انجمن به رسانه‌چی‌های دوره‌ی قاجار رسید. خبرش چسبید به شماره‌ی ۴۱ روزنامه‌ی انجمن تبریز، مورخ ۲۰ بهمن ۱۲۸۵. «از قرار معلوم گویا خواتین [خواهران]مکرمه تبریز مجلس و مجمعی قرار گذاشته‌اند که در ایام هفته جمع شده در باب ترتیبات لباس خودشان و ... صحبت کرده است، حتی‌المقدور سعی نمایند، بلکه کمتر خود و بستگانشان را محتاج متاع و منسوجات خارجه کرده، از ثروت خودشان نکاهند و در صورت امکان مدتی به همان البسه قدیم که دارند قناعت کرده و بسر برند تا بلکه به فضل خداوند و همت مردمان غیور، کارخانه‌ها در مملکت ایران تشکیل یابد که از احتیاج خارجه به‌کلی بی‌نیاز شوند.» این حرکت در شهرهای دیگر هم ادامه داشت. در اصفهان آقا نورالله نجفی اصفهانی(یکی از روحانیون مبارز مشروطه) طی فتوایی خرید و استفاده از لباس خارجی را حرام اعلام کرد. زنان اصفهانی از خانه‌دار و بازاری تا زنان اشرافی و وابسته به خانواده‌‌ی علما دست گذاشتند در دست هم تا عزت ملی برگردد به اقتصادمان. تا پس بگیرند تاج افتخار تولید ملی را که سلطه‌ی اقتصادی انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها دزدیده بود. آن‌ها لباس‌های خارجی را کنار گذاشتند. با همکاری بازرگانان داخلی از پارچه‌های وطنی حمایت کردند. توی گوش همسایه و دوست از خرید لباس ایرانی خواندند. صف کشیدند و راهپیمایی‌ راه انداختند برای اعتراض علیه کالاهای وارداتی. در لارستان، شیخ عبدالحسین لاری فتوای تحریم کالاهای خارجی را که صادر کرد، زنان لاری به گوش شدند. زنان منطقه‌ی لار، خنج، گراش و روستاهای اطراف هم‌نفس شدند و با دست دوزی لباس‌ها بومی، استفاده از پارچه‌های سنتی کالاهای خارجی را کنار زدند. دست هم را گرفتند و مجالس زنانه‌ای تشکیل دادند برای جهاد تبیین اقتصادی. برای حمایت از تولید داخلی. تاریخ دستش نرسید تا خیلی از زنان موثر دیگر را در خود ثبت کند و به ما برساند. ولی من مطمئنم اگر می‌توانستم در زمان سفر کنم با زنانی زیادی آشنا می‌شدم که صبحانه‌ها چای هندی را دور می‌انداختند و بابونه‌ی شیرازی دم می‌کردند. برای بچه‌هایشان به جای خرید عروسک‌های وارداتی، عروسک‌های پارچه‌ای می‌ساختند. که وصیت می‌کردند تا جنس کفن‌شان به جای پارچه‌‌ی خارجی از کرباس و متقال ایرانی باشد. @mah_nevis
خوش به سعادتشون که همدیگرو تنها نذاشتن💔💔💔 ولی تو این عکس زندگی جریان داره، چون شهدا زنده‌اند..
دلت چه می خواهد ؟!!! تو فقط لب باز کن هر چه می خواهی بگو، هر چه می خواهد دل تنگت بگو... می شنود، می گوید، با خود توست.... جوابت را می دهد❤️👇 كَتَبْتُ إِلَي أَبِي الْحَسَنِ (ع) أَنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَي إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ بِهِ إِلَي رَبِّهِ قَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَتْ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ. به امام هادی‌علیه السلام نامه نوشتم: آدم‌دوست‌داردحاجات خود را مستقیما از امامش دریافت کند و با او درباره ی مشکلاتش حرف بزند، دوست نداردکه بوسیله ی خدا از او فیض ببرد(به دلیل دوری از امام) ♦️حضرت در جواب ايشان نوشتند: اگر حاجتی داری..لبت را حرکت بده، حرف بزن، بگو،جواب ما به تو خواهد رسید. آدم دوست دارد، هر چه می خواهد به پدرش بگوید، هر دردی دارد با او درددل کند، بعد هم دلش قرص باشد که همه چیز حله... بابام هست مثل کوه پشت منه دلت قرص باشه ، مثل کوه پشتته بابای عالم.... ....
هشتگ برای غزه نان نمی‌شود 🔹با بحرانی شدن وضعیت گرسنگی اجباری بر مردم غزه از سوی صهیونیست‌ها و پس از سخنرانی اخیر سخنگوی القسام ابوعبیده و هشدار وی به غرب و جامعه بین‌المللی در مورد عدم اقدام عملی برای پایان دادن به گرسنگی مردم این باریکه، کاربران فضای مجازی شرمساری دنیای مدرن را با هشتگ‌های () و () و (غزه در گرسنگی) فریاد می‌کنند. @Farsna