امروز خلأ بود،
حال خوبی ندارم، سر کلاس دستام میلرزید، نمیتونستم یه مداد دستم بگیرم
از طرفی در راه رسیدن به وصالم، طوری که این وصال زیاد داره دلمو میزنه، یا داره باعث میشه از خودم بدم بیاد و اعتماد به نفسی که ذره ذره جمعش کرده بودم از دست بره، هیچوقت همچین حسی نداشتم..
روی زمین و هوا معلقم، نمیدونم.
روی شیار های مغزم راه میرفت و میگفت: اینم وضع پیادهرو هاشون.
یه تف کرد رو خاطراتم.