دورانِآبی دودمیه_اسمیت
روز خوبی بود༎ຶ‿༎ຶ
شلوار هامون تا زانو خیس بود ولی کم نمیآوردیم، آخرش آب از روی صورتمون میریخت، دیگه انقدر موش آبکشیده شده بودیم آقایی که تو کافه بود دلش برامون سوخت✓✓
یه لحظه احساس کردم مرکز روسیهام و جنگ جهانی سومه و جنگنده ها بهخاطر بارون نمیتونن بجنگن و استراحت میکنن، شهر مرده بود.
ولی اشتباه کردم، مامانم وقتی داخل خونه لباسامو دید جنگ جهانی سوم بود..
https://eitaa.com/nostalgia_nostalgia/1766
داداش تیشرتهاتو شسته بود، پتو هارو که نشسته بود://
فلجی مگه؟ یه پتو بر میداشتی میانداختی روی خودت