لازمه بگم اگه الان گلوت درد نمیکنه نمیسوزه راحت آب خنک میخوری شکر کن وگرنه خدا لهت میکنه🤏
وقتی زنی پیکرِ مطهر حضرت رقیه سلام الله علیها را غسل میداد، ناگهان دست از غسل برداشت ..
و پرسید بزرگ این اُسرا کیست؟ حضرت زینب نزدش آمد و گفت چه میخواهی؟
زن گفت بیماری این کودک چیست؟ که بدنش این گونه کبود شده است ؟
حضرت زینب فرمود: این کودک بیمار نیست و بدنش از ضربات تازیانه و طعنههای ته نیزهها کبود شده است ..
| الوقایع و الحوادث، ج۵، ص۸۱ |
دستشو انداخت زیر کتف عباس بالا آورد…دید این لبا مثل ماهی به هم میخوره… صورت نگم چه صورتی… صورت متلاشی شده…گفت: آقا من فقط ازت یه خواهش دارم اونم اینه…تا زندم نفس میکشم منو سمت خیمه نبر…آخه من به سکینه وعده ی آب دادم… اگر روضه از شرمندگی اباالفضل بخوای بخونی حرف زیاده… گفت همچین که مشک رو گرفت، دستش رو بریدن…باز میگفت یه دست دیگه دارم…با دندون که مشک رو گرفت…شرمندگی عباس از اونجایی شروع شد که حرمله تیر به مشک زد… حس کرد این مشک داره هر دقیقه خالی تر میشه…
فَحَمَل القِربَه بِاَسنانِه ” به ناچار مشک رو به دندان گرفت … اما ” فجاءو سهمٌ فَاصابَ القِربَه ” تیر آمد به مشک اصابت کرد… اینا فهمیدن باید چیکارکنن عباس از پا در بیاد….”و اُریقَ مائهاُ ” جلوی چشمهاش آب روی زمین ریخت…
دست راست رو زدن خیالی نبود …دست چپ روزدن خیالی نبود…مشک رو به دندان گرفت به راهش ادامه داد اماوقتی تیر به مشک خورد…راوی میگه ؛ “فَوَقَفَ العباس متحیرا…” عباس متحیر یه لحظه ایستاد…نمی دونست بایدچیکار کنه ؟! نمی دونست چه کنه ؟! آقا حیران شد… سرگردان شد …