چشمانش قهوهای بود و غرقشدنی.
هر بار میدیدمش بهش میگفتم: «چشمات خیلی قشنگن.»باور نمیکرد، میگفت: «چیه این رنگه؟ زشته.»ولی زشت نبود…مثل قهوهای تلخی بود که آرومآروم مستت میکنه.یه عمقی توی نگاهش بود که نمیشد ساده از کنارش رد شد.نه برق میزد، نه خودنمایی میکرد،
اما یه جوری آدم رو نگه میداشت…
انگار دلت نمیخواست نگاهتو ازش پس بگیری.چشمهاش رنگ عصرهای پاییز بود،
وقتی هوا نه روشنه نه تاریک،و آدم دلش میخواد فقط راه بره و فکر کنه.
هر بار میخندید، قهوهای چشمهاش روشنتر میشد،مثل وقتی نور به فنجون قهوه میخوره و تهش طلایی میزنه.اون لحظهها میفهمیدم زیبایی همیشه توی روشن بودن نیست،گاهی توی عمیق بودنه…توی رنگی که داد نمیزنه،ولی تا ته دل آدم میره.نمیدونست چه جادویی توی نگاهشه،
نمیدونست بعضی آدما با چشمهای روشن دیده میشن،اما با چشمهای قهوهای…حس میشن.و چشمهای اون، از اون حسها داشت؛
از اون نگاههایی که یادت میمونن،حتی وقتی خودِ آدم دیگه روبهروت نیست.
و بعد از یه مدت،اون چشمهای قهوهای شد خاطره.نه اینکه فراموش بشه…نه، بعضی نگاهها فراموش نمیشن،فقط از «روبهرو» تبدیل میشن به «تو ذهن».
دیگه هر وقت قهوه میخورم،قبل از اینکه طعم تلخش زیر زبونم بشینه،
چشمهای اون میاد جلوی چشمم.همون قهوهای گرم،همون عمق آروم،همون نگاهی که هیچوقت نفهمید چقدر زیباست.عجیبه…آدم وقتی کسی رو داره، فقط نگاهش میکنه،
اما وقتی از دستش میده،تازه توی همون نگاه زندگی میکنه.حالا دلتنگی من شکل رنگه؛یه قهوهای ساکت،که شبها آروم میاد میشینه گوشه دلم
و بیصدا سنگینم میکنه.گاهی با خودم فکر میکنم اگه یه بار دیگه ببینمش،بازم همون حرف رو میزنم:
«چشمات خیلی قشنگن.»و اون باز میخنده و باور نمیکنه…و من باز نمیتونم توضیح بدم که بعضی زیباییهادیدنی نیستن،موندنیان.چشمهای قهوهای اون دیگه توی دنیا نیستن کنارم،اما یه جاشون مونده—توی حافظهی دلم،جایی بین خاطره و حسرت،جایی که هر چی بیشتر میگذره…رنگش تیرهتر، عمیقترو دلتنگیش واقعیتر میشه☕️
آهنگها رو به آدمها ترجیح میدم، خواب رو به آدمها ترجیح میدم، راه رفتن تنهایی رو به آدمها ترجیح میدم، نشستن و زل زدن به در و دیوار رو به آدمها ترجیح میدم، ترجیح میدم. هر چیزی رو به این موجودات ترجیح میدم.
بچه ها امروز با نرگس فهمیدم گسنه تر از همیشم حتی بویِسیرابی هم بد وسوسم کرد اه