برگشتم عقب دیدم خیلی از آدمای زندگیم و ازدست دادم که الان سالی یبار پیام ندی خبرتون نمیگیرن .
درعین حال تو رابطه هایی رفتی که فک میکردی هیچ وقت نوبت تو نمیشه.
یه وقتایی یکی رو انقدر از ته دلت دوست داری که حاضری از کلی چیزایی که خودت میخوای بگذری، فقط واسه اینکه اون راحت باشه. فقط واسه اینکه خیالش راحت باشه، حالش خوب باشه، شب با فکرای بد نخوابه و یه گوشه از زندگیش آروم باشه.حتی گاهی ناراحتی خودتو میخوری. حرفت رو نمیزنی. سکوت میکنی. نه اینکه چیزی برات مهم نباشه، نه... اتفاقاً چون خیلی مهمه، چیزی نمیگی.چون وقتی یکی رو واقعاً دوست داری، ناراحتیش برای تو از ناراحتی خودت سختتره. دلت نمیاد ببینی حالش بده، حتی اگه خودت دلیل حال بدش نباشی.ولی یه جایی دوست داشتن دردناک میشه... اونجایی که همون آدمی که حاضری واسه آرامشش از خودت بگذری، خودش میشه دلیل بیقراریات.یه حرفش میتونه کل روزتو خراب کنه. یه بیتوجهیش میتونه هزار تا فکر بندازه تو سرت. یه رفتارش میتونه جوری دلتو بشکنه که واقعاً حس کنی قلبتو گرفته تو دستش و از وسطش چاقو زده.و بدتر از همه اینه که بازم دوستش داری.با خودت دعوا میکنی که چرا هنوز دلت براش میره. چرا هنوز وقتی ناراحته، نگرانی. چرا هنوز وقتی حالش خوب نیست، حالت خوب نیست. چرا هنوز با اینکه خودش زخمت زده، دلت نمیخواد زخمی بشه.
گاهی حتی ازش عصبانیای، ولی وقتی اسمش میاد، تمام اون عصبانیت تبدیل میشه به یه بغض سنگین. یه بغضی که نه میتونی قورتش بدی، نه میتونی بریزی بیرون.دوست داشتن گاهی برای یه آدمی که یه جایی از زندگی دلت بهش گره خوردهاس.
دوست داشتن فقط گفتنِ کلمه و جمله هم نیست. پشتش یه دنیا مراقبت، فهمیدن، حواسجمع بودن و بلد بودنِ کنارِ دلِ اون آدم ایستادنه. اینکه وقتی زمین میخوره کنارش باشی، وقتی میخنده از ته دل باهاش بخندی و وقتی حالش خوب نیست، حضورِت براش امن باشه.بعضی دوست داشتنها شبیه پروازن؛ دوتا آدم دست همو میگیرن، با هم بالا میرن، با هم زمین میخورن و دوباره کنار هم بلند میشن.اما گاهی یکی اوج میگیره و اون یکی جا میمونه.یکی سبکتر میشه و پرواز میکنه، یکی سنگینتر میشه و توی خودش فرو میره.یکی جلو میره و یکی کمکم خودش رو پشتِ اون آدم گم میکنه.
گاهی انقدر یکی رو دوست داری که همه حواست میشه حالِ اون.. و درست همونجا، بیصدا از خودت فاصله میگیری.از خیلی چیزایی که دوست داری میگذری فقط برای اینکه اون راحتتر باشه.حرفت رو قورت میدی که دلش نلرزه.ناراحت میشی ولی لبخند میزنی)و یواشیواش میبینی این دوست داشتن، به جای اینکه آرومت کنه، داره خستهت میکنه.لهت میکنه، افسردت میکنه، از خودت دورت میکنه.
انقدر برای آرامش یه نفر میجنگی که آخرش خودت میشی کسی که آرامش نداره.
تلخترش اینه که همون آدمی که براش از خودت میگذری، ممکنه با یه رفتار ساده، یه بیتوجهی کوچیک، جوری دلت رو بلرزونه .دوست داشتن بعضی وقتا عجیب میشه؛خودت میسوزی، اما نمیخوای حتی گرماش به اون برسه.
اما دوست داشتن قرار نیست قفس باشه.
قرار نیست یکی رو کوچیک کنه تا اون یکی بزرگتر دیده بشه.قرار نیست آزادی رو از یکی بگیره و به اون یکی حسِ امنیتِ اشتباه بده.
دوست داشتن یعنی کنار هم رشد کردن، نه حذف شدن. یعنی جوری کنار هم باشین که هیچکدومتون خودتون رو گم نکنین.یعنی همدیگه رو نگه دارین، نه محدود.نفس همدیگه رو باز کنین، نه تنگ.جوری دوست داشته باشین که هیچکس برای موندن، مجبور به فراموش کردنِ خودش نشه.
بیا باهم پرواز کنیم و اوج بگیریم بیا باهم رشد کنیم.
دوست داشتن وقتی قشنگه که دوتا آدم کنار هم نفس بکشن یکی بالا بره و اون یکی هم کنارش بال داشته باشه.
وقتی یکی میخنده، اون یکی هم دلش روشن بشه.بیا هم جهت باشیم نه اینکه مقابل هم باشیم. دوست داشتن واقعی قرار نیست لهت کنه.قرار نیست ازت یه آدمِ نصفه بسازه.
قرار نیست یکی رو بالا ببره و یکی رو زیر خودش دفن کنه.دوست داشتن واقعی باید جوری باشه که وقتی بهش نگاه میکنی، حس نکنی گیر افتادی؛حس کنی کنار کسی هستی که میتونی باهاش خودت باشی، نفس بکشی، رشد کنی و آزاد بمونی.چون قشنگترین نوع دوست داشتن اینه که دو نفر همدیگه رو نگه دارن، بدون اینکه همدیگه رو زندانی کنن؛بدون اینکه یکی برای موندن، خودش رو گم کنه؛بدون اینکه عشق تبدیل به سنگینی بشه.
|it's lie|★
یه وقتایی یکی رو انقدر از ته دلت دوست داری که حاضری از کلی چیزایی که خودت میخوای بگذری، فقط واسه ای
کل چرت و پرتام و ازدفترچه یاداشت ارسال کردم اینجا