مسئولیت هایِ ۱۷ سالگی و تازه دارم میبینم،درواقع تازه میفهمم عه ۱۷ سالگی که همش قراره بدوبدو باشه قراره رسیدن شایدم نرسیدن داشته باشه و من برای گذروندن این هیفده سالگی غم زده شایدم هیفده سالگی پر ذوق قراره برنامه بچینم؟ هفده سالگی عزیزم خوب باش برام خب؟ برام پر اززز شادی و اشک ذوق و تلاش کردنا و رسیدنا باش از اونا باش که نتونم یک ثانیه بشینم از اون دویدنا باش که آخرش خستگیه و من برای گذروندنش به خوبی نیازمند دعام مثل همیشه ،واقعا چی میشه ما از بقیه میخوایم برامون دعا کنن؟ مثلا خب به خدا چی میگن؟میگن این دعا خواسته دعاش میکنم؟ چی میگن جدی؟ اونا که دردمون و نمیدونن مشکلمون و نمیدونن که نمیتونن مثل خودمون که راجب دعامون با خدا حرف زدیم و التماس کردیم دعا کنن که ،به هرحاللل همین دعا های کوچیک چی میشن که یهو میگیرن؟
|it's lie|★
چیزی که مامان امروز گفت.
شبیه دفترچه یادداشت شده اینجا، مثلا الان اینو نوشتم ولی شما نمیدونید که مامان چی گفت؟ چی ازم خواست؟ چی شد؟ اصلا مامان چی گفت؟ ولی من که میدونم و فقط این جمله و نوشتم که اون چیزی که گفته و فراموش نکنم .
هدایت شده از کمانابرو
خیلی دیر به دیر پیوی هارو میبینم چون دوست دارم با حال خوب با طرف مقابلم صحبت کنم😭
شاید تو دنیایِ قبلیم یه طراحی بودم که لباسِ سبزِپرکلاغیِ خوشگلشو طراحی کرده و پشت چرخ نشسته و داره لباسو میدوزه بعدشم مثل همیشه سردوزش و گند میزنه و بشکاف برمیداره لباس و درست کنه .