eitaa logo
|it's lie|★
165 دنبال‌کننده
168 عکس
54 ویدیو
0 فایل
وما امیدواریم به اشک شوق پس از اندوه ها.. استُپ کن قضاوتم نکن یک دقیقه اگه ممبر جالبی هستی عضو شو 🖐. و در ضمن اگه حرفی نداشتین برام موزیک بفرستید. " @asadi118 " موزیک‌شامل‌اهنگ‌،مداحی‌،روضه‌و‌پادکست‌میشود
مشاهده در ایتا
دانلود
_از آدمایی که فراموش می‌شن.
متاسفم که نمیتونم بقیه عکسامو بذارم..💫 امروززز حقیقتا اوکی بود [بهش ۸از۱۰میدم] خب همونطور که گفته بودم اگه خانواده مادری میومدن از سمنان من درس نمیتونستم بخونم😂و بلاخرهه دیشب و یهویی سوپرایززز !!مریم و معصومه خونمون بودن که منم داشتم فلسفه میخوندم و تا اذان مغربب و خوندن و نماز خوندیم تا اینکه بعد نماز زنگ خونمونو زدن بابام گفت سمانه‌س ولی خب رفتم در و وا کردم دیدم عه دایی مهدی)))خلاصه تصادف کرده بودن و خدا بهشون رحم کرده بود 🤏ماشین سر خورده بود لاستیک ترکیده بود و کم مونده بود تا چپ کردن(خداروشکرت)خلاصه ماشین و پلیس راه گذاشتن و اومدننن اولش خب بحث تصادف و اینا بود ناراحت شدم که آره دایی نیست فقط اون مونده بود سمنانن تازه روز تعطیلی و اینا که شام خوردیم و بابام خوابید و ما نشسته بودیم که زنگ خونه رو زدنن [ساعت ۱۲]دایی‌م اومدده بودد🤌🏻 صبح ساعت ۸ جناب اومده در اتاق و وا کرده بیدارم کرده میگه آبجیم[مادرِ‌من]قرار بوده بیدارت کنه من نزاشتمااا بخواب راحت💆‍♀ بعد دوباره گفت با اجازه شونه‌ت رو هم استفاده کردم راضی باش 🤣ووو از خواب بیدارم کرد بعله.ساعتت ۸ صبح 😭. دوش و اینحرفا و صبحانه و اینا جغرافیام و برداشتم رفتم تو حیاط درس بخونمم[چون خونه سروصدا و شلوغ بودد]بعدش اومدم دیدم همشون ریختن تو حیاط بساط ناهار و چایی و ✨😭.توپم و بعدِ‌ سالها پیدا کردم تو حیاط با دایی مهدی بازی کردیم. و کلی چیپسسس))))) بعد از ناهار رفتیم سرِ‌مزار🙂💙. بعدشش آماده شدیم رفتیم باغمون به خانواده پدری پیوستیم.[همیشه این قضیه خانواده پدری برام مبهمه وپر از اِشکاله]خلاصه از دیدنشون هیچ حسی به دست نیاوردم باغِ‌بالا اهنگ و زیاد کرده بودن و بحث رقصُ‌اینا باغِ‌پایین هم خیبر خیبر یا صهیون😂و ما؟بساط حرفف‌و بحثُ‌،سرمااا،چایی‌،سمانه و دایی برای بار اول همو دیدن و کلی بحث کردنن😂🙏. تا اینکه توپم و از ماشین آوردم بیرونُ‌رفتيم با یاسین و مهدی و‌داییی‌مهدی‌‌والیبالل ✨و اونجا بود بارِ‌اول فهمیدم که چادر‌محدودیت نمیاره 😂با چادر هم میشه بازی کردد🙏و بعد هم که آبجیم داشت سرما می‌خورد اومدیم خونه و الان همه سردرد و پادرد و خستن منتظر خوراک لوبیا مامانیمم))))[از این بابت که مامانم هر سری داییم میاد خوراک لوبیا درست میکنه راضی نیستم تو خانواده منو داییم فقط بنده این غذایمم و مامانِ‌من هم هروقت داداشش میاد درست میکنه فقطط😀] تاریخ و جغرافیا رو خوندم و راضیم از خودم بیهوده نگذشت[البته امیدوارم بقیش هم بگذره به خوبی.💐]
بچها ۱۳تون بِدَر‌۱۴تون مبارک🎀🙏.
امروز ۱۳اُ م چهار ماهگی آبجیم بودد💙)))
؛
|it's lie|★
؛
این قضیه واقعیه و هیچ وقت برای پدر مادرِ‌من عادی نمیشه اینطورین که "😦تو کم خونی دارییی براچی باید هی چایی بخوری چایی بخور اما کم رنگگ[اره شبیه ..چ.خ]روزی یکی بخورر"معتقدن که باید کنارِ‌درس میوه وکشمشُ پسته بخورم🤦‍♀
فعلا اگه میشه نفری‌یدونه سوره بخونین فوت کنین اینور تا ببینم چی میشه.
دوستِ‌همیشگیم‌‌و صمیمیم هم سردرد هست که همه جا و در هر موقعیتی حتی مهمونی همرامه🫂👋🏻