eitaa logo
ایستگاه 34 🇮🇷
105 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
116 ویدیو
9 فایل
«در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور....» بهرام صادقی ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4303637 ۴/۸/۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
برای ویدار عزیزم:
ایستگاه 34 🇮🇷
«بیا بیا! اونقدرا هم سرد نیست.» سیریوس داشت عین احمق‌ها می‌خندید در حالی که دندان‌هایش به هم می‌خورد. جیمز که کنار او داشت می‌لرزید؛ سر تکان داد:«راست میگه! خیلی هم خوبه!» ویدار سرش را تکان داد:«اصلا هم دارین نمی‌میرین.» سیریوس نیشخند زد:«زود باش "وینگز" ،ببین ورم‌تیل هم اومد.» ویدار نفسش را بیرون داد و بالاخره دنبال احمق‌ها راه افتاد:« اگه سرما بخوریم می‌زنمتون!» سیریوس و جیمز تا کمر در آب سرد دریاچه‌ی سیاه فرورفته بودند و اوایل زمستان هم به تازگی رسیده بود، آب دریاچه مثل مرگ سرد بود. ویدار جیغ کشید:«چجوری تو این وایسادین؟!» «این قدرت مخصوص منه!» سیریوس به جیمز و پیتر آب پاشید؛ پیتر جیغ زد:«پدفوت این سرده!» جیمز در حالی که داشت سعی می‌کرد تلافی کند؛ خندید:«وای مطمئنم سرما می‌خورم، پدفوت دست خودته که به مامانم توضیح بدی!» سیریوس در حالی که تقریبا به اندازه‌ی مرده‌ها سرد بود، ویدار را از پشت بغل کرد و به ریموس که از روی ساحل به آنها اخم کرده بود، نگاه کرد:«آقای بداخلاق به شادی ملحق نمیشه!» ویدار نیشخند لرزانی زد -نیشخند یخ‌زده- :«ریموس بیا دیگه!» ریموس نگاهی عاقل به آنها کر:« نخیر من احمق نیستم، اگر هم مریض شدین از هیچ‌کدومتون مراقبت نمی‌کنم!» سیریوس اخمی کرد:«بیخیال مونی- » «نه» ویدار و سیریوس نگاهی رد و بدل کردند، جیمز کمی از آب بیرون آمد:«مونی راست میگه، فکر کنم دیگه بسه، من دارم یخ می‌زنم.» ریموس با بی‌صبری نگاهشان کرد:«زود باشید دیگه!» ویدار و سیریوس پشت جیمز راه افتادند، سیریوس دست ویدار را گرفت و به او کمک کرد از دریاچه بیرون بیاید:«وای سرده!!» ویدار حالا می‌فهمید ریموس چرا داخل آب نیامده؛ هر چهارتای آنها داشتند می‌لرزیدند. دندان‌های پیتر به هم می‌خورد و جیمز داشت بالا و پایین می‌پرید:«س... س... سرده... وای...» ماهیچه‌های ویدار داشت کم‌کم درد می‌گرفت، ریموس آنها را به سمت قلعه هل داد:«بریم تو!» «مسابقه!» جیمز که انگار با سیریوس تلپاتی داشت؛ پشت سر او شروع به دویدن کرد، ویدار اعتراض کرد:«متقلب!» و با پیتر پشت سر آنها دوید. «هی!!!» ریموس را در باغ جا گذاشتند... قبل از اینکه جیمز یا سیریوس ببرند؛ ویدار به آنها رسید. ویدار و سیریوس با هم به قلعه رسیدند و تقریبا همدیگر را برای اول شدند کتک زدند:«متقلب!» «به من چه! تو دیر شروع کردی!» جیمز بعد از آنها رسید در حالی که داشت به ریموس کمک می‌کرد، پیتر هم کنار او بود، ظاهرا ریموس روی چمن‌های خیس سر خورده بود، پیتر داشت عصای او را می‌آورد. ریموس برخلاف دردی که احتمالا داشت به نظر خوش‌اخلاق‌تر می‌رسید. سیریوس که به طرز مشکوکی ناگهان نگران به نظر می‌رسید؛ به ریموس و جیمز کمک کرد:«چی شدی رفیق؟» «هنوز نمردم.» ویدار کمک کرد او بنشیند:«عجب. پس قلبت می‌زنه دیگه؟ اونم خیلی سریع.» ریموس مثل گچ به نظر می‌رسید، ویدار هم قصد نداشت چیزی بگوید. فقط چیزی حدود سی و پنج ثانیه را در سکوت گذراندند قبل از اینکه جیمز از کنترل خارج شود و شروع به تکان خوردن کند. «خوبی ریموس؟» «آره فقط چند دقیقه بشینم.» ولی از قیافه‌ی جیمز مشخص بود نمی‌تواند چند دقیقه‌ی دیگر بنشیند؛ دوستی با بیش‌فعال‌ترین پسر مدرسه این مشکلات را هم داشت، زیر یک دقیقه جیمز داشت مثل کانگورو بالا و پایین می پرید:«ببخشید دیگه نمی‌تونم بشینمم!!» سیریوس با نیشخند روی زمین، چهارزانو، جلوی ریموس نشسته بود و به نظر می‌آمد به شدت دلتنگ گیتارش است؛ ریموس هم لبخند ملیحی به لب داشت. ویدار خندید:«نگران نباش، شاید ما هم بهت ملحق شدیم جیمی» پیتر دستش را جلوی جیمز تکان داد:«اه... پرانگز، پروفسور مک‌گوناگال داره اینطرفی میاد.» ویدار با سرعت بلند شد:«جیم بشین!!» تا پروفسور مینروای عزیز به آنها برسد؛ اثری از گروه نمانده بود. ریموس روی نیمکت تنها نشسته بود... «شوخی می‌ک-» دم موشی زیر یکی از گلدان‌ها گم شد، یک پر رنگی روی هره‌ی پنجره بود، گوزنی که احتمالا یک عینک از شاخ هایش آویزان بود حالا در باغ پشت یک بوته به زیبایی استتار کرده بود (ریموس می‌توانست شاخ‌های او را به وضوح ببیند، اصلا چطور به این سرعت تا آن فاصله رفته بود!؟). سگ سیاه بزرگی هم داخل تاریکی و سایه جمع شده بود و چشم‌هایش را هم بسته بود تا ٰمثلاٰ نامرئی شود. عصای ریموس که تا دقیقه‌ی پیش دست پیتر بود؛ بی‌هدف روی زمین رها شده بود. ریموس به دوستان پنهان شده‌اش اخم غلیظی تحویل داد:«بعدا حسابتونو می‌رسم» پرنده‌ای کوچک روی شانه‌اش نشست و نوازشش کرد؛ یک مرغ مینای کوچک رنگی. پروفسور مک‌گوناگال داشت در راهرو می پیچید.