آبی.
این روزا فهمیدم دوست و آدمای اطرافمون خیلی رو اعتماد به نفسمون تاثیر دارن. مثلاً اون روزی که شما بهم
یاد آوری : انگار باید یکم چیزای کوچیک ولی خوبو ببینیم و بهشون اهمیت بدیم.
بعضی وقتا انقدر فشار همه چیز روی خودت زیاد میشه که واقعی واقعی همه رو یادت میشه😭
نمیدونم چطوری توضیح بدم ، منم تا قبلاً میگفتم که وا خب آدم کسی براش مهم باشه براش وقت میذاره.
ولی بعضی اوقات اگه یادمون میره از بقیه دلیل بر مهم نبودن اون آدمها و نقششون داخل زندگیمون نیست ، فقط داریم بزرگ میشیم و این چیزارو داره بزرگسالی.
یه چیز دیگه ام که خیلی توی چشممه جدیداً ، میبینم که خدا دقیقاً میذارتم توی اون موقعیتی که به نظرم راحت بود یا بقیه رو توش قضاوت میکردم!
خب بعد از مدت ها سلامممم.
چهارشنبه خوبی بود😭
بعد از مدرسه انقدر دلم درد میکرد میخواستم فقط بخوابم ولی مگه بزرگسالی و کار میذاره؟😔
بلند شدم رفتم حموم ، حاضر شدم رفتم کلاس.
بعد از یک هفته نقاشی و حس خوبش ، واقعاً درود بر نقاشی.
تو راه برگشت با چاوشی خودم رو خفه کردم و سعی کردم به دل درد اهمیت ندم🙏
الان اومدم خونه ، احتمالاً اتاقم رو تمیز کنم و زبان بخونم.
به طور خلاصه اگه بخوام امروز رو توی یه جمله توصیف کنم باید بگم که :
" من سرم درد میکند، کمرم هم درد میکند و افکارم هم جور غریبی شدهاند، گویی آنها هم درد میکنند؛ امروز غمگینم. "
- بیچارگان | فیودور داستایفسکی
پ ن : اینم امروز یکی نوشته بود پشت ماشینش و من اینطوری بودم که منم😭