[کوچ میکنم به خاطرات تو
از صداهای بلند تو سرم
بی تو غیر قابل تحملم
از خودم به تو پناه می برم.]
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
حسی که پایسیز داره وقتی همه اونو یه آدمِ بیخیال و خوشحال تصور میکنن :
هدایت شده از هاله ی نور.
دلم نمیخواد سکوت کنم.
دلم نمیخواد بابت تموم این اتفاقا سکوت کنم. از بی طرفی و سکوت درباره ی این جریان بیزارم اما نمیتونم بنویسم.
نفرت گاهی هم کلمه نمیشه انگار.
نمیدونم چی بگم.
همه میدونیم این خاک تو این مدت، تن خیلی از بچه هاشو بغل کرد
و امان از بازمانده هاش.
به هر حال،
صرفا خواستم تسلیت بگم و بگم هروقت که چشماتو باز کنی، میتونی ردِ خون رو ببینی.
دیروز برای افطار مدرسه دعوتمون کرده بود.
از قبل میدونستم بچه ها میخوان برام تولد بگیرن و ذوق داشتم براش.
سوپرایزشون از نظر خودشون خراب شد چون فهمیدم اما نمیدونن من چقدر سوپرایز شدم از ارزش و اهمیتی که برام قائل بودن.
از محبتی که بهم داشتن و حسِ خوبی که بهم دادن.
رفتیم بیرون و یکم مسخره بازی درآوردیم.
آرزو کردم ، آرزوهای بزرگ و تمام نشدنی.
شمعم رو فوت کردم و مشتاقانه منتظر کادوهام بودم.
و باورم نمیشددد ، سوپرایززززز!
همشون میدونستن من عاشق چی ام.
کادوی باران و نوشته داخل کتابش که یه راست رفت توی قلبم.
کادوی زمانی و مبینا که میدونستن عاشق کتاب و جورابم.
کادوی عمه و نرگس و گردنبندای قشنگشون.
حضور قشنگِ فاطمه و کیکی که برام گرفت.
و کادوی خاص زهرا که با دستای خوشگل قشنگش برام تابلو کشیده بود.
با شوق و ذوق زیادی همشون رو بغل کردم و گفتم " ممنونممممم ( با لحن ایمان ).
توی دلم هزاران بار خداروشکر کردم برای داشتن دوستای خوب.
دوستایی که ساجده پیششون خودِ خودِ خودشه.
خیلی دوستشون دارم.
[پنجم اسفند ماه.]