eitaa logo
زاپاس|کل استیکر های نوتلا🍫
35 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یه دنیای کوچیک، از جنس شکلات و داستان..🍫📖 اینجا استیکر هایی داره که حرف می زنند و رمان هایی که نفس می کشند.🕯🎞 دم در بده! بیا تو بشین برات یه لیوان هات چاکلت بریزم و بریم توی دل داستان روشا و حامی!🖇☕🛐 @stiker_4 ☆٭┋︱﹏
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ظهر بخیر😗
"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟽" بلند شدم تا میوه ها و بشقاب ها رو جمع کنم که صدای جیغ از بیرون خونه اومد😨 سریع رفتم دم پنجره دیدم تصادف شده😓 گوشیم و کلید خونه رو برداشتم و سریع دویدم رفتم ببینم چی شده... که دیدم..😳😥 اونی که تصـ.ـادف کرده...حـــدیـ..حدیث بود😵 سریع رفتم و به آمبولانس زنگ زدم مامان لیلا و بابا حمید قرار بود بعدش برن دور بزنن و حدیث می خواست پیاده بره پیش دوستش❤️‍🔥 تا اومدیم برسیم به بیمارستان اصن حواسم به گوشیم نبود... [همین موقع ماشین، لیلا و حمید] لیلا: حمید، یه چیزی بهت بگم😄(با خنده ی کم) حمید: چخبره؟👀 لیلا: (تعریف داستان روشا) حمید: اگه خودش راضیه و واقعا دختر خوبیه...چرا که نه🤓 دلینگ دلینگ دلینگ📞 لیلا: الو سلام حامی جان☺.....چیه چی شده.....میگن چرا صدات اینطوریه.....چی! 😳.....بسم الله بچم😰.....کدوم بیمارستان لوکیشن بفرست میایم🤕 حمید: چی شده بیمارستان واسه چی!؟؟ لیلا: میگـ...میگه حدیث...تصادف کرده😓 رسیدیم و..... منتظر باشید...ادامه دارد...👀
عصرتون ناناسی
"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟾" (این قسمت شامل صحنه های.🩸.🩸.هست⭕) رسیدیم و حامی رو دیدم که داره از آمبولانس پیاده میشه دویدم سمتش... --یکم قبل تر توی آمبولانس🚑-- حامی: حدیثثثث😭😭 حدیـــ...😭(به خاطر گریه نتونستم حرف بزنم) 👩‍⚕: آقا چیزی نیست الان می رسیم. بیییییییییییییب 👩‍⚕: (توی ذهنش) ضربان قلبش داره میاد پایین (بلند) اوه نه!!😦 حامی: چی شد؟؟؟؟😧 همون لحظه رسیدیم🥺من پیاده شدم و کمک کردم تا بیاریمش پایین که دیدم مامان لیلا داره میاد سمتم بابا حمید هم پشت سرشه🥺 لیلا: حامیییی!!! حامی: مامان! نگران نباش(با بغض) ××رفتن توی بیمارستان×× دکتر👨‍⚕: شما همینجا بمونید. *حامی و لیلا و حمید موندن بیرون* دکتر👨‍⚕: خب وضعیت! پرستار: نبضش کمتر از سی تا در دقیقه س، ضربان قلبش در حال کاهشه، توی راه توی حالت نیمه کما بود، از ناحیه ی پا و شکم آسیب شدید دیده و خونریزی داره، پشت گردنش یه زخم ایجاد شده و خونریزی داره. دکتر👨‍⚕: سریع باید ببریمش اتاق عمل به نظر میرسه پاش شکسته خونریزی هم خیلی داره!! بیب بیب بیب بیب بیییب بییییییب بییییییییییییییییب پرستار: ایست قلبی کرد!!!!😦 دکتر👨‍⚕: ماساژ قلبی رو شروع کنید! دستگاه شوک رو بیار! آماده....شوککک! *همون موقع بیرون اتاق، حامی لیلا حمید* حامی: 😭😭 لیلا: من میرم نمی تونم اینجا صبر کنم همینجوری😭 حمید: منم میام نمی تونم وایسم😭 حامی: همه بریم🥺 دکتر👨‍⚕: آقای صالحی... سلام، ایشون به عمل فوری نیاز دارند الان هم دارن آماده میشن برای ورود به اتاق عمل فقط..... منتظر باشید...ادامه دارد...👀