My mistakes haunt me every night, I torture myself every time I try to fall asleep.
What did I do wrong? Why did I say?
Just tell me what to do, what to be, and I'll be it
I'd do anything for you, I would be anything for you
I thought you were different and I don't know why
The thing that hurts the most is that I genuinely thought I had a chance.
I have no one to blame but myself. I just want to love and be loved.
I truly believe I'll never find anyone remotely like you again.
Eventually I'll get over this, and I'll stop feeling this way and eventually, you'll forget about me.
We will drift off on our separate paths and eventually, it will be as if nothing happened at all.
I know it's in me, to really love someone
But that's not the thing that I learned from my loved ones.
Nauseous-
خیلی احمقم نه؟ خیلی احمق که دوست دارم ببینمش و باهاش وقت بگذرونم
احمق چون فکر میکنم حتی یه نگاه میتونه دلتتنگیمو برطرف کنه درحالی فقط بدترش میکنه
احمق چون هنوز دلم براش تنگ میشه
احمق چون هنوز هم صحبت کردن باهاش بهم حس خوبی میده
ولی مدام تو ذهنمه که " چرا نشد؟ چرا این نشدن باید بین منو اون میبود؟"
میدونید چی میگم؟ دلم برای چیزی تنگه که هیچوقت اتفاق نیفتاده و شاید افتاده و من متوجه نشدم
اون خیلی وقته گفته نه و انگار همهچیز تموم شده اما من هنوز نپذیرفتم. نمیتونم هم بپذیرم
با اینکه همیشه میدونستم قرار نیست بشه اما ته دلم یذره امید داشتم که شاید بشه))
نمیدونم چطوری باید ازش عبور کنم، چطوری باید بذارم این دوره تموم بشه درحالی که تنها چیزی که میخوام اینکه یهبار بذاره بغلش کنم و برای خودمون گریه کنم. برای خودش و احساساتی که هیچوقت نتونستم اونطوری که باید بهش نشون بدم. برای خودم که توی این باتلاق گیر افتادم.