خیلی احمقم نه؟ خیلی احمق که دوست دارم ببینمش و باهاش وقت بگذرونم
احمق چون فکر میکنم حتی یه نگاه میتونه دلتتنگیمو برطرف کنه درحالی فقط بدترش میکنه
احمق چون هنوز دلم براش تنگ میشه
احمق چون هنوز هم صحبت کردن باهاش بهم حس خوبی میده
ولی مدام تو ذهنمه که " چرا نشد؟ چرا این نشدن باید بین منو اون میبود؟"
میدونید چی میگم؟ دلم برای چیزی تنگه که هیچوقت اتفاق نیفتاده و شاید افتاده و من متوجه نشدم
اون خیلی وقته گفته نه و انگار همهچیز تموم شده اما من هنوز نپذیرفتم. نمیتونم هم بپذیرم
با اینکه همیشه میدونستم قرار نیست بشه اما ته دلم یذره امید داشتم که شاید بشه))
نمیدونم چطوری باید ازش عبور کنم، چطوری باید بذارم این دوره تموم بشه درحالی که تنها چیزی که میخوام اینکه یهبار بذاره بغلش کنم و برای خودمون گریه کنم. برای خودش و احساساتی که هیچوقت نتونستم اونطوری که باید بهش نشون بدم. برای خودم که توی این باتلاق گیر افتادم.
این شبیه یه آروزی ناتمومه. چیزی که من خواستم، به حقیقت پیوستنش غیرممکن بود و من فقط دوست نداشتم باورش کنم)
چیزی که تو ذهن و تصوراتم بود هرگز حتی فرصت خراب شدن یا عادی شدن هم پیدا نکرد و در اوج کمالِ خیالم استاپ شد
اون تا ابد ستارهم هست در هرجایگاهی که باشه، حتی اگه دشمن خونیم هم بشه بازم به عنوان ستاره دوسش دارم.
من درگیر عشقی شدم که شبیه عه به وضعیتی که ینفر پشت در بسته وایستاده و مدام کلید را میچرخونه در حالی که اون در اصلاً قفل نیست، بلکه دیواره. تلاش برای باز کردن دیوار فقط دستهای خودم رو زخمی میکنه
آخه اون واقعا باعث میشد بخندم و گیلیویلی بره دلم
همهچیزو دربارش دوست داشتم و انگار کاملترین بود