چیزی که تو ذهن و تصوراتم بود هرگز حتی فرصت خراب شدن یا عادی شدن هم پیدا نکرد و در اوج کمالِ خیالم استاپ شد
اون تا ابد ستارهم هست در هرجایگاهی که باشه، حتی اگه دشمن خونیم هم بشه بازم به عنوان ستاره دوسش دارم.
من درگیر عشقی شدم که شبیه عه به وضعیتی که ینفر پشت در بسته وایستاده و مدام کلید را میچرخونه در حالی که اون در اصلاً قفل نیست، بلکه دیواره. تلاش برای باز کردن دیوار فقط دستهای خودم رو زخمی میکنه
آخه اون واقعا باعث میشد بخندم و گیلیویلی بره دلم
همهچیزو دربارش دوست داشتم و انگار کاملترین بود