دریچه خیال
وای استاد باشگاهم واقعا تو یه لول دیگه است
یه کتابخون حرفه ای و عاشق کتابه ✨😭
«ساعت از دوازده گذشته و من واردِ قلمروِ خودم شدم؛ جایی که سکوت، تنها شاهدِ این دادگاهه.
اینجا نه قاضی هست، نه وکیل، نه هیچکس که بخواد به من گوش بده. فقط من هستم و سایههایی که از زخمهای قدیمیم بیرون میزنن. نورِ سردِ این اتاق، انگار داره مستقیم میتابه توی چشمای من، تا تمامِ اون لکههایی که سعی کردم زیر نقابِ لبخندم پنهان کنم رو میاره.
توی این دادگاه، من متهمم به «زیاد دیدن»، به «زیاد حس کردن» و به «زیاد موندن»… اما عجیب اینجاست که وقتی از خودم دفاع میکنم، تنها چیزی که توی دستم دارم، همین قلمِ سنگین و جوهرِ خونینه که با هر کلمهاش، یه ذره از وجودم رو تهِ این کاغذ میریزم.
اینجا، من نه محکوم میشم، نه تبرئه… من فقط دارم با خودم رودررو میشم؛ توی دادگاهی که هیچ راه فراری از حقیقتش نیست.»
پ. ن: ترکیبی زدم با هوش مصنوعی نصف شبی
شده جلوی چشماتون یه اتفاقی بیفته که تهش میدونید چی میشه و نتونی جلوشو بگیرید؟
بعد خودتون به جای اون آدم کم کم نابود شید؟
میبینم و هیچ غلطی از دستم بر نمیاد انجام بدم براش
دریچه خیال
نیلان میدونی چه شبایی با این گریه کردم و با گریه خوابم برده؟
چنگ زد از وسط خاطراتم گریه هامو کشید بیرون:)
هدایت شده از گردآفرید فرفری؛
وااااای منم از این تقدیمیهااااا.
شما به جمع ما بپیوندید ، این تقدیمی + یه پیام دیگه رو بازارسال کرده و سریع لینکتون رو واسم اينجا فوت کنید🌚.
منم در ازا یدونه از این عکس ها + چندتا بوس و عشق و این داستانا تقدیمتون میکنم😔💞.
ظرفیت|لیمیت