حقیقتِ نور
حس میکنم توت فرنگیا رو به خاطر پیامای دیشبم ناراحت کردم:((
وقتی عصبی میشم یهو تبدیل به یه لولو میشم که همه رو میخواد قورت بده اینجور وقتا نادیده ام بگیرین
حقیقتِ نور
فردا روز اخر مدرسه اس و امتحانامون از 2 خرداد حضوری شروع میشن🤣
بچه ها🤣
شد 26 ام🤣🤣
امشب در اوج شروع شد ولی بعد غرق شدیم توی زشتی دنیا و آدماش
میخوام بنویسم، بنویسم از امشب با همین قلم کِرِخت و بی ثباتم با همین کلمات ساده و معمولی
برات گریه کردم اره من برات گریه کردم برای اینکه تو انقدر به تنگنای زندگی رسیدی که میخواستی یه بچه رو به خاطر اینکه پرچم دستش بود زیر بگیری
دختر میفهمی داری با زندگیت چیکار میکنی؟ فساد ظاهرت رسیده به قلبت، قلبتو تیره کرده
زندگی به قلب بسته اس و تو داری قلبتو از دست میدی
حقیقتِ نور
برات گریه کردم اره من برات گریه کردم برای اینکه تو انقدر به تنگنای زندگی رسیدی که میخواستی یه بچه رو
با کی لجبازی میکنی؟ با من؟ با حکومت؟ با دنیا؟ لجبازی تو فقط عمر خودتو تباه میکنه سراسر دردش میرسه به خود خود خودت
چرا حداقل دلسوز خودت نیستی؟
خلأ درونی
یه حسی که جدیدا دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم گم شدم خودمو گم کردم دیگه خیلی سخت تر خوب و بد رو تشخیص میدم نمیدونم حرف کی رو باید قبول کنم و حرف کی رو نپذیرم احساساتم قاطی شده متناقضه بد شکله بدحاله
نمیخوام اشتباه کنم نمیخوام اشتباهی کنم که زندگی بقیه رو تباه کنه ضرر داشتن برای بقیه مثل خوره میوفته به جون آدم، به اندازه کافی به خاطر حکیمه قبلی عذاب کشیدم و جواب پس دادم به خودم میخوام مفید باشم کمک حال باشم کاری کرده باشم که به اندازه یه ارزن هم که شده بار سنگین احساس دین و بدهکاریمو از بین ببره ولی نمیدونم نمیدونم چجوری انگار گیر افتادم