eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
"رمان کنسرت" فصل² مائده بعد از چند دقیقه ون راه افتاد و رفت تاجایی که ماشین دیدیه میشد نگا میکردم بعد از اینکه ماشین ناپدید شد رو به پرنیا کردن من: دختره عجب سلیطه ای بود پرنیا: آره وحشی من: چیزی نی اسنپ گرفتیم و برگشتیم خونه روی تختم دراز کشیده بودم و چند تا پیام اومد پیام هارد باز کردم، رایان بود رایان: سلام رایانم من: سلام شناختم رایان: خوبی پرنیا کجاست من: مرسی تو خوبی، پرنیا خونشونه☺️😂 رایان: قربونت، اها چون همش پیش همین فک کردم الان پیشته من: چطور کاری داشتیش? رایان: نه راستش میخاستم حالشو بپرسم بعد اتفاق امروز... پیام دادم بهش جواب نداد نگران شدم من: اها منم از همون بعدازظهر که باهم بودیم خبری ازش ندارم الان زنگ میزنم بهش ببینم زندس یا نه😂😐 رایان: آره بزن به منم خبر بده زنگ زدم به پرنیا با صدای خسته جواب داد پرنیا: بله من: سلام خوبی، رایان میگه بهت پیام داده جواب ندادی نگرانت شده پرنیا: اها خواب بودم ندیدم من: حالت خوبه? پرنیا: آره خوبم من: اوکی فقط میخواستم ببینم هنوز زنده‌ای یا نه پرنیا: آره زندم گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به رایان من: الو سلام رایان پرنیا خوبه نگران نباش رایان: سلام شکر خدا😂 من: اره رایان: خب من: خب دوتامون خندیدم من: خب باشه دیگه بقول اون دختره رایان جووون 😂 کاری نداری رایان: نه خدافظ😂 گوشی رو قطع کردم و خوابیدم دو روز بعد پیامک از طرف رایان رایان: سلام خوبی ، رهام برای تولدش تو و پرنیا رو دعوت کرده اگه بیاین خوشحال میشیم من: سلام قربونت تو خوبی، تشکر کن از دعوتش نمیدونم میپرسم بهت خبر میدم🥲 رایان: فدا باشه عزیز☺️ زنگ زدم به پرنیا من: سلام پرنیا: سلام من: پری رهام برا تولدش دعوتمون کردههه پرنیا: واقنننن اساساسنسکتسللهحبتب من: اره ولی من شاید مامانم نزاره پرنیا: زر نزن میزارهههه باید بریممم من: نمیدونم حالا میگم بهش قطع کردم و رفتم با مامانم صحبت کنم و ازش اجازه بگیرم من: مامان میزاری برم تولد رهام? مامانم: چرا همین دو ماه پیش از کنسرت اومدی من: اره ولی اینسری تولد رهامه ، تازه خودشم دعوت کرده مامانم: اجازه نداری که بری☺️ من:آخه چرااااا مامانم: چون بابات نمیزاره همین که گفتم من: آخه مامان.. مامانم: نطرم تغییر نمیکنه😊 رفتم تو اتاق و زنگ زدم به پرنیا من: پری مامانم نمیزاره پرنیا: چیمیگیییی من: نمیزارههه😭 پرنیا: راضیش کن من: نمیشه سعی کردم پرنیا: شتتتت من: ولش کن تو برو پرنیا:من تنها نمیرم من: با یکی از دوستات برو پرنیا: نمیشه رهام من و تو رو دعوت کرده بعد من با یکی از دوستام برم? من: اشکال نداره من به رایان میگم پرنیا: نمیشه مت: ببند دهنتو خدافظ قطع کردم و به رایان پیام دادم که نمیتونم بیام و از رهام بجای من معذرت خواهی کن ، و گفتم قراره یکی از دوستای پرنیا جای من بیاد رایان سریع جواب داد: آخه چرااا دوست پرنیا که جای تو رو نمیگیره:) من: هعی منم خیلی دوست داشتم کنارتون باشم ولی مامانم نزاشت ایشالا سال بعد🙂
"رمان کنسرت" فصل² پرنیا داشتم کتاب میخوندم که صدای پیام گوشیم اومد و صفحش روشن شد و عکس رهامیر نمایان شد. سریع برش داشتم و رفتم دیدم رایان پیام داده رایان: مائده گفت که نمیتونه بیاد تو چی تو میای؟ با دوستت یا تنها؟ من: خیلی دوست دارم بیاما خیلییی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی ولی مائده نباشه نمیام:) رایان: ولی حیف شد من: ببخشید رایان: نیازی به معذرت خواهی نبود دختر:) . . گوشیو کنار گزاشتم و شروع کردم به گریه تا خوابم برد. و با صدای مائده چشامو باز کردم مائده: پری پاشووو سلیطههه من: تو اینجا چیکار میکنی مائده: مامانت زنگ زد گفت گریه میکنی اومدم من: عه خب خوبه بیا بشین پاشدم یکم خودمو مرتب کردم و نشستم کنار مائده روی تختم مائده: چرا گریه میکردی من: کنسرت:) مائده: منکه گفتم برو تووو من: نمیخام بدون تو مائده: کصخلی؟😐 من: اگه نبودم ک رفیقم تو نمیشدی☺️ مائده: منطقیه و جفتمون خندیدیم. مائده: ببین پری خب من ۲۱ ام اومدم خرداذم ک کنسرت آرمین رفتم دوماه پشت سر هم طبیعیه مامانم نزارههه من: خب من چیکار کنممم باید بیای مائده: خودمم نمیخام به خانوادم فشار بیارم و مجبورشون کنم رضایت بدن ک قلبی نیست من: عجببب مائده: تو میری خب؟؟ من: ولی ب رایان گفتم نمیرم مائده: گوه خوردی😐 من: زهرمار ۱۱ روز بعد مائده: پرییی فردا سایت باز میشه میگیریاااا من: باشه ولی تو نیستی مائده: خفضو گاو اگه زودتر زاضی میشدی مهمون دیگه دعوت نمیمردن میرفتی ردیف یک میشستی من: تو نیستی حتی من ب رایانم پی ندادم که میرم... بک استیجم نمیرم... مائده: گاوی بخدا از تو گاو تر ندیدم من: میدونم یک روز بعد ساعت ۳:۵۹ دقیقه استرس شدیدی داشتمممم و منتظر بودم نازنین زنگ بزنه بهمم که یهو زنگ زدد من: الوووو نازیییی نازنین: پری یایت باز شددد من: برا من هنوز باز نشده که😐 نازنین: نتتون ضعیفه حتمااا من: باز شد باز شدددد نازنین: پری ردیف ۹ پر شدد من: چیزی نی من ۱۰ رزرو کردمم نازنین: عه خب پس الان پولو میزنم ب کارتت من: اوکی بلیط و خریدیم و ۱۱ روز بعد کنسرت بود:)* بدون مائده...
"رمان کنسرت" فصل² رفتم سمت گوشیم که دیدم مائده پیام داده مائده: گرفتیی؟؟ من: اره ولی اینسری مامان و بابام نزاشتن جلوتر بکیرم گفتن تازع رفتی مائده: خب ردیف چند؟ من: ۱۰ مائده: نازی ام هست؟ من: اره مائده: حواست باشه ب من خیانت نکنیا میزنم شل و پلت میکنم من: باشههععع ۱۱ روز بعد صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم مثل بقیه دفعاتی ک کنسرت میرفتم حموم رفتم و اومدم موهامو خشک کردم و اتو زدم لاک زدم و بعدش لباسامو و وسایلمو حاضر کردم ۳ ساعت بعد ساعت ۱ نیم بود و ناهارمو خوردم و رفتم ارایش کنم.. حدود نیم ساعت چهل دقیقه بعد راه افتادیم سمت تهران... توی ماشین موزیک نردبون و گزاشتم و کنارم خالی بود:) انگار همین دیروز بود ک با مائده داشتیم شاد و شنگول میرفتیم گوشیمو باز کردم و رفتم توی گالرژ و دابسمش و مسخره بازیایی که ۲۱ ام تو راه در اورده بودیمو نگاه میکردم... ۲ ساعت بعد رسیدیم به تهران در نزدیکی سالن میلاد ک نازنین بهم زنگ زد نازنین: پری پریییی رهام تازه رسیده بدووو من عکس گرفتم توهم زود برسی میتونیی من: عهههههه باشه نزدیکیمممم گوشیو قطع کردم و به بابام گفتم گاز بدههه چند دقیقه بعد رسیدیم ولی نازی زنگ زد و گفت ک دیگه رهام رفت منم نا امیدانه ولی خوشحال ب سمت در وی ای پی راه افتادم خوشحال فودم چون بعد ۶ سال بالاخره میتونستم توی تولد رهام شرکت کنم:)) حس قشنگیه رفتم و رسیدم ب در وی ای پی که دیدم اووووو بالای ۲۰۰ نفر جلو در بودن و میخاستن برن بک ولی بادیگاردا احازه نمیدادن زنگ زدم به نازنین من: الو نازی کدوم گوریی نازنین: اومدیم رستوران بزرگ میلاد ناهار من: ودفف زود بیا اینجااا نازنین: ناهار بخورم میام من: باشد رفتم سمت فنا و با جند تاشون حرف زدم و منتظر نازنین بودم که یهو همه فنا جیل جیغ کردن و داد زدن مسعودددد گوشیو در اوردم و فیلم گرفتم مسعود اومد از بین همه رد شد و رفت بالا و منو هم ندید پیشه خودم گفتم: اگه منو میدید میبردتم بک؟ من ابجی کوچولوشماا🥲😂
از امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
یاشار عجبببب 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² رفتیم داخل سالن و سرجامون نشستیم من: چفد دوریم نازنین: خفشو خوبه دیگه من: نه وی ای پی بهتره نازنین: بیا بریم نکا کنسم نا بقیه بیان من: اره بریم پاشدیم و رفتیم جلو سمت ردیف دو سه من: منو مائده اینجا بودیما عررر نازنین: شتت چقدر خوبه دفعه بعد حتما وی ای پی میگیرم من: اره منمممم، بیا بریم عقبارم نگا کنیم رفتیم سمت صندلی هایی که دیگه اون قسمت سالن پله ای میشد من: اینجاهام باحاله ولی دوره نازنین: اره و رفتیم و نشستیم سرجامون یه دختره اومد و یه دفترچه داد بهمون گفت برای رهامیر هرکدوم یچیزی بندیسید این دفترچه رو میرسونیم دستشون منو نازنینم هرکدمم یچیزی نوشتیم و چراغای سالن خاموش شد دیگه کنسرت داشت شروع میشد. یک ساعت و نیم بعد کنسرت تموم شده بود و داشتیم از پله ها پایین میومدیم. رسیدیم پایین پله ها که گوشیم صدا داد ورداشتم و دیدم رایان پیام داده اوکی بودی زنگ بزن رفتیم جلو در وی ای پی و توی اون شلوغی جمعیت ک همه همو هول میدادن من: نازی من میرم اونور بابام کارم داره میام نازنین: باشه از جمعيت خارج شدم و بکم اونور تر ب رایان زنگ زدم بوقق بوقق رایان: الو سلام پری خوبی من: مرسی تو خوبی رهامیر خوبن؟ رایان: اره همه خوبن مسعود میگفت اومدنی سالن دیدتت من: اره تنها اومدم، مائده بزور فرستادم رایان: خب بیا به در وی ای پی شرغی اونجا من میام پایین ببرمت بالا من: باشه فقط زیاد وقت ندارمم گوشیو قطع کردم و رفتم سمت دری مه رایان گفت یه ور کدجیک بود ک دوتا نگهبان گنده جلوش واییاذه بودن خبری از فنا هم نبود بادیگار: برو دختر خانم اینجا واینسا من: مهمون اقای ضیایی هستم خوشون دارن میان پایین بادیگار: برو خواب دیدی خیر باشه من: برو بابا اصن دلم میخاد اینجا وایسم بادیگارد داشت میومد سمت ک منم ترسیدم یواش یواش عقب میرفتم که رایان رسید
"رمان کنسرت" فصل² رایان: اقایون ولش کنید مهمون منه من: حالا کی خواب دیده گوزو بادیگارد: درست حرف بزنا رایان: پرنیا بیا بریم رفتم سمت رایان و سوار آسنانسور شدیم رایان: چقد بزرگ شدی من: همش یه ما نیم گذشته ها😐 رایان: ن جدی بزرگ شدی خانوم شدی من: بودم رسیدیم طبقه چهارم و رایان درو باز کرد و وارد یه راهرو شدیم من: نباید الان تو بک استیج باشیم؟ رایان: این ی اسانسور دیگه بود میریم اتاق گریم من: اوکی رسیدیم ب در و رایان درو باز کرد امیر رهام و مسعود داخل اتاق بودن ک با باز شدن در همشون برگشتن و سمت ما نگا کردن رهام: سلامم خوش اومدی حالت خوبه؟ من: مرسیی امیر: به به پری خانومم چلا مائده نیومد من: داستانش طولانیه رایان مگه نگفته امیر: چرا گفته😂 مسعود: حال کردی چطور بین اونهمه دختر شناساییت کردم؟ چرا بهمون نگفته بودی ک میای من: افرین داشم کارت درسته، نمیخاستم مزاحم شم مسعود: مزاحم چیه ابجیمی مثلا و همه خندیدیم رهام: میخای زنگ بزنی مائده با اونم حرف بزنیم؟ رایان: اره ویدیو کال کن من: باشه فقط زیاد وقت نداریم بابام دم درهه گوشیمو در اوردم و زنگ زدم مائده بوققق بوققق بوقق جوای داد من: الو سلام مائده مائده: سلام خانم خانما خوش میگذره؟ من: جات خیلی خالیه، مائده بیا ویدیو کاللل مائده: باشه رفتم از واتساپ زنگ زدم و سرع جواب داد دوربینو حالت سلفی گرفتم سمت خودم و بقیه مائده: واییی سلاممم خوبینن امیر: سلامم ما خوبیم تو چطوری؟ مائده: خوبم خوبمم مسعود: جات خالیه هااا مائده: میدونم😔😂 رهام: عه عکسای مارو رو دیوار اتاقش مائده: بله دیگه اینجوریاسس رایان: یه دوتام از منو مسعود چاپ میکردی لعنتی مائده: حتماااا🤣 من: مائده دیگه منم بایذ بزم بابام دم دره بوس بت خدافظ مائده به همه بوس فرستاد و دیتشو برامون تکون داد و خداحافظی کرد گوشیو قطع کردم و گفتم خب دیگه من برم رهام تولدت کلییی مبارک ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشی و در کنار ماکان بترکونی رهام: مرسی از لطفت ایشالا لایق محبت هاتون باشم و از بقیه ام خداحافظی کردم و رفتم پایین سمت در وی ای پی که همه فنا اونجا بودن...
سلام دوتا پارت گذاشتم چون دیشب نتونستم بزارم ببخشید🥲
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهام هم اکنون🥲😂 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² دنبال نازنین کشتم و وارد جمعیت شدم بالاخره پیداش کردمم نازنین: کجا بودی چقدر طول کشید من: داشتم راضیش میکردم شاید بزاره بمونیم منتظر تا بک وا شه نازنین: نتیجه چیشد؟ من: هیچی منتظر میمونیم یکم یه وضعیتی بود که همه هول میدادن و میخاستن برن جلو.. هیچ وقت اونجارو انقدر شلوغ ندیده بودم:// در و باز کردن و ۱۰ تا از فنارو فرستادن تو من: خب میزارن بریم دیگهه یکی از فنا: اره بابا میریم همینجور منتظر موندیم تا اومدن انداختمون عقب و جلو در و بستن اون فناییی ام ک رفته بودن بالا اومدن پایین من از یکیشون پرسیدم من: عکس گرفتی؟ فن: نه یکی دیگه اومد و بکی از فنا همین سوالو ازش کرد اون گفت اره خلاصه که یکی گرفت و یکی نگرفت اقای کاشانی ام اومد پایین و با عصبانیت زیاد گفت برید دیگه عکس نمیگیرن سانس دو داره شروع میشه من: نازی بریم؟ نازنین: اره داداش منم خیلی زنگ میزنه بریم خدافظی کردیم بعد من رفتم سمت بابام و به سمت ماشین راه افتادیم... دو روز بعد مائده بهم پیام داد گوشیو روشن کردم مائده: پری نظرت چیه یه چنل بزنیم و داستانمونو بنویسیم؟ کنسرت هایی که رفتیم و اینا من: اره خوبه خوبهههه مائده: پس من یه چنل تو ایتا میزنم که دیگه از امشب شروع کنیم پارتارو بنویسیم من: باشه "پایان"