هنگامی که در حل مکعب روبیک به مشکل خورده بودم
پاسخ بسیاری از سوالاتم را پیدا کردم
مشکل من این بود که چندین مهره را در اولویت قرار داده بودم
پس هر حرکت من و هر تصمیم من ، مهرههای زیادی را مغلوب میساخت
این حرکتها و تصمیمها ناگزیر بود
اما من نمیتوانستم حرکت کنم
چون نمیخواستم جای مهرهها و رنگها تحت تاثیر حرکت و اولویت من مغلوب شود
فکر کردم شاید زندگی هم همینطور باشد
شاید اشتباه من از اول این بود که تاب تحمل جا به جایی رنگها را نداشتم
پس فقط یک حرکت و یک تصمیم را اولویت قرار نمیدادم
من همهچیز را در اولویت میخواستم
و خودم زیر بار این همه اولویت شکسته و خم میشدم
درحالی که وقتی یک حرکت اولویت باشد تغییر رنگها و جا به جایی آنها از جای قبلی خود ، ناگزیر است.
- M.M.M
امشب به چراغ های مبهمی مینگرم که در خیابان صف کشیدهاند
آدمهایی که هرکدام مقصد نامعلومی را پی گرفتهاند
و بارانی که بی توجه به آدمها و دغدغههایشان زمین را از رحمت الهی سرشار میکند
امشب جور دیگری احساس غربت میکنم
یک نوع غربت ناشی از در دل جمعیت بودن
یک نوع تنهایی آن هم در عین حال که جسماً تنها نیستی و آدمها دور و بَرَت را احاطه کردهاند
قلبم از فرط ترس و تردید به زبان خودش فریاد میکشد
و آسمان نگاهی از روی ترحم به این موجوداتِ درگیرِ روی زمین میاندازد
امشب همهی آنچه در هستی به تلاطم افتاده بود من را واداشت برای غریبهای به نام تو نامهای بنویسم و او را نسبت به گمشدگیِ مبهمی هشدار دهم
گمشدنی از جنس عادات روزمره
از جنس زندانیِ لحظات تکراری شدن
و فراموش کردن آنکه اینجا خانه نیست
م.م.م
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس میکنی در کلمات بگنجانی چه میکنی غریبهی عزیز؟
گاهی هرچقدر تلاش میکنی باز هم با دیوارهایی مواجه میشوی که عبور از آنها ناممکن به نظر میرسد
م.م.م
تجمع روح واژهها
آنگاه که نتوانی از آنچه میبینی حرف بزنی و آنچه را که احساس میکنی در کلمات بگنجانی چه میکنی غریبهی
زمانی که حس میکنی کلمات فلج شده و معانی از کار افتادهاند
غریبهای دیگر شرح حالت را در مقدمهای کوتاه بیان میکند.
روزی دختربچهای بود که دست در دست کسی از میان جنگلها عبور میکرد
دختربچه نمیدانست که آن «کس» دقیقا چه کسی است
چه نامی دارد و اهل کجای این دنیاست
فقط میدانست کنارش حس امنیت دارد
حسی قویتر از امنیت نوزاد در آغوش مادر
این حس امنیت با کمی عشق و ابهام آمیخته بود
عشقی قویتر از عشق مادر به فرزند
و ابهامی به عمق اقیانوس آرام
آن دو دست در دست هم به شهر رسیدند
هرچه جلوتر رفتند جمعیت شهر به تدریج افزایش یافت
دختربچه کنجکاوانه محو آدمها شد
در نهایت به خودش آمد و دید با انبوهی از آدمها احاطه شده
و دستی را که تا لحظاتی پیش با امنیت خاطر گرفته بود رها کرده
هرچه خواست صدایش بزند اسمش را نمیدانست
هرچه خواست در پیاش بگردد چهرهاش را نمیشناخت
پس فقط روزها دست آدمها را یک به یک میگرفت شاید دست کسی حس آشنایی داشته باشد
و شبها هنگامی که آدمها پراکنده میشدند
فریاد میزد و اسماء را یکی یکی صدا میزد تا شاید اسمش را در میان اینهمه صدا زده باشد.
_M.M.M
تمام تلاشم را کردم که در این جهان مجهول، معلوم بمانم
خود را به در و دیوار زدم تا در این زمین بیثبات ؛ ثابت باشم
نمیخواستم هیچ محرک بیرونی روی من اثر بگذارد
چون خودم را دوست داشتم
و نمیخواستم مثل تمام آنهایی که روزی دوستشان داشتم تغییر کنم
«تغییر کردن» هشتمین گناه کبیرهی انجیل من بود
امروز اندکی سر و صداهای دنیا خاموش شد و من [ اجباراً ] به گذشته سفر کردم
این بار دنبال دیگرانی که در گذشته رهایشان کردم، نبودم.
بلکه دنبال خودی رفتم که معنایش را در زمان حال از دست داده بود
مانند یکسری از افعال ماضی که مضارعشان بیمعناست و استعمال نمیشود
هنگامهای که از جبر سکوت به درون خود رفتم با کسی مواجه شدم که من نبود
آنهای دیگری که جای من در زمان دیگری زندگی میکردند ابدا من نبودند
من نه به عنوان یک شعار بلکه به عنوان یک حقیقت بدیهی عملاً یک نفر دیگر هستم که این جسم برای مدت زمانی در اختیار من قرار گرفته و من نسبت به آن مسئولم
امروز دانستم که مادهی مرکب نه به خاطر عوامل بیرونی بلکه از درون خودش شروع به تغییر میکند
هر لحظه خودش را میکشد و از درون دوباره متولد میشود
هر لحظه عدم میشود و دوباره از حق تعالی وجود میگیرد
آن من گذشته معدوم شده و من اکنون به وجود رسیده است
و هر کدام از این منها نسبت به این خط زمانی به نوعی مسئول است و باید در دادگاه الهی پاسخگو باشد...
M.M.M
چه خوب که آنهایی که دوستشان داریم زیر سقف یک آسمان، با ما زندگی میکنند
و چه خوب که خدای آنها و خدای ما، یک خدای مشترک است
پس اگر قلبم از فرط دلتنگی به درد آمد به سقف بالای سرشان نگاه میکنم و اینگونه ، گویا خودشان را به تماشا نشستهام
و اگر دنیا کمی برایشان سخت شد به خدایشان دعا میکنم تا نگاهشان دارد
و کمکی به آنها دهد تا زخمی بر قلبهایشان مهمان نشود.
M.M.M
هدایت شده از طبقهی وسط
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمیتوانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی.
هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایستهی توجه است و فردا دیگر نه.
تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم.
همهی معانی چند دقیقهی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید میکند و مجبورشان میکند تن به حقارت بدهند.
از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکههایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بیشعوری، جملات شوپنهاور، بریدههایی از عشق ابدی ...
«عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی میکند.
آدمِ این جهان چطور میتواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور میتواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟
"آیا ما تنها غریبههایی هستیم که مسیرهایمان با هم تلاقی پیدا کرده است یا در جهانی دیگر چیزی بیش از غریبه؟"
این شهر به اندازهی کهکشانی که از آن آمدهام ، ابهام دارد
از آسماناش بگیر تا مردماناش
از دخترکی که در اتوبوس جامانده بود و هیچکس متوجه نبودش نشد
تا آن پدری که خیابان را برای پیدا کردن فرزندش با گریه طی میکرد
من سخت درگیر این شهر شدم
و آدمهایش
و معنایش
و خیابانهایش
این شهر به اندازه تمام شهرهایی که از آن عبور کردهام ظالم است
و به اندازهی تمام آسمان هایی که از دید گذراندم زیبا و دوستداشتنی است
جایی که متولد شدهام در خانهی آخر، کوچهی امیری کیا ، میدان بهارستان ، تهران.
در همان نقطهی سوت و کور جا مانده است
شهر من و آدمهایم همینجا در قم جریان دارند
و من آنها را دوست دارم.
M.M.M
در باب مسخ و گمگشتگیهایش
به خاطر دارم اولین باری که داستان مسخِ کافکا را خواندم با گرگور زامزا نهایتِ همزادپنداری را داشتم
پسرک بیچارهای که به یک باره جهانِ زیبایش و آدمهایی که دوست میداشت سقوط میکند و او میماند و سیبی که در پشتش ملتهب شده
او میماند و دیوارهای قلبش که به کلی فروریخته و جایش را به سنگرِ ناامیدی داده است
او در نهایت داستان ، جان شیریناش را قربانی تمام چیزهایی میکند که روزی دوستشان داشته است
تمام کوششهای بی ثمری که حالا مثل گُل در مرداب فرو رفته است
از نظر حقیر
گرگور زامزا حق داشت.
حق داشت خودش را بکشد
و اصلا چرا نکشد؟ وقتی جهانات وابسته به این و آن است
وقتی این و آن نباشند دنیای تو خالی میشود
و تو دیگر جایی در این دنیای خالی نخواهی داشت
من تجربهای مانند این را در داشتهام
اما پایان داستانِ من و جناب زامزا کاملا متفاوت شد
به طور دقیق یکسال پیش بود که دیوار جهانِ تصنعیام در هم شکست
و عروسکهایی که دوستشان داشتم دیگر زیبا به نظر نمیرسیدند
مانند یک کودک در کنار اقیانوس ، سقوط قلعهی شنیام به دست موجها را به تماشا نشسته بودم
و با خود فکر میکردم « حال جهانم خالی است ، حال دیگر من هم در این دنیای خالی جایی نخواهم داشت. »
دیوارها که فرو ریخت تا لحظاتی نمیتوانستم ببینم
چشمهایم فقط اشک به خود میدید
بعد از مدتی
بعد از فرونشستن موج اشکهایم
متوجه شدم که حصارهایم شکسته
جایی که جهان تعریفاش میکردم
زندانی بود که من را در خودش حبس میکرد
و جلوی دیدم از جهان و آدمهایش را گرفته بود.
و من متشکر بودم
از دیوارهایی که فروریخته
و جهانی که به خاک نشسته
_ از M.M.M
_ به روح غمگین گرگور
داستانها آمدهاند تا آدمها را بسازند
نه اینکه آدمها آفریده شده باشند تا داستانها را خلق کنند
اگر یک فرشته یا حتی شیطانی از شیاطین جهنم میبودم
قطعا با دیدن این وضعِ جهان خندهام میگرفت
در عجب بودم که ای انسان حقیر! تو چرا خودت را وقف استوریها و داستانها کردهای
چرا تلاش میکنی داستان بسازی و در داستان ساختگی خودت نقش بگیری؟
تو همین حالایش هم دلیل خلقت تمام داستانهایی!
از چشمهایت تا ضربان قلبت میتواند داستانی عاشقانه باشد که هرگز رومئوها و ژولیتها نمیتوانند جایاش را بگیرند
گمشدگیات در این سرزمین عجایب هیچگاه همتراز با آلیس و دنیای تصنعیاش نخواهد بود
تو مجبور به این نیستی که در صفحات روشن جلوی چشم مردم تبدیل به شخصیتی داستانی شوی
داستانها آمدهاند تا تو ساخته شوی
M.M.M