هدایت شده از طبقهی وسط
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمیتوانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی.
هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایستهی توجه است و فردا دیگر نه.
تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم.
همهی معانی چند دقیقهی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید میکند و مجبورشان میکند تن به حقارت بدهند.
از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکههایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بیشعوری، جملات شوپنهاور، بریدههایی از عشق ابدی ...
«عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی میکند.
آدمِ این جهان چطور میتواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور میتواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟
"آیا ما تنها غریبههایی هستیم که مسیرهایمان با هم تلاقی پیدا کرده است یا در جهانی دیگر چیزی بیش از غریبه؟"
این شهر به اندازهی کهکشانی که از آن آمدهام ، ابهام دارد
از آسماناش بگیر تا مردماناش
از دخترکی که در اتوبوس جامانده بود و هیچکس متوجه نبودش نشد
تا آن پدری که خیابان را برای پیدا کردن فرزندش با گریه طی میکرد
من سخت درگیر این شهر شدم
و آدمهایش
و معنایش
و خیابانهایش
این شهر به اندازه تمام شهرهایی که از آن عبور کردهام ظالم است
و به اندازهی تمام آسمان هایی که از دید گذراندم زیبا و دوستداشتنی است
جایی که متولد شدهام در خانهی آخر، کوچهی امیری کیا ، میدان بهارستان ، تهران.
در همان نقطهی سوت و کور جا مانده است
شهر من و آدمهایم همینجا در قم جریان دارند
و من آنها را دوست دارم.
M.M.M
در باب مسخ و گمگشتگیهایش
به خاطر دارم اولین باری که داستان مسخِ کافکا را خواندم با گرگور زامزا نهایتِ همزادپنداری را داشتم
پسرک بیچارهای که به یک باره جهانِ زیبایش و آدمهایی که دوست میداشت سقوط میکند و او میماند و سیبی که در پشتش ملتهب شده
او میماند و دیوارهای قلبش که به کلی فروریخته و جایش را به سنگرِ ناامیدی داده است
او در نهایت داستان ، جان شیریناش را قربانی تمام چیزهایی میکند که روزی دوستشان داشته است
تمام کوششهای بی ثمری که حالا مثل گُل در مرداب فرو رفته است
از نظر حقیر
گرگور زامزا حق داشت.
حق داشت خودش را بکشد
و اصلا چرا نکشد؟ وقتی جهانات وابسته به این و آن است
وقتی این و آن نباشند دنیای تو خالی میشود
و تو دیگر جایی در این دنیای خالی نخواهی داشت
من تجربهای مانند این را در داشتهام
اما پایان داستانِ من و جناب زامزا کاملا متفاوت شد
به طور دقیق یکسال پیش بود که دیوار جهانِ تصنعیام در هم شکست
و عروسکهایی که دوستشان داشتم دیگر زیبا به نظر نمیرسیدند
مانند یک کودک در کنار اقیانوس ، سقوط قلعهی شنیام به دست موجها را به تماشا نشسته بودم
و با خود فکر میکردم « حال جهانم خالی است ، حال دیگر من هم در این دنیای خالی جایی نخواهم داشت. »
دیوارها که فرو ریخت تا لحظاتی نمیتوانستم ببینم
چشمهایم فقط اشک به خود میدید
بعد از مدتی
بعد از فرونشستن موج اشکهایم
متوجه شدم که حصارهایم شکسته
جایی که جهان تعریفاش میکردم
زندانی بود که من را در خودش حبس میکرد
و جلوی دیدم از جهان و آدمهایش را گرفته بود.
و من متشکر بودم
از دیوارهایی که فروریخته
و جهانی که به خاک نشسته
_ از M.M.M
_ به روح غمگین گرگور
داستانها آمدهاند تا آدمها را بسازند
نه اینکه آدمها آفریده شده باشند تا داستانها را خلق کنند
اگر یک فرشته یا حتی شیطانی از شیاطین جهنم میبودم
قطعا با دیدن این وضعِ جهان خندهام میگرفت
در عجب بودم که ای انسان حقیر! تو چرا خودت را وقف استوریها و داستانها کردهای
چرا تلاش میکنی داستان بسازی و در داستان ساختگی خودت نقش بگیری؟
تو همین حالایش هم دلیل خلقت تمام داستانهایی!
از چشمهایت تا ضربان قلبت میتواند داستانی عاشقانه باشد که هرگز رومئوها و ژولیتها نمیتوانند جایاش را بگیرند
گمشدگیات در این سرزمین عجایب هیچگاه همتراز با آلیس و دنیای تصنعیاش نخواهد بود
تو مجبور به این نیستی که در صفحات روشن جلوی چشم مردم تبدیل به شخصیتی داستانی شوی
داستانها آمدهاند تا تو ساخته شوی
M.M.M
امشب به صداهای مبهمی مینگرم که جنگ آنها را از زیرِ اقیانوسِ تهنشین شدهی روزمرگی بیرون آورده است
به دوستان و دشمنان دیگر به عنوان دوست و دشمن نمینگرم
آنها اکنون به فلان قطب فکری و فلان جریان سیاسی مبدل شدهاند
آدمها دیگر آدمها نیستند
حامی طرز فکرهایند
حامل کوهی از حرفها و جبههها
و من ماندم و جنگ
و صدایی که شنیده نمیشود
۲:۲۱, بهار خونین ۱۴۰۴, ۳۰ خرداد
از طرف M.M.M
« چهرههایِ مبهمِ پشت آینهها »
گاهی حس میکنم صدایمان به هم نمیرسد
تو فقط چند سانتیمتر با این کلمات فاصله داری
اما آنها را نمیشنوی
تو فقط انعکاسی از درون خودت را در این کلمات میبینی
آدمها یکدیگر را نمیبینند
آنها فقط خودشان را در خودِ دیگران به تماشا نشستهاند
از آنچه از قبل میدانستند استقبال میکنند
و به آنچه «باید» نمیرسند
من از وجود خودم هزاران آینه دارم
یک یک آدمها آینههای مناند
و تمام داستانهایشان زمانی ارزش پیدا میکند که بتوانم خودم را در آنها معنا کنم
من این چهرههای مبهم پشت آینهها را نمیشناسم
من آدمها را نمیشناسم.
تجمع روح واژهها
« چهرههایِ مبهمِ پشت آینهها » گاهی حس میکنم صدایمان به هم نمیرسد تو فقط چند سانتیمتر با این کل
نکتهی جالبی که درمورد خیلی از نوشتههای من وجود داره اینه که اول نگارش میشن بعد تجربه
اینطور نبوده که اول تجربهای باشه و بعد متعاقبا بیام اون تجربه رو به قلم در بیارم
اول کلمهها نوشته میشن و بعد، شاید چند روز، شاید چند ساعت و یا حتی چند دقیقه بعد به عینه تو زندگی من به نمایش در میان
و این نکتهی عجیبیه که بارها اتفاق افتاده و جوابی براش ندارم
انگار کلمهها و افکارم خود به خود آینده رو به خاطر میارن
قبل از اینکه به وجود اومده باشه.
M.M.M
«ماه، تنهایی و دختربچه»
روزی روزگاری دختر بچهای بود که با دوست داشتن ماه تنهاتر شد.
ماه زیبا بود و دور.
هرگز دستش به ماه نمیرسید.
و او این را خوب میدانست.
آدمهای اطرافاش قد کشیدند و بالا رفتند، ولی او همچنان کوچک مانده بود.
نمیتوانست از نگاه کردن به این زیبایی دست بردارد.
اما این نگاهها هزینهی زیادی برای او داشت.
دوست داشتن ماه او را تنها کرد.
آدمها از دور او پراکنده شدند و آنهایی که باقی مانده بودند به نصیحت پرداختند که «چه زمانی بزرگ خواهی شد؟»
اما دختربچه ماه را دوست داشت
و هر شب با دستانی که به سمت آسمان گره شده بودند، دعا میکرد.
او هیچچیز از ماه نمیخواست.
فقط میخواست قلبش کمی بزرگتر شود تا بتواند این درد را کمی آسانتر تحمل کند
دوست داشتن ماه او را تنها کرد.
زیرا صدایش نه به گوش ماه میرسید
نه به گوش آدمها.
M.M.M
«در آغوش یک غریبه»
گاهی جهان از مدار خودش خارج میشود
گاهی آشنایان غریبههایی میشوند که هرگز پیش از این ملاقات نکردهای
در این هنگامهها آیا گناه بزرگی است که در آغوش یک غریبه بمانم؟
آیا هنگامهای که از معبد خود طرد میشوم، میتوانم در مسجدِ غریبهها به عبادت بایستم؟
اگر به جهانی دیگر پناه ببرم و از سرزمین خود راهم را جدا کنم، تبدیل به یک رقت انگیزِ به تمام معنا میشوم؟
جهان بی رحمانه به مسیر خود ادامه میدهد
من ماندم و غریبهها
در جهانی که آشنایان غریبهاند
و غریبهها حس آشنایی میدهند.
M.M.M
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«فریادهایی از آنطرف دنیا»
نوشتن فقط نگارش کلمات نیست.
نوشتن منجمد کردن صدای اکنون است، برای شنیده شدن در آینده.
نوشتن مداری است برای نظم دادن به افکاری که بدون توقف در کهکشان ذهن حرکت میکنند.
و من مینویسم تا کلماتم بازتابی شوند و صدای گریهها را منعکس کنند.
گریههایی که از جایی دیگر، نیمههای شب، در گوشهایم زمزمه میشود.
از آنطرف دنیا فریادهایی میشنوم که اقیانوس آرام روزمرگی را مواج و متلاطم میکند
و این روزمرگی و عادت همان باتلاقی است که آدمها را به درون خود میکشد تا صدای فریاد دیگری به گوششان نرسد
M.M.M