eitaa logo
تجمع روح واژه‌ها
38 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
« غروب‌کنندگان » به تصویر گذشته که نگاه می‌کنم آدم‌هایی را میبینم که حالایشان دیگر قابل شناسایی نیست آدم‌هایی را میبینم که سلوک‌شان را تغییر داده، به فلسفه هایشان پشت کرده و معنایشان را از دست داده‌اند آنها در زمان حال، جلوی چشمانم‌اند پس چرا تا این حد دلتنگ‌شان شده‌ام؟ چرا مانند مادری که فرزندان خود را از دست داده اینگونه به قلبم می‌زنم؟ گویا من به جهانی دیگر پرت شده‌ام جهانی که حال با چهره‌های بی‌جان آدم‌های گذشته زندگی میکنم اگر راهی به سوی آن جهان گذشته و آدم‌هایش داشتم، به آنان میگفتم تا چه اندازه دلتنگ‌شان هستم افسوس که آنها کم کم از خاطرم محو می‌شوند و من هرگز آنچه بودند را به خاطر نخواهم آورد تنها از آنچه هستند دلگیر می‌شوم همانگونه که مردی هزاران سال پیش فریاد زد : من غروب کنندگان را دوست ندارم (۷۶ انعام)
در میان دیوار های شهر ندایی را می‌شنوم که با سکوت شهر، فریاد آن بلند تر میشود. ندای غریبه‌‌ای و همراهی غریبگانی آن ها مرا میخوانند و دعوت میکنند به آنچه که میفهمم اما نمیتوانم به زبان بیاورم و به آنجا که میشناسم اما نمیتوانم به تصویر بکشم. آنها مرا صدا زدند و من با تمام وجود می‌خواستم که به سمتشان بروم اما خود را دیدم که به این قلعه‌ی شنی زنجیر شده‌ام این قلعه‌ی شنی با تمام عروسک‌هایش مرا در خود حبس کرده است. عروسک‌هایی که میدانم تصنعی‌اند اما همچنان از روی عادت و یا انس با لبخندهایشان همراهی میکنم. و این قلعه‌ی شنی قلعه‌ای که به سلامتی‌اش جام‌هایمان را به هم زدیم و مستانه درونش هلهله کردیم، حالا سقوطش را به دست موج‌ها به تماشا نشسته‌ایم جهانی که در هر صورت سقوط میکند و آدم‌هایی که با این جهان شنی، چهره عوض می‌کنند و عروسک خیمه شب بازی این نمایش شده‌اند. من به تمام این‌ها زنجیر شده‌ام و از همراهی آن ندا باز مانده‌ام‌...
The Rose(더 로즈)The Rose - Nebula.mp3
زمان: حجم: 8M
Counting stars I closed my eyes ستاره‌ها رو می‌شمارم چشم‌هام را می‌بندم Searching for answers of life به دنبال پاسخ های زندگی (معنای زندگی) Saw shapes and patterns of the old شکل‌ها و الگوهایی از گذشته رو دیدم They pulled me in closer to a world never told منو نزدیک‌تر کردن، به جهانی که هرگز از اون صحبتی نشده بود. I'm making my way through the endless light من دارم راهم رو از بین نور بی‌پایان می‌سازم 'Let go of yourself,' yeah, they call me out «از خودت رها شو» اونها منو اینطور صدا زدن But I'm holding on Pieces of my soul اما من سفت و سخت چسبیدم به بخش‌هایی از روحم To the things I love به چیزهایی که عاشقشونم To the years I love به سال‌هایی که عاشقشونم Stepping through the stones unknown  قدم به میون سنگ‌های ناشناخته می‌ذارم I'm floating up but I'm alone شناور اما تنهام Knocking till the truth unfolds انقدر به این در میزنم تا حقیقت آشکار بشه I'm drifting below where all the stars intertwine من رانده شدم به جایی که تمام ستاره‌ها در هم تنیده شدن The shadow I cast wouldn't step aside سایه‌ای که از خودم به جا گذاشتم کنار نمی‌ره I'm begging to stay as they turn me down من التماس میکنم که بمونم درحالی که اونا، منو رد می‌کنن Cause I'm holding on چون من سفت و سخت چسبیدم به Pieces of my soul بخش‌هایی از روحم To the things I love To the years I love To the years I love To the years I love To the years I love To the years
کسی که صبح زود بیدار نباشد، کجا می‌تواند رفتن شب و آمدن صبح را نگاه کند؟
" اندیشه یا شعار؟ " آنچه بر جای می‌ماند، اندیشه است. وإلّا شعار و هیاهو به راحتی از دل حادثه‌ها متولد شده و به همان سادگی به دست گذر زمان کشته می‌شود طبع شعار و هیاهو این است که نمی‌ماند و نمی‌سازد، بلکه تنها چشم‌ها را کور کرده و حرکت می‌سازد و مردمان را می‌بینی که پس از سکوت شعار و خموش هیاهو، به خود می‌آیند در حالی که نمی‌دانند چطور حرکت کرده‌اند و چطور در بازیِ حادثه‌ها، بازی خورده‌اند. از همین روست که باطل‌ها به شعار علاقه‌مندند و حق از اندیشه می‌گوید. چرا که باطل تنها حرکت می‌خواهد و برای این حرکت، چشم‌ها و گوش‌ها را می‌بندد و با حرارت شعار آدم‌ها را داغ می‌کند. در حالی که حق از ابتدای خلقت اندیشه‌ها را بارور کرده و آدم‌هایی را می‌سازد. حال چه این آدم‌های ساخته شده حرکت کنند یا اینکه در سکوت و سکون خودشان مانند مرداب بگندند. این دیگر بر عهده‌ی خود آنها و انتخاب آنهاست. کسی نمی‌تواند با بهانه‌ی حق بودن هدف، مردم را با وسیله‌ای باطل ( شعار و جَو و ولوله ) حرکت بدهد تا برسند. رسیدن یا نرسیدن‌شان پای خودشان است وظیفه‌ی حق تنها تفهیم و ساخت زمینه رشد است خواه چشم پوشی کرده و کافر شوند خواه شکر حق را به جای آورده و حرکت کنند.
و خداوند بزرگتر است او خود ولایت مومنین را بر عهده دارد همانکه موسی و قومش را از دل اقیانوس فرعون‌ها نجات بخشید و همو که ابراهیم را از دل آتش نمرود‌ها، عزیز و مقتدر خارج نمود من مامور شده‌ام که تنها او را بپرستم و در پسِ حادثه‌ها و آدم‌ها، تنها او را ببینم حتی اگر تمام خوب‌ها در جایی از مسیر متوقف شدند به حرکت ادامه دهم که خداوند بزرگتر است حتی اگر تمام خلق حجاب شوند و بخواهند مرا محصور خودشان کنند، من آرام نگیرم که خداوند بزرگتر است حتی اگر آیاتش را انکار نموده و رسولانش را تمسخر کردند، من از این همه غمگین و خسته نشوم، که خداوند بزرگتر است حتی اگر دینش را خرج خودشان کردند و حق را به مقتضای حال خود تغییر دادند، من با تمام وجه خود به دین او برگردم که خداوند بزرگتر است و خداوند بزرگتر است او خود ولایت مومنین را بر عهده دارد
« فرعون‌های زمانه » به نام خداوندی که موسی و قومش را از دل اقیانوس فتنه‌ی فرعون‌ها بیرون کشید و پس از نجات، بنی‌اسرائیل را در انتخاب‌هایش شناخت و متناسب با همان ضلالت یا هدایت، نصیبشان کرد. مشکل فرعون این نبود که عَلَم خدایی بالا گرفته بود و خود را خدای آدم‌ها می‌خواند. خداوند که بخیل نیست، بگذار دیوانه‌ای ادعای خدایی‌اش هم بشود! به خدای رحمان که ضرری نمی‌رسد. مشکل فرعون این بود که خلق را محصور خودش کرده بود و جلوی انتخاب آنان را می‌گرفت. آدم‌ها را به خودش زنجیر کرده و جلوی حرکتشان را می‌گرفت. این رفتار فرعون و فرعونیان بود که موجب شد قادر مطلق او را در اقیانوس خشم خود مغروق کند. کار فرعون این است که آدم‌ها را به خودش محصور می‌کند و برای خودش می‌خواهد. در حالی که در زمین حق تعالی، کسی حق ندارد مانع خلق و انتخاب آنها شود. هرکس که حریت و انتخاب انسان را از او بگیرد، در مسیر فرعون می‌تازد، ولو اینکه هدف خوب و مشروعی داشته باشد. هرکس آدم‌ها را برای خودش یا برای حزبش یا برای قومیتش بخواهد، دشمن آدم‌ها و فرعون این زمانه است؛ چه این فرعون در لباس نتانیاهو باشد، چه در لباس دین و اسلام. که اسلام به دنبال جذب آدم‌ها نیست. اسلام به دنبال فهم آدم‌هاست. ما مأمور نیستیم که آدم‌ها را با شعار و هلهله به زمین خود بکشیم، حتی اگر زمین‌مان زمین حق باشد. ما تنها تفهیم کرده و انتخاب را بر عهده خود انسان می‌گذاریم. فرعون زمانه لزوماً سران لشکر شیطان نیستند. چه بسا تک‌تک ما می‌توانیم فرعون‌هایی شویم که خلقی را به خود وصل و محصور کرده و آنها را از همراهی و حرکت بازداریم. مگر نه این است که اگر او می‌خواست، تمام دنیا را به اجبار به زمین هدایت می‌کشاند؟ پس هدف لزوماً حرکت آدم‌ها به سمت حق نبوده و نخواهد بود. بلکه هدف تربیت آدمی است به گونه‌ای که با بینش و اندیشه‌ای دست به انتخاب‌هایی بزند. « او » می‌پرسد: «چرا به آیین شرک درآمده‌اید؟» و آنها می‌گویند: «چون پدران و نیاکانمان را در این آیین یافته‌ایم.» و بعد سؤال می‌شود که «أفلا تتفکرون؟» آیا بدون اندیشه دست به انتخاب زده و حرکت می‌کنید؟ این حرف اسلام و این حقیقت دین ابراهیمی است که آدمی از عملش به اندازه بینشش بهره می‌برد. پس ای انسان! در زمین فرعون‌ بازی نکن که این روش فرعون‌های زمانه است؛ که آنها در بازیِ حادثه‌ها و در جَوّ هلهله‌ها، آدم‌ها را به میدان کشیده و به عمل وا می‌دارند. چه آدم‌های محصور تو یک نفر باشد یا حتی یک کودک، و چه به عظمت دنیا باشد. ✍ م.م.م { ما همه فرعونیم، فقط مصرهایمان کوچک و بزرگ می‌شود } عین صاد
غریبه‌ی عزیز! اجازه نده مکتب‌ها با نور افکن تاثیرها چشمانت را کور کنند نگذار با جملاتی مثل « این هم بالاخره تاثیری دارد » تو را با چشمان بسته در زمین‌هایشان به کار بگیرند چرا که هرچیزی در دنیا تاثیری دارد. مهم میزان تاثیر نیست مهم هزینه‌ای است که به پای آن تاثیرات ریخته میشود چه چیزی را خرج کردی که چه چیزی به دست آوری؟ نسبت آنچه دادی و آنچه گرفتی را اگر حساب نکنی، کورِ تاثیرها و نورافکن‌ها میشوی اگر برای هر حرکتت معیار نداشته باشی، هر رهگذری تو را به بهانه‌ی تأثیرگذاری، در زمین خودش به حرکت در می‌آورد...
دستش را بالا برد گویا جمعیت از من کنده شد و به سوی او جاری شد گویا در آن نقطه‌ی زمین یکهو تنها شدم همان لحظه بود دقیقا همان لحظه بود که دیگر نتوانستم برگردم نتوانستم فراموش کنم همان لحظه‌ای که در چشمانش خیره شدم دیگر نتوانستم به هیچ کس دیگری نگاه کنم انگار در هیاهوی دنیا فقط من بودم و او گویی می‌دانستم نگاه‌های طولانی مدت من به او چه هزینه‌ی زیادی دارد می‌دانستم جایی قرار است آخرین قرار ما باشد می‌دانستم تو یک روز به خانه برمی‌گردی و من دیگر نمیتوانم به آن چشمان زیبا بنگرم و آن لبخند برای من تمام می‌شود می‌دانستم یک روز به خانه بر می‌گردی و این غم، هزینه‌ای است که می‌پردازم به جرم آنکه عاشق مردی شدم که از جنس دنیای من نبود _ از غریبه‌ای میان جمعیت _ به آشنای عزیز
«مغرور نشو!» حقانیت جبهه کافی نیست بلکه در این زمین حق، بارها سنگین‌تر شده و وظایف سخت‌تر می‌شوند اینکه تو در طَرَفِ درست تاریخ قرار بگیری، باعث نمی‌شود کارها تمام و وظایف سلب بشود! که این سیره‌ی آن قوم یهودی و شیوه‌ی بنی اسرائیل است آنهایی که به حقانیت مکتب مغرور شده و گمان بردند عزیزان خدایند آنهایی که وظایف را ندیده و تنها توقع الطاف الهی را داشتند همان‌هایی ایستادند و خطاب به موسی گفتند : تو و خدایت بروید و بجنگید ما همینجا نشسته‌ایم! که در هنگامه‌ای که تو در زمین حق هستی و جایی را اشغال نمودی، بارت سنگین‌تر است و وظیفه‌ات سخت‌تر. نمی‌توان به اصالت مکتب و حقانیت جبهه دل بست و خود را نشسته در انتظار وقایع نیک پنداشت...