eitaa logo
تجمع روح واژه‌ها
38 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
" اندیشه یا شعار؟ " آنچه بر جای می‌ماند، اندیشه است. وإلّا شعار و هیاهو به راحتی از دل حادثه‌ها متولد شده و به همان سادگی به دست گذر زمان کشته می‌شود طبع شعار و هیاهو این است که نمی‌ماند و نمی‌سازد، بلکه تنها چشم‌ها را کور کرده و حرکت می‌سازد و مردمان را می‌بینی که پس از سکوت شعار و خموش هیاهو، به خود می‌آیند در حالی که نمی‌دانند چطور حرکت کرده‌اند و چطور در بازیِ حادثه‌ها، بازی خورده‌اند. از همین روست که باطل‌ها به شعار علاقه‌مندند و حق از اندیشه می‌گوید. چرا که باطل تنها حرکت می‌خواهد و برای این حرکت، چشم‌ها و گوش‌ها را می‌بندد و با حرارت شعار آدم‌ها را داغ می‌کند. در حالی که حق از ابتدای خلقت اندیشه‌ها را بارور کرده و آدم‌هایی را می‌سازد. حال چه این آدم‌های ساخته شده حرکت کنند یا اینکه در سکوت و سکون خودشان مانند مرداب بگندند. این دیگر بر عهده‌ی خود آنها و انتخاب آنهاست. کسی نمی‌تواند با بهانه‌ی حق بودن هدف، مردم را با وسیله‌ای باطل ( شعار و جَو و ولوله ) حرکت بدهد تا برسند. رسیدن یا نرسیدن‌شان پای خودشان است وظیفه‌ی حق تنها تفهیم و ساخت زمینه رشد است خواه چشم پوشی کرده و کافر شوند خواه شکر حق را به جای آورده و حرکت کنند.
و خداوند بزرگتر است او خود ولایت مومنین را بر عهده دارد همانکه موسی و قومش را از دل اقیانوس فرعون‌ها نجات بخشید و همو که ابراهیم را از دل آتش نمرود‌ها، عزیز و مقتدر خارج نمود من مامور شده‌ام که تنها او را بپرستم و در پسِ حادثه‌ها و آدم‌ها، تنها او را ببینم حتی اگر تمام خوب‌ها در جایی از مسیر متوقف شدند به حرکت ادامه دهم که خداوند بزرگتر است حتی اگر تمام خلق حجاب شوند و بخواهند مرا محصور خودشان کنند، من آرام نگیرم که خداوند بزرگتر است حتی اگر آیاتش را انکار نموده و رسولانش را تمسخر کردند، من از این همه غمگین و خسته نشوم، که خداوند بزرگتر است حتی اگر دینش را خرج خودشان کردند و حق را به مقتضای حال خود تغییر دادند، من با تمام وجه خود به دین او برگردم که خداوند بزرگتر است و خداوند بزرگتر است او خود ولایت مومنین را بر عهده دارد
« فرعون‌های زمانه » به نام خداوندی که موسی و قومش را از دل اقیانوس فتنه‌ی فرعون‌ها بیرون کشید و پس از نجات، بنی‌اسرائیل را در انتخاب‌هایش شناخت و متناسب با همان ضلالت یا هدایت، نصیبشان کرد. مشکل فرعون این نبود که عَلَم خدایی بالا گرفته بود و خود را خدای آدم‌ها می‌خواند. خداوند که بخیل نیست، بگذار دیوانه‌ای ادعای خدایی‌اش هم بشود! به خدای رحمان که ضرری نمی‌رسد. مشکل فرعون این بود که خلق را محصور خودش کرده بود و جلوی انتخاب آنان را می‌گرفت. آدم‌ها را به خودش زنجیر کرده و جلوی حرکتشان را می‌گرفت. این رفتار فرعون و فرعونیان بود که موجب شد قادر مطلق او را در اقیانوس خشم خود مغروق کند. کار فرعون این است که آدم‌ها را به خودش محصور می‌کند و برای خودش می‌خواهد. در حالی که در زمین حق تعالی، کسی حق ندارد مانع خلق و انتخاب آنها شود. هرکس که حریت و انتخاب انسان را از او بگیرد، در مسیر فرعون می‌تازد، ولو اینکه هدف خوب و مشروعی داشته باشد. هرکس آدم‌ها را برای خودش یا برای حزبش یا برای قومیتش بخواهد، دشمن آدم‌ها و فرعون این زمانه است؛ چه این فرعون در لباس نتانیاهو باشد، چه در لباس دین و اسلام. که اسلام به دنبال جذب آدم‌ها نیست. اسلام به دنبال فهم آدم‌هاست. ما مأمور نیستیم که آدم‌ها را با شعار و هلهله به زمین خود بکشیم، حتی اگر زمین‌مان زمین حق باشد. ما تنها تفهیم کرده و انتخاب را بر عهده خود انسان می‌گذاریم. فرعون زمانه لزوماً سران لشکر شیطان نیستند. چه بسا تک‌تک ما می‌توانیم فرعون‌هایی شویم که خلقی را به خود وصل و محصور کرده و آنها را از همراهی و حرکت بازداریم. مگر نه این است که اگر او می‌خواست، تمام دنیا را به اجبار به زمین هدایت می‌کشاند؟ پس هدف لزوماً حرکت آدم‌ها به سمت حق نبوده و نخواهد بود. بلکه هدف تربیت آدمی است به گونه‌ای که با بینش و اندیشه‌ای دست به انتخاب‌هایی بزند. « او » می‌پرسد: «چرا به آیین شرک درآمده‌اید؟» و آنها می‌گویند: «چون پدران و نیاکانمان را در این آیین یافته‌ایم.» و بعد سؤال می‌شود که «أفلا تتفکرون؟» آیا بدون اندیشه دست به انتخاب زده و حرکت می‌کنید؟ این حرف اسلام و این حقیقت دین ابراهیمی است که آدمی از عملش به اندازه بینشش بهره می‌برد. پس ای انسان! در زمین فرعون‌ بازی نکن که این روش فرعون‌های زمانه است؛ که آنها در بازیِ حادثه‌ها و در جَوّ هلهله‌ها، آدم‌ها را به میدان کشیده و به عمل وا می‌دارند. چه آدم‌های محصور تو یک نفر باشد یا حتی یک کودک، و چه به عظمت دنیا باشد. ✍ م.م.م { ما همه فرعونیم، فقط مصرهایمان کوچک و بزرگ می‌شود } عین صاد
غریبه‌ی عزیز! اجازه نده مکتب‌ها با نور افکن تاثیرها چشمانت را کور کنند نگذار با جملاتی مثل « این هم بالاخره تاثیری دارد » تو را با چشمان بسته در زمین‌هایشان به کار بگیرند چرا که هرچیزی در دنیا تاثیری دارد. مهم میزان تاثیر نیست مهم هزینه‌ای است که به پای آن تاثیرات ریخته میشود چه چیزی را خرج کردی که چه چیزی به دست آوری؟ نسبت آنچه دادی و آنچه گرفتی را اگر حساب نکنی، کورِ تاثیرها و نورافکن‌ها میشوی اگر برای هر حرکتت معیار نداشته باشی، هر رهگذری تو را به بهانه‌ی تأثیرگذاری، در زمین خودش به حرکت در می‌آورد...
دستش را بالا برد گویا جمعیت از من کنده شد و به سوی او جاری شد گویا در آن نقطه‌ی زمین یکهو تنها شدم همان لحظه بود دقیقا همان لحظه بود که دیگر نتوانستم برگردم نتوانستم فراموش کنم همان لحظه‌ای که در چشمانش خیره شدم دیگر نتوانستم به هیچ کس دیگری نگاه کنم انگار در هیاهوی دنیا فقط من بودم و او گویی می‌دانستم نگاه‌های طولانی مدت من به او چه هزینه‌ی زیادی دارد می‌دانستم جایی قرار است آخرین قرار ما باشد می‌دانستم تو یک روز به خانه برمی‌گردی و من دیگر نمیتوانم به آن چشمان زیبا بنگرم و آن لبخند برای من تمام می‌شود می‌دانستم یک روز به خانه بر می‌گردی و این غم، هزینه‌ای است که می‌پردازم به جرم آنکه عاشق مردی شدم که از جنس دنیای من نبود _ از غریبه‌ای میان جمعیت _ به آشنای عزیز
«مغرور نشو!» حقانیت جبهه کافی نیست بلکه در این زمین حق، بارها سنگین‌تر شده و وظایف سخت‌تر می‌شوند اینکه تو در طَرَفِ درست تاریخ قرار بگیری، باعث نمی‌شود کارها تمام و وظایف سلب بشود! که این سیره‌ی آن قوم یهودی و شیوه‌ی بنی اسرائیل است آنهایی که به حقانیت مکتب مغرور شده و گمان بردند عزیزان خدایند آنهایی که وظایف را ندیده و تنها توقع الطاف الهی را داشتند همان‌هایی ایستادند و خطاب به موسی گفتند : تو و خدایت بروید و بجنگید ما همینجا نشسته‌ایم! که در هنگامه‌ای که تو در زمین حق هستی و جایی را اشغال نمودی، بارت سنگین‌تر است و وظیفه‌ات سخت‌تر. نمی‌توان به اصالت مکتب و حقانیت جبهه دل بست و خود را نشسته در انتظار وقایع نیک پنداشت...
در دل آشوب‌ها، نااهلان زیاد می‌شوند. جمعیتی که شورِ پرواز و شوقِ هدایت دارد، در دل آشوب‌ها می‌شود بستر مناسبِ نااهلان عده‌ای می‌آیند و شروع میکنند در میان فریادها، فریادِ خودشان را زدن. آنهایی که تا امروز فرصت نیافته بودند پرچم خودشان را میان پرچم‌ها بالا ببرند، شروع میکنند به سینه سپر کردن و عَلَم به دست گرفتن و جمعیتِ آماده، میشود بستری که بتوان تمام حرف‌ها و فکرها را با ظاهری مناسب پیچید و به خوردشان داد. در این زمینه‌ی آماده میشود هر گلی کاشت و هر فکری را پرورش داد. بترسید؛ از دنیایی که در آن شغال‌ها میان جمعیت‌ها رفته و افکار خودشان را تزریق می‌کنند بترسید. که اتفاقاً در دل حادثه‌ها و آشوب‌ها، نیاز است اندیشه‌ها و آرمان‌ها یادآوری شوند که هرکسی نتواند از این اقیانوس ماهی خودش را بگیرد و در این زمینه باغ مکتب خودش را پرورش بدهد.
«میم عزیز!» میدانی میم عزیز؛ وقتی ظهورت کم‌رنگ بشود حضورت نیز کم کم از خاطرها محو می‌شود. داشت باورم می‌شد که اگر نیایی هم اتفاقی نمی‌افتد، که اگر نباشی هم زندگی من همین هست که هست. تا اینکه یک بار گذرم به حرم افتاد رفتم آنجا و بدجوری دلم خواست که به ضریح نزدیک شوم. انگار آدم وقتی ضریح شلوغ‌تر باشد، حریص‌ می‌شود که جلوتر برود. از بین جمعیت خودم را رساندم به ضریح. و متوجه شدم موج جمعیت، دائم جهتم را تغییر می‌دهد. آنقدر زور این کثرت آدم‌ها زیاد بود که اصلا یک ثانیه هم نمیشد آنجا بمانی و با خیال راحت زیارت بکنی. در همین حین دست انداختم و ضریح را گرفتم. محکم آن را چسبیدم. و همان لحظه فهمیدم... همان لحظه تمام زندگی‌ام از جلوی دیدگانم گذشت... من تمام زندگی‌ام با جمعیت آدم‌ها محاصره شده بودم. با افکارشان، با مکاتب‌شان، با نظراتشان. جمعیتی که میخواست جهت من را به سوی خودش تغییر دهد. کثرت افرادی که زورشان به ایمان ضعیف من می‌رسید. و اگر دست «تو» نبود که من را از بین جمعیت نگه دارد، هزاران بار من ایمانم را در بین هیاهوی جمعیت گم می‌کردم. اگر کسی که جای پایش محکم نشده است دستم را بگیرد که هردو غرق می‌شویم. و اینها همه به جز تو جای پایشان محکم نیست. بنابراین اگر تو دستانم را رها کنی به چه کسی رو بیاورم؟ و اگر تو مرا بین جمعیت باقی بگذاری، دیگر چه کسی جهت ایمان مرا حفظ کند؟ راهی که به این سختی طی میشود تا به ضریح، تا به ایمان برسد، اگر وجود محکم تو نباشد به چه کسی چنگ بزند تا بماند؟ که اگر تویی نباشی هرکه از این جمعیت، به من، به دین من جهتی می‌دهد که خودش می‌خواهد. که اگر «تویی» نباشی دیگر «منی» هم نیست اگر حضور تو نباشد دیگر «من» هم حضوری نخواهم داشت که انگار دیگر این جسم خالی، من نیستم. «من» می‌شود پر از آدم‌های دیگر، پر از مکتب‌های دیگر، پر از نظرات دیگر منی که از تو خالی شود با دیگران پر می‌شود. دیگرانی که هرکدام طلوع و غروبی دارند یک روز می‌آیند و جلوه می‌کنند، فردا پایشان می‌لغزد و از دست می‌روند. و «من غروب کنندگان را دوست ندارم» (انعام،۷۶) من کسی را می‌خواهم که سقوط نکند کسی که در آشوب حادثه‌ها امنِ من باشد و چه کسی امن‌تر از تو؟ _ به میم عزیز (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
باید نسبتم را با چیزها مشخص کنم نسبتم را با آدم‌ها طرز تفکرهایشان با حزب‌ها، با کتاب‌ها می‌ترسم اگر این چنین نکنم توی آنها غرق شوم و دیگر خودم را پیدا نکنم می‌ترسم روزی خودم را به خاطر نیاورم فقط جسمی را در آینه ببینم که با کلمات دیگران پر شده است می‌ترسم اگر فاصله‌ام را با حوادث حفظ نکنم جزوی از آنها شوم و همانگونه که یک حادثه محکوم به فناست من نیز فانی شوم
قَد نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجهِكَ فِي ٱلسَّمَآءِ (۱۴۴، بقره)