دستش را بالا برد
گویا جمعیت از من کنده شد و به سوی او جاری شد
گویا در آن نقطهی زمین یکهو تنها شدم
همان لحظه بود
دقیقا همان لحظه بود که دیگر نتوانستم برگردم
نتوانستم فراموش کنم
همان لحظهای که در چشمانش خیره شدم دیگر نتوانستم به هیچ کس دیگری نگاه کنم
انگار در هیاهوی دنیا فقط من بودم و او
گویی میدانستم نگاههای طولانی مدت من به او چه هزینهی زیادی دارد
میدانستم جایی قرار است آخرین قرار ما باشد
میدانستم تو یک روز به خانه برمیگردی و من دیگر نمیتوانم به آن چشمان زیبا بنگرم
و آن لبخند برای من تمام میشود
میدانستم یک روز به خانه بر میگردی
و این غم، هزینهای است که میپردازم
به جرم آنکه عاشق مردی شدم که از جنس دنیای من نبود
_ از غریبهای میان جمعیت
_ به آشنای عزیز
«مغرور نشو!»
حقانیت جبهه کافی نیست
بلکه در این زمین حق، بارها سنگینتر شده و وظایف سختتر میشوند
اینکه تو در طَرَفِ درست تاریخ قرار بگیری، باعث نمیشود کارها تمام و وظایف سلب بشود!
که این سیرهی آن قوم یهودی و شیوهی بنی اسرائیل است
آنهایی که به حقانیت مکتب مغرور شده و گمان بردند عزیزان خدایند
آنهایی که وظایف را ندیده و تنها توقع الطاف الهی را داشتند
همانهایی ایستادند و خطاب به موسی گفتند : تو و خدایت بروید و بجنگید ما همینجا نشستهایم!
که در هنگامهای که تو در زمین حق هستی و جایی را اشغال نمودی، بارت سنگینتر است و وظیفهات سختتر.
نمیتوان به اصالت مکتب و حقانیت جبهه دل بست و خود را نشسته در انتظار وقایع نیک پنداشت...
در دل آشوبها، نااهلان زیاد میشوند.
جمعیتی که شورِ پرواز و شوقِ هدایت دارد، در دل آشوبها میشود بستر مناسبِ نااهلان
عدهای میآیند و شروع میکنند در میان فریادها، فریادِ خودشان را زدن.
آنهایی که تا امروز فرصت نیافته بودند پرچم خودشان را میان پرچمها بالا ببرند، شروع میکنند به سینه سپر کردن و عَلَم به دست گرفتن
و جمعیتِ آماده، میشود بستری که بتوان تمام حرفها و فکرها را با ظاهری مناسب پیچید و به خوردشان داد.
در این زمینهی آماده میشود هر گلی کاشت و هر فکری را پرورش داد.
بترسید؛
از دنیایی که در آن شغالها میان جمعیتها رفته و افکار خودشان را تزریق میکنند بترسید.
که اتفاقاً در دل حادثهها و آشوبها، نیاز است اندیشهها و آرمانها یادآوری شوند که هرکسی نتواند از این اقیانوس ماهی خودش را بگیرد و در این زمینه باغ مکتب خودش را پرورش بدهد.
«میم عزیز!»
میدانی میم عزیز؛
وقتی ظهورت کمرنگ بشود حضورت نیز کم کم از خاطرها محو میشود.
داشت باورم میشد که اگر نیایی هم اتفاقی نمیافتد، که اگر نباشی هم زندگی من همین هست که هست.
تا اینکه یک بار گذرم به حرم افتاد
رفتم آنجا و بدجوری دلم خواست که به ضریح نزدیک شوم.
انگار آدم وقتی ضریح شلوغتر باشد، حریص میشود که جلوتر برود.
از بین جمعیت خودم را رساندم به ضریح.
و متوجه شدم موج جمعیت، دائم جهتم را تغییر میدهد.
آنقدر زور این کثرت آدمها زیاد بود که اصلا یک ثانیه هم نمیشد آنجا بمانی و با خیال راحت زیارت بکنی.
در همین حین دست انداختم و ضریح را گرفتم.
محکم آن را چسبیدم.
و همان لحظه فهمیدم...
همان لحظه تمام زندگیام از جلوی دیدگانم گذشت...
من تمام زندگیام با جمعیت آدمها محاصره شده بودم.
با افکارشان، با مکاتبشان، با نظراتشان.
جمعیتی که میخواست جهت من را به سوی خودش تغییر دهد.
کثرت افرادی که زورشان به ایمان ضعیف من میرسید.
و اگر دست «تو» نبود که من را از بین جمعیت نگه دارد، هزاران بار من ایمانم را در بین هیاهوی جمعیت گم میکردم.
اگر کسی که جای پایش محکم نشده است دستم را بگیرد که هردو غرق میشویم.
و اینها همه به جز تو جای پایشان محکم نیست.
بنابراین اگر تو دستانم را رها کنی به چه کسی رو بیاورم؟
و اگر تو مرا بین جمعیت باقی بگذاری، دیگر چه کسی جهت ایمان مرا حفظ کند؟
راهی که به این سختی طی میشود تا به ضریح، تا به ایمان برسد، اگر وجود محکم تو نباشد به چه کسی چنگ بزند تا بماند؟
که اگر تویی نباشی هرکه از این جمعیت، به من، به دین من جهتی میدهد که خودش میخواهد.
که اگر «تویی» نباشی دیگر «منی» هم نیست
اگر حضور تو نباشد دیگر «من» هم حضوری نخواهم داشت
که انگار دیگر این جسم خالی، من نیستم.
«من» میشود پر از آدمهای دیگر، پر از مکتبهای دیگر، پر از نظرات دیگر
منی که از تو خالی شود با دیگران پر میشود.
دیگرانی که هرکدام طلوع و غروبی دارند
یک روز میآیند و جلوه میکنند، فردا پایشان میلغزد و از دست میروند.
و «من غروب کنندگان را دوست ندارم» (انعام،۷۶)
من کسی را میخواهم که سقوط نکند
کسی که در آشوب حادثهها امنِ من باشد
و چه کسی امنتر از تو؟
_ به میم عزیز (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
باید نسبتم را با چیزها مشخص کنم
نسبتم را با آدمها
طرز تفکرهایشان
با حزبها، با کتابها
میترسم اگر این چنین نکنم توی آنها غرق شوم
و دیگر خودم را پیدا نکنم
میترسم روزی خودم را به خاطر نیاورم
فقط جسمی را در آینه ببینم که با کلمات دیگران پر شده است
میترسم اگر فاصلهام را با حوادث حفظ نکنم جزوی از آنها شوم
و همانگونه که یک حادثه محکوم به فناست من نیز فانی شوم