HenryAlways Been You - Henry.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
Wish I knew I'd be alright
ایکاش میدونستم که خوب میشم
If I had you and all your light
اگه تو و تمام نورِ تو رو داشتم
But now I see the beauty in my hardest times
ولی الان زیبایی رو در سختترین زمانها میبینم
I was running round in circles
داشتم دور خودم میچرخیدم
Lost my mind and, lost my purpose
عقلمو از دست داده بودم، هدفم رو گم کرده بودم
I was blindfolded in search for what was missing
برای پیدا کردن چیزی که گمش کرده بودم، کور بودم
تجمع روح واژهها
Wish I knew I'd be alright ایکاش میدونستم که خوب میشم If I had you and all your light اگه تو و تم
کودکی است که در میکدهای مملو از بزرگترهای مست زندانی شده است
در میان قهقههها و ولولهها فریادش شنیده نمیشود و کلماتش به یغما برده میشود
در جهانی پر از دلقکها و بازیگرها به حقهها و شعبدهها و بازیها خیره میشود درحالی که دیگر هیچکدام آنها سرگرماش نمیکنند
کودک نیاز به پدر ندارد، بدون پدر هم میتواند میان این حقهها دوام بیاورد کما اینکه تا امروز دوام آورده است
کودک نیاز به مادر ندارد، بدون عطوفت مادرانه تا امروز زنده مانده و زندگی را سپری میکند
کودک نیاز به معشوقه ندارد و نیازی نمیبیند که توسط کسی دوست داشته بشود که او را برای خودش نمیخواهد، بلکه تنها او را برای محبت کردن و کاربردش در زندگی میخواهد
کودک نیاز به معلم هم ندارد، چرا که معلمهای اینجا خیلی سردند و خیلی از آنچه کودک میبیند دور ماندهاند، گویا از جهانی دیگر باشند که ارتباطی با دنیای کودک نداشته باشد، چطور کسی که شناختی به کودک ندارد و دلسوزیاش بیشتر برای خودش خرج میشود تا برای کودک، میتواند کودک را از این همهمهها نجات دهد؟
کودک فقط نیاز به کسی دارد که او را «امام» مینامند، کسی که بدون او نمیتواند زندگی کند، کسی که نقطه امنش باشد، نقطهی امنی که به آن از میان تمام این شلوغیها پناه ببرد و آرام بگیرد
کسی که کودک را بیشتر از خود او بشناسد
کسی که کودک را بیشتر از خود او نسبت به خودش، دوست داشته باشد
کسی که کودک را محصور و محصول خودش و حزبش نکند
کسی که کودک بتواند با امنیت خاطر به دنبالش برود
کسی که نقطهی امن کودک باشد
کسی که محبت او به کودک، نگرانیهایش و انتظاراتش، بار سنگین روی شانههای کودک نباشد
کسی که راه خروج از این میکده را به کودک نشان دهد
راه بازگشت به خانه...
م.م.م
به خاطر دارم که چگونه گم شده بودم.
در اعماق تاریک اقیانوسی به وسعت کهکشان دست و پا میزدم.
به خاطر دارم که چطور جانورانی که به روح من طمع داشتند اطرافم را گرفته بودند.
من شکسته بودم.
تمام زخمها و درگیریها مرا در هم شکسته بود.
و از جنگیدنهای طولانی مدت خسته بودم.
نزدیک بود تا روحم را تسلیم جانوران زیر آب کنم.
تا اینکه کشتی تو بر فراز این اقیانوس گذشت.
و وجودم را درون خودش کشید.
همچون پدری که فرزندش را به آغوش میگیرد.
کشتی تو بر این آبهای تاریک میگذشت.
و من درون آن به تمام تاریکیهایی که از سر گذراندم نگاه میکردم.
کشتی تو پناهگاه من شد
از تمام این تاریکیها و تمام این دردها و تمام آن جانوران.
سلام من در این روز و در تمام روزهای این جهان، در این لحظه و تمام لحظات زمان، به تو و تمام کسانی که همراه تو هستند و از این تاریکیها برائت میجویند.