#یادداشت | 📌دانشجوی عوام زده
دانشجوی عوامزده سیاسیشده است، اما سیاسی خوانده نیست. موضع میگیرد، اما مبنای موضع خود را نمیداند.
در هر بحثی وارد میشود: از خصوصی سازی تا فیلترینگ، از عدالت اجتماعی تا مالیات، از عدالت تا نقش دولت در سبک زندگی. اما اگر از او بپرسی:« تعریف تو از چپ و راست چیست؟» پاسخی ندارد.
مشکل دقیقا همینجاست. در دانشگاه، ترکیبی از شعارها را کنار هم میگذارند بی آنکه بفهمند از نظر تئوری چه نسبتی با هم دارند. مثلا:
• از مالیات بر ثروتمندان دفاع می کند، اما از هرنوع افزایش مالیات شخصی عصبانی می شود.
• با خصوصی سازی مخالف است چون «عدالت را از بین میبرد»، اما از رقابت و کاهش انحصار دفاع می کند؛ بدون اینکه بفهمد این دو گاهی در تنشاند.
• دولت را ناکارآمد میداند، اما همزمان انتظار دارد همه مشکلات اقتصادی را حل کند.
اینها لزوما تناقضهای غیر قابل جمع نیستند، اما بدون چارچوب نظری، فقط وصله های احساسیاند.
دانشجوی عوامزده دقیقا اینگونه فکر میکند: موردی، لحظهای، واکنشی. او نمیپرسد:
• اگر دولت باید قیمتها را کنترل کند، با چه سازوکاری؟
• اگر بازار باید آزاد باشد، تکلیف نابرابری ساختاری چیست؟
• اگر عدالت اولویت است، تعریف عدالت چیست؟ برابری فرصت یا برابری نتیجه؟
چپ و راست در ذهن او تبدیل شده به هویتهای هیجانی، نه منظومههای فکری. برای او چپ یعنی خوب یا بد؛ و راست یعنی مترقی یا عقبمانده.
وقتی تمایزها را نمیشناسد، در واقع از مفاهیم استفاده میکند بدون اینکه هزینه فکریشان را بپردازد. دانشگاه قرار بود محل فکر کردن باشد؛ محل تعریف کردن پیش فرضها و اینکه هر سیاستی پیامدی دارد.
دانشجوی عوام زده دقیقا در همین نقطه خطا میکند: انتخاب میکند اماتحلیل نمیکند. میپسندد اما نمیسنجد. دفاع میکند، اما از چه چیزی؟ خودش هم نمی.داند.
خطر اینجاست که این ناآگاهی با قطعیت همراه است. وقتی کسی نمیداند بر چه زمینی ایستاده، هر قدم را محکم بر میدارد، بدون اینکه بداند زمین زیر پایش تا چه حد سست است.
دانشجوی عوام زده بیریشه ایستاده است؛ و هرچه زمین سستتر باشد، صدایش بلندتر می شود.
✍مائده رحیمی
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
#ویژ_توییت
اعتبار دانشجو به «قدرت استدلال» اوست، نه فریادهای بیراه. خشونت در دانشگاه، خودزنی علمی است.
با ویژ بمانید!
@viiijh
🪐الحمدُ للهِ الَّذی یَحلُمُ عَنّی حَتّى کَأَنّی لا ذَنبَ لی،
فَرَبّی أحمَدُ شَیءٍ عِندی، وَأحَقُّ بِحَمدی.
🌙سپاس خدای را که با من بردباری میکند، چنانکه گویی هیچ گناهی برای من نیست؛
پس پروردگارم ستودهترین چیز نزد من است و سزاوارترین به ستایش من.
#ماه_میهمانی
#ابوحمزه
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
✨ضیافت مهمانی خدا "میخوانمت ۴"
📖به همراه محفل انس با قرآن کریم
👥با تلاوت قاریان قرآن:
علیرضا انجم شعاع، نیما اعتماد پور
👤سخنران:
حجت الاسلام و المسلمین پورمعظم
🕔زمان: پنجشنبه ۷ اسفند ساعت ۱۷:۱۵
📍مکان: دانشکده پزشکی، مسجد امام محمد باقر(ع)
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
💠این نقلقول بخشی از خاطرات منتسب به تاجالملوک پهلوی است.
متن حاضر بدون تفسیر و داوری منتشر میشود.
💠در این مجموعه تلاش میکنیم روایتهایی از درون دربار پهلوی را بر اساس اسناد و خاطرات منتشرشده، بازخوانی کنیم.
قضاوت با مخاطب.
#پهلوی_از_زبان_دربار
#تاریخ_معاصر
#فساد_سیاسی
#اسناد_تاریخی
#روایت_بدون_قضاوت
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
💫«إِنَّ الرَّاحِلَ إِلَيْكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ»
🌗همانا کسی که به سوی تو کوچ میکند، راهش نزدیک است.
#ماه_میهمانی
#ابوحمزه
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز
بینش سیاسی!
آنچه در این مملکت به وضوح قابل مشاهده است این است که بسیاری از روستاییان، پیرمردها و پیرزنان و در کل افرادی که تحصیلات دانشگاهی نداشته و دسترسی کمتری به شبکه های ماهوارهای و اینترنت دارند، درک به مراتب واقعیتر و دقیقتری از شرایط دیروز و امروز جامعه و واقعیت حاکم بر عرصه بینالملل دارند. این طیفها چون کمتر در معرض رسانهها و گفتمانهای سیاسی غربی قرار داشتهاند و درکی شهودی از واقعیت بینالملل تاریخ دارند، هنوز ذهنشان توسط گفتمانهای هژمونیک غرب مسموم نشده و به صورت تجربی درکشان از جهان انطباق بیشتری با واقعیت دارد.
نوجوان و جوان امروز قبل از آنکه به شناختی از ادبیات، شعر، سینما، موسیقی، زیبایی و سیاست و فرهنگ و جامعه دست پیدا کند، در شبکه عظیمی از رسانه های تصویری و مجازی گرفتار می شود، رسانه هایی که اجازه و قدرت تفکر را از او سلب کرده و زیبایی و هنر و سیاست و فرهنگ مدنظر خود را به عنوان هنر و زیبایی و سیاست و فرهنگ اصیل به بت ذهنی کودکان و نوجوانان تبدیل می کنند.
انسان امروزی بیشتر از آنکه دستپخت و محصول تفکر و اندیشه خود باشد، اسیر و گروگان رسانه هاست. و این رسانه ها هستند که خوب و بد و زیبا و زشت و خیر و شر و.. را برایش تعریف و معنا می نمایند.
رسانه ها امروز هر لوده و دلقک و ابله و تروریست و خائن و مزدوری را به اسم آزادیخواه و فعال حقوق بشر و فعال سیاسی و فعال حقوق زن و امثالهم به خورد مخاطب خود می دهند و جامعه را به مسیر دلخواه خود هدایت می کنند.
با توجه به این شرایط است که امروز درک و شناخت میوهفروش سر کوچه ما از واقعیت روابط بینالملل (که پنج کلاس سواد ابتدایی بیشتر ندارد) از عمده روزنامهنگاران، سیاسیون و اساتید علوم سیاسی (فنی و پزشکی که جای خود دارد...) دانشگاههای مطرح کشور بیشتر است.
امروز هر کسی که کمتر تلویزیون نگاه میکند، کمتر با فستیوالهای هنری غربی آشنایی دارد، کمتر تحت تاثیر هژمونی فرهنگی غرب است، کمتر با بنگاههای حقوق بشری و بنگاه صلح نوبل و بنیادهای گسترش دموکراسی و امثالهم شناخت دارد و هنوز در جهان ذهنی خود هر خارجی را با همان ادبیات کلاسیک رایج در کشور «اجنوی» میشناسد، شناخت دقیقتر و واقعیتری از جهان بیرون و واقعیت حاکم بر روابط بینالملل دارد.
این طیف که ذهنش کمتر تحت استثمار رسانههای غرب بوده، عموما از لحاظ اقتصادی وضعیت قابل تعریفی ندارد اما به واسطه همان درک تجربی از واقعیت زمخت زندگی بسیار بیشتر از دانشگاهیان و فارغ التحصیلان دانشگاهی قدر داشتههای خود را میداند و چشم امیدی به هیچ سازمان خارجی اعم از حقوق بشری و غیربشری ندوخته است و تصوری شبیه جهنم از ایران و شبیه بهشت از غرب ندارد.
✍فرهاد قنبری
با ویژ بمانید!
@viiijh
صفیر علوم پزشکی شیراز
💘#دلنوشته | «الف- دزفول»
می گویند صدام، پیش از بمبارانِ شهر ها برای ایجادِ رعب و وحشت، اسامی شان را در رادیو اعلام میکرد تا مردم، شهرها را تخلیه کنند اما دزفول تا آخرین لحظه از مردمِ دزفول، لبریز ماند. به همین خاطر صدام همیشه دزفول را به عنوان شهرِ الف (اولین شهرِ لیستِ بمباران) در رادیو اعلام میکرد و اینگونه شد که دزفول به «الف-دزفول» شُهره شد.
اولین یادمانِ امسال، دزفول بود.شهری که پیش تر،هیچگاه ندیده بودمش.
در بدوِ ورود به دزفول، گمان بردم دلیلِ بافت شدیداً سنتیِ مردم، معماری و بناهای شهر، این است که هنوز در اطرافِ شهر هستیم، اما وقتی به بخش های مرکزی شهر نیز رسیدیم، شاهدِ تداومِ بافت سنتی و اصیلِ شهر بودیم.
مردانی با پیراهن های سفیدِ نسبتاً بلند که جلیقه هایی کوتاه، روی پیراهن پوشیده بودند تا انتهای پیراهنِ سفید کاملا از جلیقه بیرون بزند،شلوارهایی که دم پاهاشان به طورِ اغراق شده گشاد بود و کفش های عمدتاً نوک تیزِ مشکی رنگی که خودنمایی می کردند.به نظر می رسید پوششِ اصیلِ مردان دزفولی اینچنین است و کسانی که این پوشش را داشتند به همان نسبت که در اطرافِ شهر بودند در مرکز شهر هم به صورتِ دسته های چند نفره، گردِ هم نشسته،تسبیح انداخته و با لهجه محلی مشغولِ گفت و گو بودند.پوششِ درصدِ قابل توجهی از بانوان هم چادر به نظر می رسید و غالبِ ساختمان ها و دکان ها، بویی از مدرنیته ی آشنای ما، نبُرده بودند.
پس از کوششی چند دقیقه ای برای درک و آنالیزِ محیطِ اطرافم،با چشمانِ نیم باز، نگاهی به آسمان انداختم،خورشید، میانِ صبح و ظهر، تلوتلو میخورد.زمانِ رسیدن به مقصد را پرسیدم.مسئولِ اتوبوس گفت چند دقیقه ای تا امامزاده سبزه قبا مانده...
صفیر علوم پزشکی شیراز
💘#دلنوشته | «الف- دزفول» می گویند صدام، پیش از بمبارانِ شهر ها برای ایجادِ رعب و وحشت، اسامی شان ر
حدودِ ساعتِ ده صبح ،برای بازدید از امامزاده سبزه قبا، در نزدیکیِ مضجعِ شریف، پیاده شدیم.چشمی به اطراف انداختم.غالبِ دکان های اطراف، باز بودند بجز نزدیک ترین دکان کنارِ امامزاده که کاملا سوخته بود.کم و بیش سعی می کردم رفتار و کنش های مردم را زیر نظر داشته باشم،از صورتِ مردم دزفول،چه پیر چه جوان، سادگی و اصالت می چکید.
در مسیرِ امامزاده از یک خانه ی نسبتاً قدیمی عبور کردیم.خانه ای که ابتدا رنگِ درهایش چشمانم را به خود جلب کرد.چند دقیقه ای ایستادم و به نمای بیرونیِ خانه، چشم دوختم.شیشه های خانه در دوجا شکستگی داشت، انگار جای ضربه ی سنگ بود،بخشی از دیوار و حتی قسمتی از درِ ورودی، دوداندود شده بود.یک لامپِ کوچک در طاقِ بالای در آویزان شده و کاشیِ کوچکی که با خطی قدیمی و نسبتاً عجیب «یا علی» بر روی آن نوشته شده بود، در نمای آجریِ بالای در به چشم می آمد.تو گویی این خانه، آینه ی تمام نمای دزفول بود.ساده،نجیب،خسته و زخم خورده.
بگذریم... دیگر تقریبا به ورودیِ امامزاده رسیده بودیم.از درِ ورودی تا ابتدای صحنِ اصلی که ضریح قرار داشت، ده متری فاصله بود.در مسیرِ رسیدن به صحن، مشغولِ دیدنِ پارکینگِ سوخته ی حرم بودم که صورتِ اشکبارِ جوانکی با پوششِ محلی مرا به خود جلب کرد.نزدیکش رفتم و مسیرِ نگاهش را دنبال کردم.روی زمین نشسته بود و از دور، قبای سوخته ی سبزه قبا را نظاره می کرد.
واردِ حریمِ حرم شدیم.خیلی ها به حرم می آمدند که ظاهرشان اصلا به مذهبی ها نمیخورد، از این خیلی ها،بسیاری اشک می ریختند.برای قبای سوخته ی سبزه قبا اشک می ریختند.سبزه قبایی که برای چندصد سال ،پناهِ امنِ دزفول بود و حالا مردم مأوایشان را خاکستر شده می دیدند.
به رصدِ محیطِ داخلِ حرم پرداختم.سقفِ بالای ضریح که کاشی کاری شده بود، تماماً از بین رفته و سقفِ مابقیِ قسمت های حرم که رنگ آمیزی بود کاملا رنگ باخته،توگویی رنگِ خاکستر به خود گرفته بود.از فرش های سجاده ایِ قرمز رنگِ حرم، چند متری بیشتر باقی نمانده بود که البته خطوطِ سیاه رنگِ به جا مانده از آتش بر آنها نیز دیده می شد.
القصه مضجعی که تا حدی از بمباران های پیاپیِ صدام، جانِ سالم به در برده بود،حالا حتی شبکه های ضریحش کاملا سوخته و تکه تکه شده بود...
✍ یا.را
🗓 یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
#راهیان_نور_۱۴۰۴
#ره_همان_است_و_مرد_بسیار
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
🌐 با ما همراه باشید:
https://zil.ink/safir_sums
🇮🇷 بسیج دانشجویی | علوم پزشکی شیراز