eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
16 دنبال‌کننده
249 عکس
110 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از طنز سیاسی
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کار رسانه ای فاخر "از نسلِ ابراهیم" 🎬روایتی جذاب از تقابل خیر و شرّ از ابتدای تاریخ تا به امروز 🆔@Tanzsiysii
بالاخره کاری که دوهفته بود به تعویق افتاده بود انجام دادم🤡
هدایت شده از گمشدگان تاابد.
باید ریاضی تمرین کنم اما یه جوری خستم که انگار یه دوازدهمی ام.
هدایت شده از خونـه درختے
روز پنجم مهمونی
اقیانوسِ ستارگانِ خاموش آن شب، آسمان چیزی را از دست داده بود. ستاره‌ای از مدار سرنوشت گریخته و در اعماق اقیانوسی بی‌انتها سقوط کرده بود. پسرک، خسته از سنگینیِ جهان بر شانه‌های نحیفش، تصمیم گرفته بود برای یک‌بار هم که شده، برخلاف تمام قوانین هستی قدم بردارد. آب‌ها به استقبالش برخاستند. موج‌ها، همچون دستان سرد ارواحی که سال‌ها در انتظار رهایی بودند، بر پاهایش بوسه می‌زدند و کف‌های سپیدشان را به ردای روشنش می‌آویختند. موهای سپیدش در آغوش باد می‌رقصیدند و قطره‌های بلورین آب، بر پیکر تنهایش می‌نشستند؛ درست مانند اشک‌های آسمانی که دیگر تاب نگه داشتن اندوه خویش را نداشتند. پسرک می‌دوید. نه از چیزی می‌گریخت و نه به چیزی می‌رسید. تنها می‌دوید؛ گویی در انتهای این اقیانوس، جایی فراتر از مرزهای دیدگان بشر، تکه‌ای از وجود گمشده‌اش انتظارش را می‌کشید. جایی که نه نامی از گذشته باقی مانده بود، نه سایه‌ای از آینده، و نه دستی که بخواهد او را به زنجیرهای پوسیده‌ی این جهان بازگرداند. آسمان سیاه بود. سیاه‌تر از چشمان مردگانی که آخرین رؤیاهایشان را به خاک سپرده بودند. اما ستارگان هنوز می‌درخشیدند؛ هزاران فانوس کوچک در پهنه‌ی بی‌انتهای نیستی که گویی برای راهنماییِ مسافری گمشده روشن مانده بودند. پسرک سرش را بالا گرفت و به آن‌ها نگریست. لبخند محوی بر لبانش نشست. صدایش در هیاهوی امواج گم شد. شاید با ستارگان سخن می‌گفت. و شاید هم مخاطبش، کودکی بود که سال‌ها پیش در میان هیاهوی جهان جا گذاشته بود. کودکی که هنوز در گوشه‌ای از خاطراتش، با زانوهایی زخمی و چشمانی آکنده از امید، منتظر بازگشت او نشسته بود. موجی بلند از راه رسید و رد پاهایش را بلعید. پسرک لحظه‌ای ایستاد. به پشت سرش نگریست. به مسیری که دیگر وجود نداشت. انگار اقیانوس، بی‌آنکه حتی نامش را بداند، تمام گذشته‌اش را در آغوش کشیده و به اعماق خویش سپرده بود. چه غریب بود این رهایی! تمام عمرش را در پی راهی برای فرار از تاریکی گذرانده بود، بی‌آنکه بداند گاهی تاریکی تنها پناهگاه نورهایی است که جهان تاب تحملشان را ندارد. گاهی باید تمام پل‌های پشت سر را به دست امواج سپرد تا بتوان، حتی برای لحظه‌ای کوتاه، طعم بی‌وزنی را چشید. پسرک دوباره به راه افتاد. ردای سپیدش در میان امواج می‌درخشید و پیکر کوچکش، همچون ستاره‌ای سرگردان، در آستانه‌ی آسمان و دریا به حرکت درآمده بود. گویی زمین دیگر توان نگه داشتنش را نداشت و آسمان نیز از پذیرفتنش سر باز می‌زد. او به هیچ‌کجا تعلق نداشت؛ نه به جهانی که از آن گریخته بود و نه به رؤیایی که هنوز به آن نرسیده بود. و شاید سرنوشت، همین باشد. ایستادن میان دو بی‌نهایت و جست‌وجوی معنایی برای قدم‌هایی که هیچ‌کس جز خودت قادر به درکشان نیست. اما پسرک اهمیتی نمی‌داد. برای نخستین‌بار، لازم نبود بداند فردا چه چیزی در انتظارش است. لازم نبود برای ماندن، دلیل بتراشد یا برای رفتن، از کسی اجازه بگیرد. کافی بود امواج زیر پاهایش بخروشند، ستارگان بالای سرش بدرخشند و قلب کوچکش، با تمام زخم‌های پنهانش، هنوز به تپیدن ادامه دهد. شاید روزی، در دوردست‌ترین نقطه‌ی این اقیانوس، سپیده‌دم از راه می‌رسید و جهان بار دیگر نامش را به خاطر می‌آورد. و شاید هم نه. پسرک، پیش از رسیدن به طلوع، در آغوش شب محو می‌شد و تنها مشتی نور بر سطح آب باقی می‌گذاشت. نوری که هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده و به کجا خواهد رفت. اما ستارگان می‌دانستند. آن‌ها شاهد آخرین قدم‌های مسافری بودند که تمام عمرش را در جست‌وجوی خانه گذرانده بود. غافل از آنکه خانه، گاهی نه سرزمینی برای بازگشت، بلکه رویایی است که باید شجاعتِ گم شدن در آن را داشته باشی.