اقیانوسِ ستارگانِ خاموش
آن شب، آسمان چیزی را از دست داده بود. ستارهای از مدار سرنوشت گریخته و در اعماق اقیانوسی بیانتها سقوط کرده بود. پسرک، خسته از سنگینیِ جهان بر شانههای نحیفش، تصمیم گرفته بود برای یکبار هم که شده، برخلاف تمام قوانین هستی قدم بردارد.
آبها به استقبالش برخاستند. موجها، همچون دستان سرد ارواحی که سالها در انتظار رهایی بودند، بر پاهایش بوسه میزدند و کفهای سپیدشان را به ردای روشنش میآویختند. موهای سپیدش در آغوش باد میرقصیدند و قطرههای بلورین آب، بر پیکر تنهایش مینشستند؛ درست مانند اشکهای آسمانی که دیگر تاب نگه داشتن اندوه خویش را نداشتند.
پسرک میدوید.
نه از چیزی میگریخت و نه به چیزی میرسید. تنها میدوید؛ گویی در انتهای این اقیانوس، جایی فراتر از مرزهای دیدگان بشر، تکهای از وجود گمشدهاش انتظارش را میکشید. جایی که نه نامی از گذشته باقی مانده بود، نه سایهای از آینده، و نه دستی که بخواهد او را به زنجیرهای پوسیدهی این جهان بازگرداند.
آسمان سیاه بود. سیاهتر از چشمان مردگانی که آخرین رؤیاهایشان را به خاک سپرده بودند. اما ستارگان هنوز میدرخشیدند؛ هزاران فانوس کوچک در پهنهی بیانتهای نیستی که گویی برای راهنماییِ مسافری گمشده روشن مانده بودند. پسرک سرش را بالا گرفت و به آنها نگریست. لبخند محوی بر لبانش نشست.
صدایش در هیاهوی امواج گم شد.
شاید با ستارگان سخن میگفت. و شاید هم مخاطبش، کودکی بود که سالها پیش در میان هیاهوی جهان جا گذاشته بود. کودکی که هنوز در گوشهای از خاطراتش، با زانوهایی زخمی و چشمانی آکنده از امید، منتظر بازگشت او نشسته بود.
موجی بلند از راه رسید و رد پاهایش را بلعید.
پسرک لحظهای ایستاد. به پشت سرش نگریست. به مسیری که دیگر وجود نداشت. انگار اقیانوس، بیآنکه حتی نامش را بداند، تمام گذشتهاش را در آغوش کشیده و به اعماق خویش سپرده بود.
چه غریب بود این رهایی!
تمام عمرش را در پی راهی برای فرار از تاریکی گذرانده بود، بیآنکه بداند گاهی تاریکی تنها پناهگاه نورهایی است که جهان تاب تحملشان را ندارد. گاهی باید تمام پلهای پشت سر را به دست امواج سپرد تا بتوان، حتی برای لحظهای کوتاه، طعم بیوزنی را چشید.
پسرک دوباره به راه افتاد.
ردای سپیدش در میان امواج میدرخشید و پیکر کوچکش، همچون ستارهای سرگردان، در آستانهی آسمان و دریا به حرکت درآمده بود. گویی زمین دیگر توان نگه داشتنش را نداشت و آسمان نیز از پذیرفتنش سر باز میزد. او به هیچکجا تعلق نداشت؛ نه به جهانی که از آن گریخته بود و نه به رؤیایی که هنوز به آن نرسیده بود.
و شاید سرنوشت، همین باشد. ایستادن میان دو بینهایت و جستوجوی معنایی برای قدمهایی که هیچکس جز خودت قادر به درکشان نیست.
اما پسرک اهمیتی نمیداد.
برای نخستینبار، لازم نبود بداند فردا چه چیزی در انتظارش است. لازم نبود برای ماندن، دلیل بتراشد یا برای رفتن، از کسی اجازه بگیرد. کافی بود امواج زیر پاهایش بخروشند، ستارگان بالای سرش بدرخشند و قلب کوچکش، با تمام زخمهای پنهانش، هنوز به تپیدن ادامه دهد.
شاید روزی، در دوردستترین نقطهی این اقیانوس، سپیدهدم از راه میرسید و جهان بار دیگر نامش را به خاطر میآورد.
و شاید هم نه.
پسرک، پیش از رسیدن به طلوع، در آغوش شب محو میشد و تنها مشتی نور بر سطح آب باقی میگذاشت. نوری که هیچکس نمیدانست از کجا آمده و به کجا خواهد رفت.
اما ستارگان میدانستند.
آنها شاهد آخرین قدمهای مسافری بودند که تمام عمرش را در جستوجوی خانه گذرانده بود. غافل از آنکه خانه، گاهی نه سرزمینی برای بازگشت، بلکه رویایی است که باید شجاعتِ گم شدن در آن را داشته باشی.
#ریونا
#روزپنجم
هدایت شده از تقدیمی
برای 🚬
تو میگویی عروس دریایی ها زیبا نیستند؟جذاب نیستند؟خوب تو خیلی اشتباه میکنی.می خواهم بروم و در دریا کنار آنها زندگی کنم.آزاد باشم.و این را میدانم که بسیار زیبا هستم.محال ست که بتوانی به من نزدیک شوی،آنقدر مرگ بارم که خواهی مرد.مثل آدم های سمی.هرگز خودت نمیشوی.میدانی آنها همیشه دسته جمعی هستند،همیشه با هم و کنار هم.اما ما انسان ها با اینکه بسیار زیاد هستیم،همگی تنهاییم.تنها آن هم همیشه.و این خیلی دردناک ست.عروس دریایی ها هرگز حرف نمی زنند،سکوت.به هر حال آنها دهانی ندارند.اما خب ما که داریم.در هر حال سکوت میکنیم،وقتی خسته ایم .وقتی غمگینیم و... .عروس دریایی بودن خیلی باهال ست.خدا کند که بشود من هم یکی از آنها باشم.
هدایت شده از ⋆ستارگان سقوط کردهی کهکشان⋆
فکت: جلد اول بیشتر مجموعه های شاهکار قرمزه.
ملکهٔسرخفامِمرگ
آن روز، آسمان جامهای از خون بر تن کرده بود. گویی خورشید، پیش از آنکه در افق جان بسپارد، آخرین جام شراب سرخرنگش را بر گلوی گیتی ریخته و جهان را به ضیافتی از مرگ و نیستی فراخوانده بود. ابرها در آتش غروب میسوختند و کلاغها، همچون پیکهای شوم سرنوشت، بر فراز ویرانههای آرزوهای آدمیان بال میگشودند. زمین بوی خون میداد. بوی عهدهای شکسته، قلبهای خاموش و رؤیاهایی که پیش از شکفتن به خاک سپرده شده بودند.
و در میان آن آشوب سرخفام، دختری ایستاده بود.
جامهی سیاهش با زمینِ آغشته به خون درآمیخته بود و گیسوان پریشانش در نجوای باد میرقصیدند. در دستانش دو تیغه میدرخشیدند. دو تکه از ماهی شکسته که سرنوشت، به جای نقره، با خون صیقلشان داده بود. قامتش آرام بود، اما این آرامش نه از جنس صلح، که از جنس طوفانی بود که پیشتر همهچیز را در هم شکسته و اکنون تنها به تماشای ویرانیهای خویش ایستاده بود.
کلاغی بر فراز سرش پر کشید. قطرهای سیاه از منقارش فرو چکید و در میان سرخی آسمان گم شد.
دختر سر بلند کرد و به پروازشان نگریست. لبخندی محو بر لبانش نشست. لبخندی که اگر کسی آن را میدید، شاید گمان میکرد ملکهای از پیروزی خویش خشنود است. اما در اعماق آن چهرهی خاموش، چیزی جز اندوهی کهنه و خستگیِ هزاران ساله خانه نداشت.
ای سرنوشتِ بیچشمورو.
چه کردی با آن دخترکِ سپیدپوشی که روزگاری گلها را به جای شمشیر در آغوش میکشید؟ با آن کودکی که گمان میکرد جهان، با تمام زشتیهایش، هنوز جایی برای مهربانی دارد؟ کدام دستِ نامرئی، سپیدیِ روحش را در حوضچههای سرخِ انتقام شستوشو داد و کدام خدای سنگدل، لبخندش را چنین ماهرانه به نقابی از بیرحمی بدل کرد؟
شاید هیچکس نمیدانست. شاید حتی خود دختر نیز دیگر به خاطر نمیآورد در کدام پیچوخمِ تاریکِ زندگی، آخرین تکه از معصومیتش را جا گذاشته بود.
تنها میدانست که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد.
نگاهش را از آسمان گرفت و به انعکاس خویش در آبهای سرخگون زیر پایش خیره شد. پیکری سیاه، چشمانی خاموش و دستانی که دیگر نمیتوانستند بیگناهی را لمس کنند. تصویرش در تلاطم آب شکست و هزاران تکه شد؛ درست مانند آینهای که حقیقت را تاب نیاورده باشد.
باد پاسخی نداد. کلاغها دورتر رفتند و آسمان، بیاعتنا به رنج دخترک، همچنان خون میبارید.
و شاید حقیقت همین بود؛ آزادی همیشه با شکستن زنجیرها به دست نمیآمد. گاهی زنجیرها را میشکستی، تنها برای آنکه بفهمی تمام این سالها، خودت زندانبان خویش بودهای. گاهی از چنگال هیولاها میگریختی، بیآنکه بدانی در مسیر فرار، آرامآرام به هیولایی بدل شدهای که روزگاری از آن میترسیدی.
دختر تیغههایش را پایین آورد و چشم بست.
برای لحظهای کوتاه، صدای خندهای کودکانه در گوشش پیچید؛ صدایی از دوردستها، از سالهایی که دیگر وجود نداشتند. قلبش لرزید. لبهایش از هم گشوده شدند، گویی میخواست نام کسی را صدا بزند، اما نام در میان انبوه خاکستر خاطراتش خفه شد.
و دوباره تنهایی در آغوشش جا گرفت.
تنها با آسمانی که از خون سیر نمیشد، زمینی که هیچگاه مردگانش را پس نمیداد و کلاغهایی که گویی برای جشن گرفتن پایان آخرین رویایش گرد آمده بودند.
شاید او ملکهی مرگ بود. اما هیچکس نپرسید چه کسی نخستینبار، مرگ را به او آموخته بود.
#ریونا
#روزششم