دستافشانی کیهان بر مدار نیستی
آن شب، زمان از حرکت ایستاد.
عقربههای ساعت آسمان از گردش بازماندند و ستارگان، وحشتزده از فرجامی که در انتظارشان بود، در سیاهی بیانتهای گیتی پناه گرفتند. دروازههای سپهر یکی پس از دیگری بسته میشدند و جهان، همچون فانوسی شکسته در دستان خدایان، آخرین نفسهایش را به شماره افتاده بود.
و دخترک، در میان این ضیافتِ باشکوهِ نیستی، چشم گشود.
پیراهن خاکسترگونش در آغوش باد میرقصید و گیسوان سیاهش، چون رودخانهای از جوهر شب، بر شانههایش جاری بودند. بازوانش را گشود. درست همانگونه که پرندهای پس از سالها اسارت، بالهای شکستهاش را به آسمان میسپارد. زیر پاهایش دریایی آرام گسترده بود و در برابرش، مداری عظیم از نشانههای ناشناخته، همچون مُهری باستانی بر پیشانیِ ابدیت نقش بسته بود.
او بازگشته بود.
پس از صدها سال، پس از هزاران شب بیماه، پس از آنکه نامش از حافظهی آدمیان زدوده و خاطراتش در گورستان زمان دفن شده بودند، سرانجام به همان نقطه بازگشته بود. جایی که نخستینبار، دست در دست سرنوشت، رقصیده و آخرین تکه از قلبش را به او بخشیده بود.
اما این بار، چیزی تغییر کرده بود.
دخترک دیگر آن عروسِ سپیدپوشِ روزگاران دور نبود که با لبخندی معصومانه به وعدههای آسمان دل ببندد. دیگر از آن چشمان آکنده از رجا، جز خاطرهای محو باقی نمانده بود. زمان، با انگشتان استخوانیاش، هرآنچه از معصومیت در وجودش ریشه دوانده بود از جا کنده و به جایش بذر پرسشی را نشانده بود که قرنها بیپاسخ مانده بود.
چرا من؟
چرا او، از میان تمام فرزندان گیتی، باید بهای گناهی را میپرداخت که هرگز مرتکب نشده بود؟ چرا خدایان، برای نجات جهانی که خود به ویرانی کشانده بودند، قلب او را برگزیده بودند؟ و چرا آن مرد، درست در لحظهای که میتوانست نجاتش دهد، دستش را رها کرده بود؟
باد نالید.
موجها به حرکت درآمدند و انعکاس مدار باستانی در آب لرزید. دخترک سرش را بلند کرد و به نقطهای در دوردست خیره شد؛ جایی که سالها پیش، مردی با چشمان نقرهای و لبخندی به سپیدی سپیدهدم، آخرین وعدهاش را به او داده بود.
«وقتی ستارهها خاموش بشن برمیگردم. قول میدم.»
دخترک خندید.
خندهای کوتاه و تلخ که در سکوت بیپایان جهان پیچید و حتی ماه را از شرم، پشت پردههای ابر پنهان کرد.
«احمق دروغگو...»
صدایش لرزید. نه از خشم، که از اندوهی که آنقدر در اعماق وجودش ریشه دوانده بود، دیگر حتی گریستن نیز توان بیرون کشیدنش را نداشت.
او بازگشته بود، اما مرد نیامده بود.
و حالا، پس از قرنها انتظار، سرنوشت بار دیگر در برابرش زانو زده بود و از او میخواست آخرین وظیفهاش را به انجام برساند. نابودی مداری که جهان را به بند کشیده بود. همان مداری که بقای گیتی به آن وابسته بود و قلب خودش، آخرین چرخدندهی آن محسوب میشد.
اگر مدار را میشکست، جهان آزاد میشد.
و او...
او برای همیشه از میان میرفت.
دخترک چشمانش را بست. نسیم سردی از میان گیسوانش گذشت و خاطرات، چون پرندگانی هراسان، در ذهنش بال گشودند. صدای خندههای مرد، گرمای انگشتانش، و آن شب دور که زیر باران ستارگان، پیشانیاش را بوسیده و گفته بود: «تو قرار نیست دنیا رو نجات بدی. تو فقط باید زنده بمونی.»
اشکی از گوشهی چشمش لغزید و بر سطح آب افتاد.
چه طعنهٔ تلخی.
مردی که تمام عمرش را صرف نجات او کرده بود، اکنون غایبترین تکهی جهانش بود. و دختری که روزی تنها آرزویش ماندن در کنار او بود، حالا باید برای آزادی جهانی میمرد که هیچگاه به او رحم نکرده بود.
دستانش را گشود.
مدار باستانی شروع به چرخیدن کرد. نورهای سپید از میان خطوطش برخاستند و آسمان را در آغوش گرفتند. آبها به خروش آمدند و ستارگان، یکی پس از دیگری، از پناهگاه تاریکشان بیرون خزیدند. گویی جهان برای آخرینبار میخواست چهرهی نجاتدهندهاش را به خاطر بسپارد.
دخترک لبخند زد.
این بار، لبخندش نه بوی اندوه میداد و نه طعم انتقام، چیزی شبیه آرامش بود. آرامشی غریب، همچون خوابیدن پس از قرنها کابوس.
و درست در لحظهای که نور، پیکرش را در آغوش کشید، صدایی از پشت سرش برخاست.
«بالاخره پیدات کردم.»
دخترک خشکش زد.
قلبش، آن قلب خسته و فراموششده، برای نخستینبار پس از صدها سال به تپش افتاد.
آرام برگشت.
مرد آنجا ایستاده بود. با همان چشمان نقرهای، همان لبخند محو و همان دستی که روزی رهایش کرده بود. تنها تفاوت این بود که موهایش سپید شده بودند و ردِ سالیان بر چهرهاش نشسته بود.
دخترک به او خیره ماند. لبهایش لرزیدند.
«تو... پیر شدی.»
مرد خندید. خندهای آمیخته به اشک.
«و تو هنوز همونقدر بیرحمی.»
برای لحظهای، هیچکدام سخنی نگفتند. میانشان قرنها فاصله بود؛ قرنهایی از انتظار، تنهایی و وعدههایی که دیرتر از موعد مقرر به حقیقت پیوسته بودند.
مرد دستش را بهسوی او دراز کرد.
«این بار، بذار با هم برگردیم.»
دخترک به دست او نگریست. سپس به مدار در حال فروپاشی، به ستارگانی که دوباره میدرخشیدند و به جهانی که در آستانهی آزادی بود.
لبخندش محو شد.
«دیر کردی.»
و پیش از آنکه مرد بتواند پاسخی بدهد، آخرین حلقهی مدار شکست.
نور، همهچیز را بلعید.
صبح روز بعد، مردم جهان برای نخستینبار پس از قرنها، طلوع خورشید را تماشا کردند.
ستارگان همچنان میدرخشیدند، دریاها آرام گرفته بودند و آسمان، دیگر نشانی از آن مدار باستانی بر پیشانی نداشت. جهان آزاد شده بود.
اما در دوردستترین نقطهی اقیانوس، مردی سالخورده بر سطح آب زانو زده بود و تکهای از پارچهی خاکسترگون را میان انگشتانش میفشرد.
او بازگشته بود.
اما این بار، دخترک منتظرش نمانده بود.
و شاید بیرحمانهترین شوخیِ سرنوشت همین باشد. اینکه گاهی تمام عمرت را صرف پیدا کردن کسی میکنی، تنها برای آنکه درست در لحظهی یافتنش، بفهمی دیگر جهانی وجود ندارد که بتوانید در آن کنار یکدیگر بمانید.
و ستارگان؟
آنها تا ابد به درخشش ادامه دادند. بیآنکه بدانند روزی، دختری برای نجاتشان از مدار خویش گذشت و مردی، تمام عمرش را در جستوجوی نوری سپری کرد که دیگر هرگز به آغوشش بازنگشت.
#ریونا
#روزهفتم
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منکه میدونم اینا پدر پسرن ولی نمیتونم ثابتش کنم🚶♀
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دلم برای ماهیهای اقیانوس تنگ شده بود، برای آزاد چرخیدن در اب، برای نگاه کرد به ماهی ها، برای نوشتن داخل کشتی و نگاه کردن به آسمان بیکرانی که به تصرف من در می امد، من آسمان را تصرف میکردم و کلمات من را! به ساحل که میرسیدیم باز هم در کشتی میماندم، آخر مگر میشود خانه را ترک کرد؟ حتی اگر ترک کنی هم باز خواهی گشت شاید امروز و حالا نه، اما فردا در خانه خواهی بود، در خانه چای خواهی نوشید و داستان سفر را خواهی گفت، تو خواهی انجام داد اگر خانه ای در جایی از جهان داشته باشی، اگر هم نداشتی، مشکلی نیست برای من داستان هایت را بگو، برای آدم های اطرافت خانواده باش، برای آنها امید باش، خانه ای نداری اما خانهی آنها باش، تا زمستان به تو پناه بیاورند و در بهار تو را با لبخند ترک کنند.
اقیانوس من، آبی رنگ آسمان من، بی کران انتهای من، فردا که برمیگردی برایم از جاده گل های خشک شده را بیاور، برایم به یاد روز هایی که نبودی قصه بیاور، برایم غصه هایت را هم بیار، چای دم میکنم و با استکانی چای غصه هایت را هم قورت خواهیم داد، برایم از سفر هایت بگو، برایم بگو از حس طوفان و اشفتگی، از داد و فریادهاو از تقلای زندگی وقتی مرگ دستانش را دور گردنش حلقه کرده بود، از موج های بی رحم آن شب بگو، برایم بگو غرق شدن در اقیانوس چه احساسی دارد. میدانی تو را دوست دارم اندازهی تکتک قطارت اقیانوسی که تو را درون خودش دارد، هنوز هم اقیانوس را دوست دارم، آخر خانهی توست و من در خانهی تو غریبه نخواهم بود، خواهم بود؟
خانه بی وفایی کرد اما آخر جسم بی جانت را پس داد، نه که تو لایق نباشی، این من بودم که فریاد میزدم تو خواهی برگشت، تو هم برگشتی، صبح که دفن شدی در خاک سرد، بلند شدی و گفتی چقدر دلت برایم تنگ شده، رویم را با خاکت پوشاندی و رفتی، رفتی که برایم ماهی بگیری.
|اقیانوس|