هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش اول
تصور کن یک شیء بیجان در صحنهای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است.
اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهدهگر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش!
قوانین چالش:
۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی.
۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمیتواند مثل انسان بگوید: «من خستهام.»
۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را میتواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته میماند.
مثال:
جرعهای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم میخواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایدهای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک میشد و تلخی قهوه را سر میکشید.
چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا میبود.
ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنهام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالیام در اتاق پیچید.
تمام شد.
او روی زمین افتاد.
و من شکستم...
📚 یک قانون کوچک از کتابخانه!
اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمیکنید! 😌
جریمهتون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید.
البته... شاید این جریمه اونقدرها هم بیرحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابهلای کتابها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚
**سرفه میکنم. او سمتم برمیگردد و ابرویش را بالا میاندازد.
ـ یه چیزی یادت نرفته؟
سرش را تکان میدهد و دوباره رو به مهمانها میکند.
+ برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، میتونید از من بگیرید.
حرفهایش که تمام میشود، لبخند میزنم و میگویم:«خوش بگذره!»
و بعد، موسیقی را پخش میکنم.**