ساعت آخرین وداع
سالها بود که زمان را میشمردم. ثانیهها را یکی پس از دیگری از میان دندههایم عبور میدادم و عقربههایم را، بیاعتنا به طلوعها و غروبها، به جلو میراندم. برای من، جهان چیزی جز رفت و آمد منظم ثانیهها نبود. تا آنکه روزی، زنی که چشمانی از دریایی طوفانی داشت، مرا در میان انگشتانش گرفت و برای نخستینبار، زمان از نظرم چیزی بیش از حرکت عقربهها شد.
او مرا به مردی هدیه داد که همیشه زودتر از موعد به دیدارش میآمد.
از آن روز به بعد، صدای باز شدن درپوشم با ضربانهایی همراه میشد که از پشت جیب کت مرد به بدنهی فلزیام میرسیدند. هر بار که زن میخندید، مرد مرا بیرون میآورد و به صفحهام نگاه میکرد؛ اما هیچگاه نمیتوانستم بفهمم چرا، با وجود آن همه نگاه کردن، باز هم عقربههایم را نادیده میگرفت و دقیقههای بیشتری کنار او میماند.
شاید زمان برای او هم معنای دیگری داشت.
آن شب، باران میبارید.
قطرات آب بر شیشهی پنجره میلغزیدند و صدای برخوردشان با سقف، در فضای کوچک اتاق میپیچید. مرد مرا از جیبش بیرون آورد. انگشتانش سرد بودند و لرزش خفیفی داشتند. درپوشم را گشود و به صفحهام خیره شد.
عقربههایم به ساعت یازده و پنجاهوهفت دقیقه اشاره میکردند.
زن روبهرویش ایستاده بود. صدایش را نمیفهمیدم، اما لرزشش از میان هوا به بدنهام میرسید. مرد چیزی گفت و زن سرش را پایین انداخت. قطرهای از چشمانش لغزید و بر دست مرد افتاد.
سپس چیزی را از گردنش باز کرد. زنجیری باریک با حلقهای کوچک که به آن آویخته بود.
مرد قدمی جلو رفت.
زن عقب کشید.
و برای نخستینبار، دستی که همیشه مرا با احتیاط نگه میداشت، چنان فشرده شد که لبههای فلزیام در پوستش فرورفتند.
صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند.
مرد تنها ماند.
مدتها مرا در دستش نگه داشت. نمیدانستم چرا مرا نمیبندد. چرا اجازه میدهد عقربههایم در برابر چشمانش حرکت کنند، وقتی نگاهش حتی یکبار هم از در بسته جدا نمیشود.
سرانجام، مرا روی میز گذاشت.
کنار پنجره بودم و میتوانستم انعکاس مبهم خودم را در شیشه ببینم. مرد روی صندلی نشست و سرش را میان دستانش گرفت. صدایی از او بلند شد؛ نامنظم، بریدهبریده و چنان ضعیف که فنرهای ظریفم نمیتوانستند معنایش را دریابند.
نیمهشب شد.
عقربههایم از دوازده گذشتند و من، طبق عادتم، به شمردن ادامه دادم.
یک دقیقه.
ده دقیقه.
یک ساعت.
مرد تکان نخورد.
سپیده که زد، صدای قدمهایی از راهرو آمد. در باز شد و مرد دیگری وارد اتاق شد. چیزی گفت. دستش را روی شانهی مرد گذاشت. سپس هر دو بهطرف پنجره رفتند.
از میان کلماتشان تنها چند واژه را میفهمیدم. واژههایی که معنایشان برای من، غریب بود.
«تصادف...»
«دیشب...»
«دیگه برنمیگرده.»
مرد روی زمین نشست.
و من، از روی میز، تنها شاهد فرو ریختن چیزی بودم که نمیتوانستم ببینمش.
روزها گذشتند. باران بند آمد. گردوغبار روی شیشهام نشست و صدای قدمهای مرد، هر روز آهستهتر به من رسید. دیگر مرا از جیبش بیرون نمیآورد. دیگر درپوشم باز نمیشد. تنها گاهی، انگشتانش روی زنجیرم میلغزیدند و بعد، سکوت دوباره اتاق را پر میکرد.
تا آنکه یک شب، مرا برداشت.
انگشت شستش روی شیشهام کشیده شد و لایهی نازک گردوغبار کنار رفت. عقربههایم ساعت دو و هفده دقیقه را نشان میدادند. مرد مدت زیادی به صفحهام نگاه کرد. سپس درپوشم را بست و مرا در جیب کتش گذاشت.
صدای قدمهایش در راهرویی طولانی پیچید.
پس از مدتی، دیگر صدایی نشنیدم.
نه قدمی. نه صدایی. نه حتی لرزشی که از ضربانهای آشنای سینهاش به من میرسید.
تنها تاریکی بود و سکوت.
تلاش کردم به کارم ادامه دهم. فنرهایم را به حرکت درآوردم و چرخدندههایم را چرخاندم. اما چیزی در سازوکارم گیر کرده بود. عقربههایم لرزیدند و سپس ایستادند.
ساعت دو و هفده دقیقه بود.
نمیدانستم مرد کجا رفته است. نمیدانستم آیا زن دوباره از آن در عبور خواهد کرد یا نه. حتی نمیدانستم چرا، پس از این همه سال، ناگهان دیگر قادر به شمردن ثانیههایم نبودم.
فقط میدانستم که زمانی، دستی گرم مرا نگه میداشت و صدایی آرام در نزدیکیام میخندید.
و حالا، در تاریکیه جیب کتی که دیگر هرگز تکان نمیخورد، برای نخستینبار چیزی را فهمیدم که هیچکدام از چرخدندههایم توان توضیحش را نداشتند.
گاهی زمان نمیگذرد. گاهی درست در لحظهای که چیزی را برای همیشه از دست میدهی، همانجا دفن میشود.
و من، ساعت کوچکی که تمام عمرش را صرف شمردن زمان کرده بود، سرانجام در ساعت دو و هفده دقیقه، معنای ایستادن را آموختم.
#چالشروزاول
#ریونا
هدایت شده از مخفیگاه شارلوت.
این که تازگی داره و یه تجربه جدیده و نمیدونی چی در انتظارته.
هدایت شده از مخفیگاه شارلوت.
اما دومین بار خوندن یه کتاب خیلی خیلی حس بهتری داره. به چیزهایی دقت میکنی که قبلا نکردی و یه ذهنیت کامل تری نسبت به اون داستان و شخصیت ها داری.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
|داشتم تو افکارم غرق میشدم|
درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونهتون و از افراد داخلش دعوت کنید که به خونهی متروک ما سر بزنن تا اینجا از اشفتگی در بیاد؛ من هم یک قسمت از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بانو فروغ رو تقدیم شما کنم و اگه قلمی که دارم از بین نره براتون کمی مینویسم.
برای فرستادن آدرس خونههاتون
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲چالش دوم
از این تصویر بنویس...
** این را میگویم و بعد از جایم بلند میشوم و از اتاق بیرون میزنم.
پشت در با صدای بلند میگویم:«راستی هاین، شیرینی خامهای هم داریم»**
مرثیهای برای آخرین شکوفه
آن شب جهان برای لحظهای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ میداد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعلهای خیره مینگریست که آرامآرام در میان انبوه گلبرگها جان میگرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش میرقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب میبردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بیانتهای خویش تنها نماند.
دستانش بوی خاک و گل میدادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه میلرزیدند. همان شکوفهای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر میشد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گلها نیز روزی در برابر بیرحمی زمان سر خم میکنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانهی انسان برای جاودانه ساختن لحظههایی گذرا بود؟
نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگها میسوختند، اما نمیمردند. در میان زبانههای آتش، دوباره متولد میشدند و به آسمان میرفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر میکوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد میکشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا میشد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمیدید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پسکوچههای ذهن آشفتهاش طنین میانداخت.
لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «میدونی؟ من تمام این مدت فکر میکردم اگه به اندازهی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.»
صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظهای سکوت کرد و نگاهش را از شعلهها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همانجایی که زمانی حضور دیگری را احساس میکرد. چه مضحک بود. آدمی میتوانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد.
قطرهای اشک از گونهاش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعلهها پیچوتاب خورد و ناپدید شد.
«اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.»
کمی مکث کرد. انگار واژهها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد.
«شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبحها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو مینداختن. چطور بخندم، بیاونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.»
باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگهای نیمسوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظهای چشمهایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدمهای آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خستهاش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود.
برای آخرین بار به شکوفههای سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعدهای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شبهای تنهاییاش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد.
و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکیاش و شاید آخرین تکهی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت.
اما آتش همچنان میسوخت.
شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور میکرد و با دیدن گلبرگهای پراکنده، از زیباییشان سخن میگفت. شاید هیچکس هرگز نمیفهمید که آن گلها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بیرحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همینقدر بیاعتنا بود؛ به سوگواریها اهمیتی نمیداد و برای هیچ قلب شکستهای از حرکت بازنمیایستاد.
چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز میشود که آدمی تصمیم میگیرد دیگر برای هیچکس شکوفه ندهد.
و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دلها به زمستان بدل میشوند.
#چالشروزدوم
#ریونا