eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
19 دنبال‌کننده
270 عکس
126 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
غریبهٔ‌آشنا من او را نمی‌شناسم. حتی صدایش را به خاطر ندارم. چهره‌اش برایم چیزی جز تصویری رنگ‌باخته در میان قاب‌های قدیمی نیست و نامش، آوایی است که گاهی از گوشه‌وکنار خانه به گوشم می‌رسد. درست مانند نوای موسیقی فراموش‌شده‌ای که نمی‌دانی از کجا آمده، اما اندوهی غریب را در اعماق وجودت بیدار می‌کند. می‌گویند روزگاری بوده است. روزگاری که جهان، دو بهار را بیشتر به او هدیه نداده بود. دو بهار کوتاه، پیش از آنکه خزان بی‌رحم سرنوشت، گلبرگ‌های نازکش را از شاخه‌ی زندگی جدا کند. او رفت و جهان، بی‌آنکه فرصت کند به نبودنش عادت کند، به گردش خود ادامه داد. و من، سال‌ها بعد، در همان خانه چشم گشودم. خانه‌ای که پیش از نخستین گریه‌هایم، صدای خنده‌ای کوچک را در خود دفن کرده بود. نخستین‌بار که از وجودش آگاه شدم، گمان کردم با افسانه‌ای روبه‌رو هستم. کسی که نه خاطره‌ای از حضورش داشتم و نه تصویری از لحظاتی که در کنارمان گذرانده بود. تنها چند عکس قدیمی، چند جمله‌ی نیمه‌تمام و سکوتی عجیب که هر بار نامش به میان می‌آمد، بر چهره‌ی اطرافیان می‌نشست. گاهی به آن تصاویر خیره می‌شوم. به چشمانی که دیگر هیچ‌گاه باز نخواهند شد، به لبخندی که در قاب سرد عکس‌ها جا مانده و به دستان کوچکی که شاید روزگاری چیزی را با اشتیاق در آغوش گرفته بودند. با خودم می‌اندیشم آیا او هم از باران خوشش می‌آمد؟ آیا هنگام شنیدن موسیقی می‌خندید؟ آیا عادت داشت هنگام خواب، گوشه‌ی لباسی را میان انگشتان کوچکش نگه دارد؟ چه حیف که هیچ‌کس پاسخ تمام پرسش‌هایم را نمی‌داند. گاهی دلم می‌خواهد زمان را به عقب برگردانم. نه برای تغییر سرنوشت، نه برای گریز از اندوهی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده، بلکه تنها برای چند لحظه. برای آنکه بتوانم پیش از آنکه جهان او را از خودش بگیرد، نگاهش کنم و بدانم این همه دلتنگی بی‌دلیل از کجا سرچشمه می‌گیرد. عجیب است، نه؟ دلتنگی برای کسی که هرگز ندیده‌ای. سوگواری برای لبخندی که هیچ‌گاه به خاطر نسپرده‌ای. دوست داشتن انسانی که تمام سهمت از حضورش، چند عکس و روایتی ناتمام است. شاید او، تکه‌ای از گذشته باشد که هیچ‌گاه به من نرسید. شاید ستاره‌ای بود که پیش از تولد من خاموش شد و حالا نور دیرهنگامش، از میان سال‌های دور، به پنجره‌ی تنهایی‌ام می‌تابد. و من هنوز گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و به آن نقطه‌ی خالی میان ستارگان می‌اندیشم. به او. به مسافری که چمدان کوچکش را بست و پیش از آنکه فرصت کند جهان را بشناسد، از آن کوچ کرد. و چه تلخ است که بعضی آدم‌ها، حتی پیش از آنکه در خاطراتت متولد شوند، برای همیشه به خاطره تبدیل شده‌اند.
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
برای جان عزیزم؛ دوست من، کجای این کره‌ی خاکی هستی؟ می‌دونستی ستاره‌ها، همونطور که مسیر شمال رو می‌تونن نمایان کنن، می‌تونن مسیر عشق رو هم نشون بدن؟ من دیشب ستاره‌‌ای رو دیدم که به طرف غرب می‌رفت. نورانی بود. خیلی نورانی. دقیقا به اندازه‌ی تو. من اون لحظه بازتاب چهره‌ی تو رو درون هسته‌ی اون ستاره دیدم، جان عزیز. دوستی ما اتفاقی بود. اما چه کسی می‌دونه آخرش چی‌میشه؟ اگه نظر من رو بخوای جان؛ من دلم می‌خواد خیلی اتفاقی _همونقدر که آشنایی‌مون بود_ باهم بمیریم. بهترین و عزیزترین دوست من؛ هرکجای این زمین نفرت انگیز که هستی، باش. اما هیچوقت فراموش نکن که کسی در این سوی زمین، عاشقانه _مثل عزیزترین برادری که می‌تونه باشه_ دوستت داره و ازت می‌خواد که همیشه‌ی همیشه، خود حقیقیت باشی! فراموش نکن که من، همیشه اینجا و در این خونه، منتظر تو و حرف‌هات هستم و درِ این خونه، همیشه برای فوق‌العاده‌ترین جانِ دنیا بازه! دوست‌دار و ارادتمند تو؛ بهترین دوستت تا ابد_شرلوک_
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی مدرسه خیلی استرس زا میشه و هیچ وقتی برای خوندن نداری ='). An old library in Paris🦉>>
حیف فعل های گذشته که فعل غم می‌شوند.
هدایت شده از 結愛 🇮🇷
گودی زیر چشم؟ پز نیست سبک زندگیمه
هدایت شده از خانومِ‌لوبیا
سلااااممم🌝 من اومدم با یه تقدیمی آخرشبی.. شما این پیام + پست مورد علاقه تون از چنلم رو فوروارد میکنید چنلتون؛ (حتما هردو رو فور بزنید!) و اگر دوست داشتید عضو باشید. منم با هوش مصنوعی یه همچین عکسی براتون درست میکنم که تو چند جمله هم چنلتون رو توصیف میکنه🤌🏼. توضیحات_ تگهاتون
هدایت شده از خانومِ‌لوبیا
اسکیس~ پر ایراد و صرفا جهت رعایت دیسیپلین در طراحی.
🎲 چالش چهارم پوزخندی می‌زنم. ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟ صدای خنده‌ام در کتابخانه می‌پیچد. ـ اما بریم سراغ چالش امروز؛ از میان عناصر تصویر، دست‌کم سه مورد رو انتخاب کنید و به شکلی در داستانتون به هم پیوند بزنید که حضور هرکدوم ضروری باشه، نه صرفاً تزئینی. می‌تونید از تمام عناصر استفاده کنید؛ اما مراقب باشید داستانتون به فهرستی از اشیای داخل تصویر تبدیل نشه. لبخند می‌زنم و برگه را روی میز می‌گذارم. ـ با تشکر؛ از طرف مدیریت محترم این کتابخانه! سرفه‌ای می‌کنم. نگاه‌ها سمتم برمی‌گردد. لبخند می‌زنم. -اما قبل از شروع، یک سوال دارم: اگر قرار بود یکی از آدم‌های رو فقط برای پنج دقیقه به این کتابخونه دعوت کنید، چه کسی رو انتخاب می‌کردید؟ مکث می‌کنم. ـ جوابش رو لازم نیست بلند بگید. فقط ... لطفاً دعوتش کنید.
مدح‌فروغ‌درنجوای‌باد آن شب، باران بر پنجره‌های شهر مرثیه می‌خواند. خیابان‌ها در حصار تاریکی فرو رفته بودند و چراغ‌های لرزانشان، همچون ستارگانی محکوم به مرگ، در گودال‌های آب جان می‌سپردند. سال‌ها بود که موسیقی در این شهر به جرمی نابخشودنی بدل شده بود. نغمه‌ها را به زنجیر می‌کشیدند، سازها را به آتش می‌سپردند و هر صدایی را که بوی آزادی می‌داد، در گورستان فراموشی دفن می‌کردند. اما هنوز یک نفر باقی مانده بود. در اتاقی کوچک، پشت پنجره‌ای غبارگرفته، مرد جوانی ویولنش را بر شانه نهاده بود. انگشتانش بر سیم‌های ساز می‌لغزیدند و نغمه‌ای از میان چوب‌های کهنه و آرشه‌ی فرسوده‌اش جان می‌گرفت. موسیقی‌اش بوی روزهای ازدست‌رفته می‌داد. بوی آغوش مادری که در آغوش خاک بود، بوی خانه‌ای که سال‌ها پیش در آتش سوخته بود و بوی عشقی که حتی مرگ نیز نتوانسته بود نامش را از خاطر او بزداید. آخرین نغمه‌ی مادرش بود. همان لالایی فراموش‌شده‌ای که در واپسین شب زندگی‌اش برای او نواخته بود و حالا، پس از سالیان دراز، دوباره در فضای اتاق جان می‌گرفت. صدای قدم‌هایی از پشت در برخاست. مرد جوان لحظه‌ای دست از نواختن کشید. سکوت، همچون پرده‌ای سیاه بر اتاق فروافتاد. در گشوده شد و مردی با جامه‌ای تیره وارد شد. در دستش تفنگی سرد و سیاه بود. همان ابزار بی‌رحمی که سال‌ها پیش، تمام آنچه از کودکی‌اش باقی مانده بود را از او ربوده بود. نگاهش بر ویولن ثابت ماند. «پس هنوز هم دست از این کار نکشیدی؟» نوازنده لبخند محوی زد. «بعضی چیزها رو نمیشه کنار گذاشت.» مرد سیاه‌پوش پوزخندی زد. تفنگ را بالا آورد و نگاهش را به سوی او دوخت. مأموریتش روشن بود. خاموش کردن آخرین نغمه و پایان دادن به قصه‌ای که نباید ادامه می‌یافت. اما درست در همان لحظه، چیزی درون سینه‌اش به تپش افتاد. دست آزادش را بر قلبش گذاشت. از میان انگشتانش فروغی طلایی سر برآورد. نوری کم‌سو و لرزان که گویی سال‌ها در دخمه‌ای تاریک محبوس مانده و اکنون، با شنیدن آن موسیقی، راهی به سوی رهایی یافته بود. چشمانش گشاد شد. این نور را می‌شناخت. سال‌ها پیش، هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود، مادرش دست کوچکش را بر سینه‌ی خود گذاشته و به او گفته بود: «تا وقتی اینجا روشنه هیچ‌وقت واقعا تنها نمی‌شی.» اما آن روزها گذشته بودند. مادر رفته بود، خانه ویران شده بود و او، در میان خاکستر خاطراتش، چنان به دنبال انتقام دویده بود که حتی صدای تپش قلب خودش را نیز از یاد برده بود. نوازنده دوباره آرشه را بر سیم‌ها کشید. نغمه، آرام و اندوهگین، در اتاق پیچید. مرد سیاه‌پوش به دستانش نگریست. دستی که سال‌ها فرمان‌های بی‌رحمانه را اجرا کرده بود و اکنون، زیر تابش فروغی پنهان، می‌لرزید. «این آهنگ...» صدایش در گلویش شکست. نوازنده نگاهش کرد. «مادرم همیشه می‌گفت موسیقی، تنها زبانیه که حتی مرده‌ها هم می‌تونن باهاش حرف بزنن.» مرد یک قدم عقب رفت. و ناگهان، خاطره‌ای چون صاعقه بر ذهنش فرود آمد. اتاقی کوچک. پنجره‌ای نیمه‌باز. زنی با موهای سپید و انگشتانی ظریف که آرشه را بر سیم‌های ویولن می‌کشید. کودکی که سر بر زانویش گذاشته بود و با چشمانی نیمه‌باز به صدای لالایی گوش می‌سپرد. و درست پیش از آنکه خاطره محو شود، صدای زن در گوشش پیچید: «قول بده هیچ‌وقت نذاری تاریکی قلبت رو ازت بگیره.» تفنگ از میان انگشتانش لغزید. صدای برخوردش با زمین، سکوت اتاق را شکست. مرد زانو زد و دستش را محکم بر سینه فشرد. نور طلایی از میان انگشتانش گسترده‌تر شد و اشک‌هایی که سال‌ها در پس دیوارهای غرورش زندانی کرده بود، راه خود را به بیرون یافتند. «من... یادم رفته بود.» او آرشه را پایین آورد. «چی رو؟» مرد سرش را بلند کرد. لبخند محوی بر لبانش نشست. لبخندی که بیشتر به ویرانه‌های یک رویا شباهت داشت تا نشانی از شادی. «اینکه یه زمانی... منم موسیقی دوست داشتم.» سپیده‌دم، آرام‌آرام از پشت پنجره سر برآورد. دو مرد در اتاقی کوچک نشسته بودند. یکی با ویولنی در آغوش و دیگری با دستی بر سینه، خیره به نوری که دیگر از تابیدنش دست نمی‌کشید. آن روز، برای نخستین‌بار پس از سال‌ها، موسیقی در خیابان‌های شهر طنین انداخت. و مردم، پنجره‌های بسته را گشودند. شاید تفنگ‌ها هنوز در دست فرمانروایان بودند، شاید دیوارهای زندان هنوز پابرجا بودند و شاید تاریکی، همچنان در کمین روشنایی نشسته بود. اما چیزی تغییر کرده بود. چیزی که نه می‌شد آن را به آتش کشید، نه به زنجیر کشید و نه با فرمانی از میان برد. زیرا مردی که روزگاری مامور خاموش کردن آخرین نغمه شده بود، اکنون خود به بخشی از آن بدل گشته بود.
و شاید حقیقت همین بود. گاهی آنچه انسان را نجات می‌دهد، نه دستی است که از بیرون به سویش دراز می‌شود و نه معجزه‌ای که از آسمان فرود می‌آید. گاهی تنها نغمه‌ای قدیمی کافی است تا دریچه‌ای را در اعماق وجودش بگشاید که سال‌ها پیش، با دستان خودش به روی خویش بسته بود. گلوله می‌توانست سینه‌ای را بشکافد، ویولن می‌توانست سکوتی را در هم بشکند و نور می‌توانست از میان هزاران سال تاریکی راهی برای تابیدن بیابد؛ اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی قلبی که هنوز توانایی به خاطر آوردن عشق را داشت، شگفت‌انگیز نبودند.