هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش پنجم
- چهار آغاز، چهار احتمال!
چهار جملهی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستانتون رو دقیقاً با همان جمله آغاز کنید:
•«قرار نبود امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود.»
•«همهچیز از روزی شروع شد که ساعت از حرکت ایستاد.»
•«آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم.»
•«من عاشقش بودم...»
محدودیتی در ژانر، زاویهی دید یا مسیر داستان ندارید. میتوانید سراغ جنایی، عاشقانه، روانشناختی، معمایی یا حتی طنز بروید. فقط یادتان باشد جملهی انتخابی باید نقطهی شروع داستانتان باشد.
لبخند میزنم و برگهها را هل میدهم.
-منتظر داستانهاتون هستم.
آخریننجواومردهٔنگونبخت
آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم. هنوز گرمای خون در رگهایم جریان داشت و قلبم، بیخبر از تقدیری که در کمینش نشسته بود، به شمارش ثانیههای عمرم مشغول بود. آن روز باران میبارید. قطراتش بر شیشهی پنجره میلغزیدند و خیابان را به آینهای از آسمان خاکستری بدل میکردند. او روبهرویم نشسته بود. با همان موهای آشفته، همان چشمان خسته و همان لبخندی که همیشه گمان میکردم میتواند زمستان را از قلب آدمی بیرون براند.
گفت: «قول بده یه روز برمیگردی.»
و من خندیدم.
چه سادهلوحانه! چه بیرحمانه سادهلوحانه بود که گمان میکردم تمام وعدهها را میتوان به حقیقت بدل کرد. دستش را فشردم و گفتم: «مگه میشه جایی برم که تو نباشی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند. لبخندش رنگ باخت و سایهای از اندوه، همچون ابری سیاه، از میان دو گوی زمردین چشمانش گذشت. چیزی میدانست که من نمیدانستم. چیزی را از من پنهان کرده بود. رازی که بعدها، مانند خنجری زنگزده، در سینهام نشست.
آن روز از هم جدا شدیم.
و من هرگز دوباره صدایش را نشنیدم.
سالها گذشتند. بهارها آمدند و با دستانی آکنده از شکوفه، بر ویرانههای خاطراتم گل پاشیدند. زمستانها رفتند و برف، ردپای آدمیانی را پوشاند که روزگاری در زندگیام حضور داشتند. اما من همچنان منتظر ماندم. نامه نوشتم، پاسخ نگرفتم. به خانهی قدیمیمان بازگشتم، اما جز پنجرههایی غبارگرفته و دیوارهایی که بوی تنهایی میدادند، چیزی نیافتم.
تا اینکه یک شب، نامهای به دستم رسید.
پاکتی سپید با مهری سیاهرنگ. درست شبیه نامههایی که آدمیان برای مردگان میفرستند.
دستانم لرزیدند. نام فرستنده را شناختم. همان خط آشنا، همان پیچ و تاب حروف و همان امضایی که بارها در حاشیهی کتابهایم دیده بودم.
نامه را گشودم.
«دوست عزیزم،
نمیدانم این نامه چه زمانی به دستت میرسد. شاید روزی که دیگر مرا به خاطر نمیآوری، شاید هم زمانی که تمام دنیا را برای یافتنم زیرورو کردهای.
آن روز که از تو خواستم برگردی، میدانستم دیگر فرصتی برای دیدنت نخواهم داشت. اما نتوانستم حقیقت را بگویم. دلم نمیخواست آخرین تصویری که از من در خاطرت میماند، چهرهی مردی باشد که از رفتن میترسید.
تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی. اما من از چیزی دیگر میترسیدم؛ از اینکه روزی به خاطر بیاوری چقدر دوستت داشتم و دیگر کسی نباشد که این را برایت تکرار کند.
اگر روزی دوباره باران بارید، به پنجره نگاه کن. شاید من نباشم، اما خاطرهام هنوز آنجاست.»
کاغذ از میان انگشتانم لغزید.
پس این بود راز آن نگاه. این بود معنای آن لبخند اندوهگین. و این بود بهای وعدهای که هیچگاه فرصت نکردم به آن وفا کنم.
سرم را به پنجره تکیه دادم. باران دوباره آغاز شده بود.
سرنوشت جفاپیشه... چه استادانه آدمیان را به بازی میگیری. یکی را با وعدهی بازگشت به انتظار مینشانی و دیگری را با وعدهی دیدار، به سفری بیبازگشت میفرستی. و در این میان، تنها خاطرات باقی میمانند. مهمانان ناخواندهای که نه میتوان بیرونشان کرد و نه میتوان از حضورشان گریخت.
اما...
شاید حقیقت تلختری نیز وجود داشت.
من تمام این سالها به دنبال صدای او گشته بودم، بیآنکه بدانم دیگر گوشهایی برای شنیدنش ندارم. بیآنکه بدانم آخرین باری که نامم را بر زبان آورد، آخرین باری بود که جهان مرا در شمار زندگان به حساب میآورد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
شفاف بودند.
باران از میان انگشتانم میگذشت و تصویرم دیگر در شیشهی پنجره انعکاس نداشت.
آنوقت بود که فهمیدم.
من هم سالها پیش مرده بودم.
تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی آخرین دیدارمان بود. روحی سرگردان که در میان پیچ و خم زمان، هنوز به دنبال صدایی میگشت که دیگر در هیچکجای جهان شنیده نمیشد.
و شاید عجیبترین شکل مرگ همین باشد؛ اینکه جسمت مدتها پیش به خاک سپرده شده باشد، اما قلبت همچنان در همان روز بارانی، در کنار کسی بتپد که دیگر وجود ندارد.
به گمانم بله. آخرین باری که صدایش را شنیدم هنوز زنده بودم.
و آخرین باری که خودم را به خاطر آوردم، دیگر هیچکس صدایم را نمیشنید.
#چالشروزپنجم
#ریونا
خـــورشید لــآجوردی.
احساس کردم دوربین مخفی داره میپادم... 🤡
از سری اسیدایی که تو پینترست باهاش مواجه شدم::::