هدایت شده از ☣ 𝓭𝓷𝔂𝓪𝓲 𝓶𝓿𝓪𝔃𝓲 ☣
508.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Again and again and again and again...
هدایت شده از 𝐛𝐨𝐨𝐤𝐥𝐨𝐯𝐞𝐫✦^᪲ ও
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاره دیگه تقصیر نویسنده ها نیس🛐
ᯓ 𝗝𝗈̸𝗂𝖭 ִֶָ@booklover_lim 🍲🦹🏻♀ ˖ ՚ᬉ
هدایت شده از - بتـمَـنی
واقعا چطوری میتونید "خب" رو "خوب" بنویسید و عصبی نشید؟😀
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش هفتم
|پایانیانگشتانم را در هم قفل میکنم و نگاهم را میان اعضا میچرخانم. ـ شنیدین که میگن تو شروعش کردی، پایانش با ماست؟ خب، حالا نوبت شماست. پایان این دورهمی رو شما مینویسید. مکث میکنم و لبخند محوی میزنم. ـ میتونید از زاویهدید دانای کل بنویسید، از نگاه خودتون، پروانه مرداب یا حتی... اگر جرئتش رو دارید، از نگاه من! از جایم بلند میشوم و به سمت پنجره قدم برمیدارم. پرده را کنار میزنم و نگاهی به بیرون میاندازم. ـ «میخوام داستانی بنویسید که پایان این ماجرا رو رقم بزنه. اینکه سرنوشت کتابخونه، گروگانگیر و آدمهایی که این هفت روز کنار هم بودن چی میشه، به انتخاب شماست. میتونید همهچیز رو به شکلی که دوست دارید تموم کنید؛ حتی اگر پای یک اتفاق غیرمنتظره وسط باشه.» کمی مکث میکنم و سرم را به سمت جمع برمیگردانم. ـ راستی، یک چیز دیگه هم هست. این شما هستید که اسم من رو انتخاب میکنید. اما فقط به یک اسم اکتفا نکنید؛ معنی اسم و دلیل انتخابش رو هم در داستانتون جا بدید. میخوام بدونم از نظر شما پشت این ظاهر و رفتار چه کسی پنهان شده. نگاهی به پروانه مرداب میاندازم. ـ یکی اینجا عاشق معنی کلمات و دلیل پشت انتخابهاست. بعید میدونم از این قسمت بهسادگی بگذره! لبخند میزنم. ـ خب، نویسندهها... این بار قلم دست شماست. ببینم برای پایان قصهمون چه خوابی دیدید!
متونزوالانگیزاوراق
دگر باران نمیبارید.
پس از هفت شبانهروز بارانهای بیامان، آسمان سرانجام از گریستن دست کشیده بود. اما زمین هنوز بوی خاطرات خیسخورده میداد. کتابخانه در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود و نور لرزان چراغها بر قفسههای بلند و کتابهای نیمهسوخته میلغزید. گویی ساختمان پیر، پس از سالها نگهداری رازهای آدمیان، خودش به آخرین راز جهان بدل شده بود.
هفت روز گذشته بود.
هفت روز از فریادها، خندههای عصبی، سوءظنها، اعترافها و نگاههایی که گاهی بیش از هزاران واژه سخن میگفتند. هفت روز که آدمهایی غریبه را به هم پیوند داده و از میانشان، خانوادهای نامتعارف ساخته بود. خانوادهای که هیچکدام برای داشتنش قدم پیش نگذاشته بودند.
اما هر داستانی، حتی زیباترینشان، صفحهی پایانی دارد.
صدای خشخش کاغذی از انتهای سالن بلند شد.
گروگانگیر کنار پنجره ایستاده بود. همان قامت آرام، همان سکوت حسابشده و همان لبخند بیجانی که در تمام این هفت روز، چون نقابی بر چهره داشت. اسلحهاش دیگر در دستش نبود. روی میز چوبی افتاده بود و نگاهش به کتابی سرخفام دوخته شده بود که از نخستین روز، هیچکس جرئت گشودنش را نداشت.
یکی از حاضران پرسید: «بالاخره میخوای بگی چرا ما رو اینجا جمع کردی؟»
مرد سرش را برگرداند. برای لحظهای لبخندش رنگ باخت.
«چون بعضی قصهها نباید ناتمام بمونن.»
قدمزنان به سوی کتاب رفت. انگشتانش را روی جلد چرمی آن کشید و غبار سالیان را کنار زد.
«گمونم همیشه براتون سوال بود چی صدام کنین نه؟گروگانگیر کسل کننده ست.همینطور...گیج کننده.»
نامش در فضای خالی سالن پیچید.
«آزِل... یعنی پناهگاه. یا دستکم، مادرم همیشه اینطور صدام میکرد. میگفت آدمها باید جایی داشته باشن که وقتی تمام دنیا ازشون رو برمیگردونه، بتونن بهش پناه ببرن.»
نگاهش به قفسههای اطراف لغزید.
«منم یه روز همچین جایی داشتم.»
مکث کرد.
«همین کتابخونه.»
سالها پیش، آزل کتابدار همین ساختمان بود. مردی که روزهایش را میان قفسهها میگذراند و شبهایش را با ورق زدن کتابهایی به صبح میرساند که هیچکس سراغشان نمیرفت. تا شبی که آتش، تمام آنچه دوست میداشت بلعید. آدمها ناپدید شدند، کتابها خاکستر شدند و او، در میان دود و ویرانی، چیزی بیش از حافظهاش را از دست داد.
سالها بعد، وقتی فهمید قرار است کتابخانه را برای همیشه تخریب کنند، تصمیم گرفت آخرین داستانش را بنویسد.
داستانی با هفت روز، چند غریبه و پایانی که هنوز نوشته نشده بود.
«میخواستم بدونم اگه آدمهایی که هیچ شناختی از هم ندارن، مجبور بشن هفت روز کنار هم بمونن، آخرش چی ازشون باقی میمونه. میخواستم ببینم هنوز کسی پیدا میشه که برای نجات چیزی غیر از خودش دست دراز کنه یا نه.»
یکی از اعضا با خشم گفت: «پس تمام این مدت ما فقط شخصیتهای داستان تو بودیم؟!»
آزل پاسخی نداد.
برای نخستینبار، لبخندش کاملا محو شد.
«نه. شما تنها کسایی بودین که میتونستین پایانش رو عوض کنین.»
همان لحظه، صدای مهیبی از انتهای ساختمان برخاست. زبانههای آتش از میان پردههای قدیمی بالا خزیدند و نور سرخشان بر سقف نقش بست. شعلهها بهسرعت در میان قفسهها دویدند و کتابخانه، گویی از فرط اندوه، آخرین نفسهایش را به آسمان سپرد.
همه به سوی خروجی شتافتند.
همه، جز آزل.
پروانهی مرداب، که تمام این هفت روز شاهد خاموش ماجرا بود، بر لبهی صندلی خاکخورده ای نشست. نگاه ژرفاندیشش در نور سرخ آتش لرزید. مرد نگاهی به آن انداخت و برای لحظهای کوتاه لبخند زد.
«حتی تو هم موندی؟»
اما پروانه پاسخی نداشت.
یکی از اعضا برگشت و فریاد زد: «آزل! بیا بیرون!»
مرد به کتاب سرخفام نگاه کرد. آخرین صفحهاش هنوز سفید بود.
قلمی برداشت و چیزی نوشت.
سپس کتاب را بست.
«بالاخره... پایانش رو پیدا کردم.»
صبح روز بعد، از کتابخانه چیزی جز دیوارهای سیاهشده و قفسههای فروریخته باقی نمانده بود.
گروگانها نجات پیدا کرده بودند. هرکدام با خاطرهای متفاوت از آن هفت روز، اما با پیوندی که دیگر بهسادگی گسسته نمیشد. بعضیها یکدیگر را پیدا کردند، بعضیها راه خودشان را رفتند و بعضی دیگر، هر از گاهی به آن ساختمان سوخته بازمیگشتند.
اما از آزل خبری نبود.
نه پیکرش پیدا شد، نه اثری از فرارش به دست آمد. تنها دفترچهای نیمسوخته میان آوارها باقی مانده بود که آخرین جملهاش چنین بود:
«شاید تمام عمرم را صرف ساختن پناهگاهی برای دیگران کردم، چون هیچوقت نتوانستم پناهگاهی برای خودم پیدا کنم.»
سالها گذشت.
در همان خیابان، کتابخانهی تازهای ساخته شد. ساختمانی با پنجرههای بلند، قفسههای چوبی و دری که هیچگاه به روی رهگذران بسته نمیشد.
روی سردر آن، نامی حک شده بود:
کتابخانهی آزل.
و در نخستین روز افتتاح، پروانهای که از مداب افکار سهمگینش رهایی یافته بود همدم و همراه دل رنجور او شد. لحظهای گودی طلانشان چشمانش بر پرتو های پراکنده و مملو از فروغ خورشید نشست و سپس به سوی روشنایی پر کشید.
شاید پروانهی مرداب دیگر به مرداب تعلق نداشت.
شاید او هم، مانند تمام آدمهایی که آن هفت روز را پشت سر گذاشته بودند، سرانجام راهی برای رهایی یافته بود.
اما در طبقهی آخر کتابخانه، میان قفسهای که هیچکس سراغش نمیرفت، کتاب سرخفامی قرار داشت.
کتابی با هفتاد صفحهی نوشتهشده و یک صفحهی سفید.
روی جلدش نامی حک شده بود که هیچکس آن را به خاطر نمیآورد.
و اگر کسی جرئت میکرد آخرین صفحه را باز کند، با جملهای روبهرو میشد که با خطی لرزان نوشته شده بود:
«برای تمام کسانی که هفت روز کنارم ماندند. متاسفم که نتوانستم بیشتر از این برایتان بمانم.
اما اگر روزی دوباره یکدیگر را پیدا کردید، این بار اجازه ندهید هیچکس داستانتان را به جای خودتان بنویسد.»
پایان؟
نه.
بعضی کتابخانهها با آتش از میان نمیروند. بعضی آدمها با فراموش شدن نمیمیرند و بعضی داستانها، حتی پس از بسته شدن آخرین جلدشان، همچنان در گوشهای از جهان ادامه پیدا میکنند.
شاید تمام ماجرا همین بود.
هفت روز اسارت، برای آنکه آدمهایی غریبه معنای آزادی را بفهمند.
و مردی به نام آزل، که تمام عمرش به دنبال پناهگاهی برای دیگران گشت، بیآنکه بداند خودش نیز میتوانست در قلب همان آدمها جایی برای ماندن داشته باشد.
#چالشروزهفتم_روزپایانی
#ریونا